آنچه که گذشت ...

همتون دیدید که من چقدر دیوونه امقهقهه

وحالا ادامه ی داستان

ادامه ی مطلب منتظر شماست قلب


سفرشمال :

(قسمت پنجم)

فردای اون روز چهارتایی با هم رفتیم تو شهر یه گشتی بزنیم که (ش) پیله کرد که بره از این صنایع دستی های چوبی خرید کنه . باز هم شیطان رفت تو جلدم و یه پیشنهاد به بچه ها دادم .( اصلا می دونید شیطون برا رفتن تو جلد من نیازی به کلید و شاه کلید نداره همینطوری در جلد من انگار به روش بازه .) خلاصه کلی از پیشنهادم استقبال شد این شد که (ش) و اسی بیرون مغازه ایستادن و من و سعید با هم رفتیم داخل اولین مغازه و اول شروع کردیم به نگاه کردن به اجناس اما یه چند ثانیه بعد سعید جوری رفتار کرد که انگار یه چیزی به شدت چشمشو گرفته و یه کاسه چوبی رو بر داشت و بعد تند تند شروع کرد به آلمانی حرف زدن با فروشندهه . منم به عنوان مترجم ایشون وارد عمل شدم و از فروشندهه پرسیدم قیمت این کاسه چقدره ؟ (حالا دقیق یادم نیست ولی مثلا گفت: 200 تومن) منم یعنی واسه سعید ترجمه میکردم اما به زبون انگلیسی (چون آلمانی بلد نبودم) بعد دوباره سعید یه مشت گوخدن نایختن واس ایس داس کردو منم به طرف گفتم مطمئنی این 200 تومنه . اونم ایندفعه یه کم با شک و تردید گفت آره فکر کنم. دوباره سعید یه مشت زرزر کرد و من پرسیدم اون سه تای دیگه اش رو هم داری ؟ اونم گفت : کدوم سه تای دیگش ؟ منم به طرف گفتم ببین خودت میدونی منظورم چیه اگه اون سه تای دیگش رو هم بیاری هر چهار تاشو سه ملیون لیزوخا (فکر کنم لیزوخا واحد پول مریخ باشه) ازت میخرم . طرف هم از شوق سه میلیون لیزو خا شروع کرد هرچی کاسه چوبی تو مغازه داشت در آورد و چید جلومون ،سعید هم شروع کرد با دقت به بر رسی اونها و توی زمانی که سعید داشت بررسی میکرد طرف ازم پرسید ببخشید آقا ایشون چکاره هستن ؟ منم گفتم ایشون پروفسور ارنست هرتسفلد کارشناس سلوکیان شناسی دانشگاه مونیخن که الان مهمان کشور ما هستن . طرف هم رفت تو کف . بعد از یه پنج دقیقه تحققیات علمی سعید دوباره آلمانی بلغور کرد و منم گفتم : ایشون میگه هیچکدوم دیگه اصل نیستن . بعد دوباره سعید طرف رو به زبون آلمانی مخاطب قرار داد و هی یه نقاطی از کاسه رو نشونش میداد  و هی باهاش حرف میزد طرف از من پرسید: این چی داره میگه ؟ منم گفتم ولش کن بابا داره زر میزنه بعد شروع کردم برای طرف شعر یه توپ دارم قلقلیه رو خوندن . طرف پرسید چی میگی آقا ؟ منم گفتم ولش کن بابا بذار دلش خوش باشه فکر کنه دارم برات ترجمه میکنم حوصله داری . آخرشم 200 تومن در آوردم دادم به یارو و گفتم آقا ما رفتیم . اونم پیله شد که نه 200 تومن نمیفروشمش وقتی چهار تاشو میخواستی بخری سه میلیون لیزوخا باید به جای این حد اقل هفتصد و پنجاه هزار لیزوخا بدی . منم گفتم عزیزم یه ملیون لیزوخا به پول ما میشه 100 تومن . یعنی میخوای اینو به ما بدی 75 تومن ؟ که آقا یارو منفجر شد و گفت: یه ساعته دارم کاسه از تو انبار براتون میارم که چهار تاشو ازم بخرید سیصد تومن ؟منم جواب دادم به من چه که تو نمیدونی هر لیزوخا چقدر میشه ؟ می خواستی نری بیاری  تازه تو کاسه ات دویست تومنه چرا یهو هوا برت داشت ؟ خلاصه تو جر و بحث بودیم که یکدفعه اسی و (ش) دوتایی اومدن داخل مغازه و پس گردن منو سعید رو گرفتن و اسی به طرف گفت : چیزی که بهشون نفروختید ؟ طرفم کاسه رو از من گرفت و گفت نه ؟ بعد در حالیکه حسابی گیج شده بود از اسی پرسید ببخشید شما چکاره اید؟ اسی هم گفت ما ماموران تیمارستان بین الملل هستیم از آلمان تا اینجا دنبال اینها بودیم . و بعدم کشون کشون مارو بردن بیرون . تا رفتیم بیرون اینبار رفتیم تو مغازه ی بغلیش و خلاصه (ش) هم خریدشو کرد و دوازده تا هم  از اون کاسه ها خرید . بعدم یکی دو تا کاسه گرفتیم دستمونو برگشتیم تو مغازه اولی و هر چهار تامون کاسه ها رو به هم میزدیم و میگفتیم :لیزوخا ، لیزوخا ... طرفم کم مونده بود گریه کنه که زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم  و رفتیم واسه ناهار اسی و (ش) اصرار کردن که بریم واسه ی ناهار اکبر جوجه بخوریم و هر دو شون می گفتن تا اون موقع اکبر جوجه نخوردن . اما قرار شد ناهار رو بگیریمو ببریم خونه . اسی و (ش) رفتن پایین تا ناهار رو بگیرن و من و سعید هم تو ماشین نشستیم و گرم بحث بودیم که یه بیست دقیقه ی بعد دیدیم اسی و (ش) خنده کنان دارن از رستوران میان بیرون . بعد که سوار شدن ازشون پرسیدیم جریان چیه که (ش) گفت موقعی که منتظر بودیم تا غذا آماده بشه اسی هر چند دقیقه یکبار شروع میکرد مثه جوجه به جیک جیک کردن بعد منم هی بلند سرش داد میزدم اکبر ساکت  (اکبر + جوجه)  دیگه این آخریا یه عده از مردم هم تا اسی جیک جیک میکرد باهم میگفتن اکبر ساکت ، اینو که واسمون تعریف کردن تا تو خود ویلا می خندیدیم و در طول مسیر به این نتیجه رسیدیم که اسی باید بیاد شمال و یه رستوران باز کنه و اسمشو هم بذاره اسی سیمرغ . ناهار رو که خوردیم یه استراحتی کردیمو خواستیم دوباره بریم آب تنی که دیدیم وااااااااااای دایی بزرگه ی سعید و خانواده هم تشریف آوردن ویلای بغلی (که البته اونم ویلای شخصی خودشون بود) . یعنی من شخصا حاضرم با عزرائیل یه سال برم ماه عسل و قیافه ی این دایی سعید و نبینم . تا از راه هم رسیدن داییشون صاف اومد پیش ما و شروع کرد به حرفهای مفت زدن و از اونجایی که میدونم دختر ایشون یکی از خوانندهای پر و پا قرص این وبلاگه و الان داره این متنو میخونه و تا حالا فکر میکرده من نمیدونم کیه و به چه اسمی گه گاه نظر میذاره میخوام از همین تریبون خدمتشون سلام عرض کنم . خلاصه دایی سعید هی میخواست ادای آدم با حالها رو در بیاره که دم سعید گرم  ، خیلی راحت بهش گفت : شرمنده دایی ولی جون هر کس دوست داری زیاد سعی نکن خوشمزه بازی در بیاری ما تازه ناهار خوردیم ممکنه بالا بیاریم . ما سه تا هم بعد حرف سعید جوری زدیم زیر خنده که خداییش من یکی نزدیک بود چشمام از شدت خنده بیاد بیرون (البته اینم بگم که همه ی خانواده ی عموم حتی خود زن عموم از ریخت این بابا و خانوادش حالشون بد میشه ) اما خان دایی جون سعید (سعید خان دایی جونو حال کردی؟) اصلا از رو نرفت و خودش بیشتر از ما خندید و بعد هم به زور ما رو واسه ی شام دعوت کرد خونشون که اسی و (ش) هم همون اول بهش گفتن چون شما با خانواده اید و ما هم مجردیم ما دو تا نمی آیم و میخوایم بریم یه دوری بزنیم . اما منو سعید یه جورایی گیر کردیم . خلاصه واسه ی شام منو سعید رفتیم ویلا بغلی اونجا که رسیدیم دیدم همه ی خانواده ی داییش هستن و خواهر زن داییشون هم هستن (ایشون یه دختر خانم ازدواج نکرده بودن و هستن که معمولا ده برابر رنگین کمان تو صورتشون رنگ و نقاشی هستش) ، سر شام خواهر زنداییش که من ازشون به اسم شیلا نام میبرم (چون صداش شبیه صدای شیلا مرغ مینای سند باده پشت سرش هم همینجوری اسمشو میارم البته به لطف میترا خودشون اینو میدونن –توی یه دعوا میترا قشنگ گذاشت کف دستش که داداشم خوب کاری میکنه بهت میگه شیلا - ) . بی مقدمه از سعید پرسید : چرا زنتو طلاق دادی اونم بعد از شش ماه  ؟ منم بدون اینکه بذارم سعید جواب بده گفتم : سعید میگه نفخش خیلی بد بو بوده و نمیتونسته هم خودشو کنترل کنه بیچاره داداشم از آلمان که اومد بسکه نفخ بد بو استنشاق کرده بود دماغش قد یه سیب زمینی پشندی شده بود. اینو که گفتم : ملت رفتن رو هوا ، خود سعیدم  از شدت خنده سرشو میکوبید رو میز . شیلا هم که شخصیتش عین حلیم شده بود زود قاشق چنگالشو گذاشت کنار ظرف غذاشو گفت:اه اه سر شام حالمو بهم زدید اشتهام کوره کور شد . منم بدون مکث گفتم : شما تازه شنیدید اشتهاتون کوره کورشد ببینید سعید تو این شش ماه چی کشیده . یه بار دیگه همه زدند زیر خنده . بعدش شیلا رو به سعید کرد و پرسید : ایشون وکیل شما هستن یا زبونتون ؟ سعید هم گفت : جفتش  . بعد شام هم شیلا هی صحبت دنیای ارواح رو پیش کشید و پیله شد که میخوام براتون احضار روح کنم ، منم گفتم راستش من حال ندارم و دارم میرم که سعید منو یه گوشه کشید و گفت نه بمون و یه کم دیگه پایه خندش کن تا یه فیضی ببریم . خلاصه شیلا به زور همومنو دو زانو نشوند و اولش کلی تهدید کرد که اگه کسی مسخره بازی دربیاره ارواح همیشه تعقیبش میکنن و دمار از روزگارش در میارن و بعد  چراغها رو خاموش کرد و یه مشت شمع و عود و بخور و آت و آشغال دیگه روشن کرد و ازمون خواست چشمامونو ببندیم و تمرکز کنیم منم یه کوچولو چشممو باز نگه داشتمو بدون اینکه بفهمه داشتم نگاهش میکردم . اونم هی با صدای کشدار داشت زر زر میکرد : ای ارواح پـــــــــــــــــــــــــــــــاک ای روح مقــــــــــــــــــــــدس  بیـــــــــــــــــــــــاید و در جمـــــــــــــــــــــــــــــــع ما حضـــــــــــــــــور پیــــــــــــــــــــــدا کنـیــــــــــــــــــــــــــد . خلاصه یه چهل دقیقه ای مخمونو خورد و بعد دیدم خودش کله اشو پنکه وار تکون داد و تو صورتمون فوت کرد و یهو گفت : حضورشو حس کردید ؟ اومد . بعدم گفت : روح الان تو جسم منه هرچی میخواید بپرسید .خلاصه هر کس یه سوالی کرد و اونم یه مشت جواب بی سر و ته داد و نوبت سعید شد ، سعید پرسید : ببخشید آقا روحه شیلا کی شوهر میکنه ؟ اونم پر رو جواب داد :شـــــــــــیلا در خدمت ماست تا زمانی که درخدمت ماست ازدواج نمیکنه .(البته هنوزم که هنوزه ارواح کارت پایان خدمتشو ندادن) نوبت من که شد پرسیدم : سلام ، آقای روح عزیز من الان چهل دقیقه است بد جور باد پیچیده تو شکمم میتونم خودمو همینجا در محضر شما خلاص کنم یا حتما باید برم دستشویی ؟ اونم گفت : تو به خشم ما دچار خواهی شد و از این سفر سالم بر نخواهی گشت . منم گفتم : آخه شما که حضورتون رو با فوت و باد به ما نشون میدید نباید که از خالی شدن باد ما ناراحت بشید. آقا بعدشم گفت : ارواح رفتن و خودشو زد به اینکه حالم بد شده و ارواح میخوان از یکیتون انتقام بگیرن من و سعیدم قهقهه زنان خداحافظی کردیم و رفتیم .( دم در که رسیدیم و داشتیم کفشامونو میپوشیدیم و ازشون خدا حافظی میکردیم یهو یه متر پریدم هوا و گفتم آقای روح نزن مگه من باهات شوخی دارم که داری با اردنگی منو میزنی؟) خلاصه وقتی رفتیم ویلای خودمون واسه اسی و (ش) تعریف که کردیم صدای خنده های خرکی اسی تا از رامسر تا جواهر ده شنیده میشد . (جواهر ده یه منطقه ایه نزدیک رامسر که نوک کوه هستش اگه انشا الله مسیرتون اونطرفها خورد حتما برید و ببینیدش)

امید وارم خوشتون اومده باشه و پسندیده باشید .

همیشه شاد و سر بلند باشید

داش دیوونه .