دوستان برای خواندن به ادامه ی مطلب تشریف ببرید قلب


سفرشمال :

(قسمت چهارم)

به ویلای خودمون که رسیدیم حدود 2 بعد از ظهر بود من گرفتم خوابیدم اما سعید و (ش) و اسی حمله به دریا . یه حدود نیم ساعتی خوابیدم و بیدار که شدم دیدم هنوز اونا نیومدن رفتم طبقه ی سوم و از تو پنجره نگاه کردم ببینم  رفتن کنار دریای روبروی ویلای خودمون یا جایی دیگه پلاس شدن که دیدم نه تو قسمت خودمون هستن و ریختن سر اسی که که غرقش کنن و آب به خوردش بدن  و اینبار یه نقشه ی شیطانی برای اون سه تا که قبل از مسافرت برنامه ریزیش کرده بودم رو به اجرا گذاشتم  .  اول سریع یه قلم جا دویی (از اینا که باهاش مینویسی یه دو ساعت بعد نوشته هات محو میشه اون موقع تازه اومده بودن و کسی زیاد ندیده بود و من برای یه نقشه ی شیطانی یکیشو خریده بودم)و  کاغذ برداشتمو دست خطمو عوض کرد مو (من حد اقل بلدم با هفت جور دست خط متفاوت بنویسم) شروع کردم یه وصیتنامه ی سوزناک نوشتم که آره من عاشق یه دختری بودم و دختره بهم نارو زد و من از همون اول که باهاتون اومدم به قصد تموم کردن این زندگی بیهوده ی خودم اومده بودم و الان که این نامه رو میخونید من خودمو تو دریا غرق کردم (چون با عرض شرمندگی از روی ماه تک تکتون من شنا اصلا بلد نیستم و توی یه استکان آب غرق میشم) وبدونید الان که مردم خیلی خوشحالم چون توی دریایی غرق شدم که به رنگ چشماشه و تا آخرین دقایق کنار عزیزترین عزیزانم بودم و زندگی معنایی بزرگتر از این نمیتونه داشته باشه . فقط ببخشید که به درد سر انداختمتون و من حدود یه صد متر دور تر از شما خودمو غرق میکنم تا در حین مردن هم بتونم شما رو ببینم در آخر تاریخ زدموخداحافظ ای زندگی پر از نکبت من رو هم نوشتم تا کلی سوزناکتر بشه .  ... . بعد نامه رو چسبوندم دم در ورودی پذیرایی و از بالا اونها رو زیر نظر گرفتم و تا دیدم دارن از شنا بر میگردن خوب در نظرشون گرفتم که ببینم از در ماشین رو میان تو خونه یا از در نفر رو وقتی مطمئن شدم قصدشون ورود از در نفر رو هستش به سرعت قلم جادویی رو برداشتم و از در ماشین رو از خونه زدم بیرون و با سرعت خودمو رسوندم به آب و رفتم تو آب تا حدو دی که آب به سینه ام رسید اول قلم رو پرت کردم بعد و منتظرشون شدم . اون موقع تو دلم گفتم حالا خوبه اصلا نامه رو نبینن یا ببینن و بشینن شروع کنن به خندیدن و دوش آب شیرین گرفتن، بعد مجبور بودم با خفت و خواری خودم برگردم .تازه کلی الکی شلوارک و زیر پیرهنیم هم خیس شده بود یه حدود چهار دقیقه بعد صدای نره خر اسی رو از پشت سر شنیدم که داشت صدام میکرد داش دیوونه... ، تو رو خدا یه دقیقه وایسا منم برگشتم دیدم سه تا ییشون دارن عین سمندر کوهی به طرفم میدون . منم اول براشون دست تکون دادم و پشتمو کردم بهشونو به سمت منطقه ی عمیق تر آروم  حرکت کردم  و تو دلم داشتم عین اسب بهشون میخندیدم .یه سی ثانیه بعد صدای شلپ شلپ دویدنشون تو آب بلند شد و بعد همشون شیرجه زدن تو آب و به دنبال ما یه کم که بهم نزدیک شدن برگشتم و رفتم طرفشونو  تا سرشون از آب در آوردن  و جلوم ایستادن با تعجب ازشون پرسیدم : چه مرگتونه ؟ اسی گفت : چرا میخواستی خودتو بکشی؟ منم گفتم : چی؟ خودمو بکشم ؟ چرا خودمو بکشم ؟ بچه ها هم که گیج شده بودن گفتن خودت نامه نوشته بودی . منم گفتم من نامه نوشته بودم که می خوام خودمو بکشم ؟ بعدشم شروع کردم به مسخره بازی که دارید الکی میگید و چه نقشه ای برام کشیدید و من خودم استاد نقشه کشیدنمو و ... اونا هم هی قسم که نه ما یه نامه پیدا کردیم و بیا بریم تا بهت نشون بدیم  منم که طبق محاسباتم هنوز یه یک ربعی مونده بود تا نوشته پاک بشه شروع کردم که نه من نمیام و شما یه نقشه ای کشیدین و بعدشم با مشت محکم زدم تو شکم سعید که جو رو بکشم تو دعوا و کتک کاری و یه کم وقت و بگذره خلاصه اون بد بختها هم که گیج شده بودن هی قسم میخوردن و سعی می کردن منو از آب بکشن بیرون ، خلاصه حوصلشون سر رفت و منو کشون کشون از آب کشیدن بیرون و به زور بردن خونه اما وقتی کاغذ رو آوردن هیچی روش نوشته نشده بود . حالا جلوی من که خودمو به مشکوک بودن زده بودم هر سه هی داشتن برام جملات رو کاغذ رو میگفتن .منم هی سرمو تکون میدادم و میگفتم منتظر فاز دوم نقشتون هستم خودتون بگید چی تو کله هاتونه . اون سه تا هم هی قسم که نه و دوباره از اول توضیح میدادن . تو همین حین کا غذ رو گرفتم دستمو رفتم تو اتاق و گفتم شما برید دوش بگرید تا بعد من برم. بعد هم رفتم تو اتاق که یعنی خودمو خشک کنم ولی به سرعت اون کاغذ رو (که البته یادم رفت بگم یه حاشیه ی رومانتیک روش چاپ شده بود و اون زمانها از اینها چاپ میکردن به اسم کاغذ نامه و توش نامه مینوشتن که یعنی باکلاس باشه که الان سالهاست ازشون ندیدم ) با یه کاغذ دیگه عین همون که از قبل لای کتابی که با خودم آورده بودم پنهان کرده بودم جابجا کردمو بعد از خشک کردن خودم عمدا جلوی سعید مچا له اش کردمو انداختمش تو سطل زباله . سعید هم که همیشه روحیه ی دانشمندی داشت گفت نه بدش به من ، من ته توی اینو باید در بیارم . بعد هم کم کم همشون رفتن دوش گرفتن و منم اون کاغذ اصلیه رو درآوردم و گذاشتم توی لباس زیرمو بعد از همشون رفتم حموم و اونجا خوب ریز ریزش کردم و انداختمش تو راه آب . (یعنی خداییش تا اینجای کار همشو پیش بینی کرده بودم) از حموم که اومدم دیدم سعید نشسته رو کاغذه داره خاکستر کاغذ سوخته میماله که نوشته هاش دوباره معلوم بشه اسی هم هی داشت بهشون می گفت تو دوره ی بادیگاردیی که دیده اینو بهشون یاد دادن . اما اونا نمی دونستن که کاغذ اصلی تو راه فاضلاب داره واسه ی پی پی ها تعریف میکنه که داش دیوونه چه مخیه . خلاصه تا شب گیر کاغذه بودن . شبم اسی بلند شد بره شام بگیره و بیاد و عمو اصغر خدا بیامرز (سرایداری که از ویلا مراقبت میکرد) اومد بهمون سر بزنه و سعید واسش قضیه رو تعریف کرد اونم پاشو کرده بود تو یه کفش که این کار جنها بوده . بعدشم من یه نقشه ی پلید دیگه اومد تو سرم و با چشم و ابرو حالی (ش) و سعید کردم که تاییدش کنن و اون دو تا هم شروع کردن به تعریف از جن کردن و عمو اصغر هم سراپا گوش نشسته بود پای تعریف های چرت و پرت اون دو تا و محو صحبت های اونا شده بود  تو این مدتم من دو تا ملافه رو دزدکی بردم دم در و برگشتم نشستم . تا از دور صدای ماشین رو شنیدم و فهمیدم اسی داره میاد زدم بیرون و تو کوچه جلوی ماشینو گرفتم و به اسی جریان رو گفتم و بعد ملافه ها رو تو حیاط یکیشو به صورت لنگی بستیم دو ر کمر اسی و یکیشم کردیم سرش و بهش گفتم بعد من تو بیا داخل داد بزن من جنم و یهو ملافه بالاییه رو از سرت بر دار تا عمو اصغر بترسه و یه کم بخندیم . بعد خودم رفتم داخل نشستم آقا تا اسی اومد داخل و داد زد من جنم و بعد ملافه اش رو در آورد . عمو اصغر هم یه کم جا خورد و بعد نگاه اسی کرد و گفت: نچ ، تو آدمیزادی ، هیچ جنی به این زشتی نیست . اینو که گفت همه جوری خندیدیم که نزدیک بود بریم سینه ی قبرستون . جالبتر اینکه خدا بیامرز عمو اصغر از همه ی ما بیشتر میخندید .

اگر خدا بخواهد ادامه دارد ...

امیدوارم از این قسمت هم خوشتون اومده باشه و منتظر نظراتتون هستم .

آرزو میکنم همواره شاد و سلامت باشید .

داش دیوونه .