دوستان برای خواندن این خاطره به ادامه ی مطلب بروید .قلب


سفرشمال :

(قسمت ششم) و آخر

یه روز که تو ویلا داشتم  به این ور و اونور سرک میکشیدم یکدفعه چشمم افتاد به یه عروسک قدیمی از اینا که تا پستونکشونو در میاری گریه میکنن تا میذاری سر جاش خفه خون میگیرن . این عروسک مال بچگی های میترا بود و ناگهان شیطون که اصلا تو جلدم خوابش برده بود یه سرفه ای کرد و بیدار شد . اول یه باطری قلمی از توی واکمن سعید درآوردم و گذاشتم توش و دیدم بـــــــــــــــله هنوز کار میکنه .  از اونطرف هم اینو بگم که یه روز قبل چند تا ویلا بالاتر یه چند تا پسر مجرد (که از ما یه کمی بزرگتر بودن هم اومده بودن ویلای خودشون) . از اون بچه لوس های بیمزه بودن  که همش با داد و فریاد با هم حرف میزدن . من و اسی و (ش) هم خیلی دلمون میخواست پرشون به پرمون بگیره و یه بهانه پیدا کنیم تا بتونیم یه کم از تربیت و فرهنگ غنی خودمون بهشون تزریق کنیم . خلاصه نقشه در عرض ده ثانیه تو سرم نقش بست .

شب که شد اول من رفتم در خونشون و زنگ زدم بعد عروسکه رو که حسابی ملافه پیچ کرده بودم گذاشتم پشت در خونشون و پستونکشو در آوردم تا گریه کنه و زنگشونو زدم و در رفتم پشت چند تا بوته روبرو خونشون قایم شدم یه چند لحظه بعد یکیشون اومد دم در و با تردید عروسک رو برداشت و خداییش مطمئنم اولش فکر کرد از این بچه سر راهیاست . و بعد بردش تو خونه و یه ثانیه بعد صدای هر هر و کر کرشون رفت آسمون . بعدش رفتم خونه و به اسی گفتم حالا تو بیا خلاصه اینبار اسی رو با ملافه پیچیدیم و اسی هم ملافه پیچ رفت پشت در خونشون خوابید و (ش) هم دوباره زنگ زد و در رفت اومد پیش من پشت بوته ها . تا یارو در رو باز کرد چشمش افتاد به اسی ملافه پیچ شده یهو اسی در حالی که از جاش بلند میشد همزمان صدای نره خرشو نره خر تر کرد و داد زد منم به فرزندی قبول کنید که مردونه یکدفعه پسره ی نره خر از ترس قاطی کرد و داد زد یا مامان جون (یعنی یا خدا و مامان جون و سر هم کرد) بعدم در رو محکم بست و چپید تو خونه . خداییش تا خود صبح داشتیم  بهشون میخندیدیم اما سعید خائن تو نقشه ی ما شرکت نکرد ولی از دور داشت نگاه میکرد و میخندید . فردا ظهرش لب ساحل ما چهار تا به پست اون چهارتا خوردیم که یکیشون اومد جلو و گفت دیشب شما بودین با ما شوخی کردین ؟ که (ش) هم یهو رفت تو سینه اشو بهش گفت : نه ملوسکم بابام به این شرط گذاشت بیام مسافرت که با بچه قرتی ها شوخی نکنم . (حالا اصلا چرا ما از اونها بدمون میومد ؟ چون همشون گردنبند طلا گردنشون کرده بودن و اون زمان از دید ما این عین بی نا ....سی بود). اون سه تا دیگشون اومدن بیان جلو که اسی  و من و سعید هم رفتیم جلو و اسی گفت : دیشب یکی از هولش صدا میکرد یا مامان جون احیانا یکی از شما نبودید ؟ که طرف به (ش) گفت : خیلی بیشععععععوری (ش) هم یکی با کف دست زد تو سینه اش که بد بخت پهن زمین شد وبعدش گفت : من بی شععععورم هنوز بابامو ندیدی . اونا هم که دیدن انگار گیر یه گله آدمخوار افتادن زدن به چاک و صحنه ی نبرد رو ترک کردن . و احتمالا الان یه مجسمه ی گروهی از ما چهارتا به عنوان فاتحان ساحل طرف ویلای خودمون اونجا نصب کردن . وقتی رفتن سعید رفت رو مخمون که چکارشون داشتید ؟ اونا هم چهار تا جوون مثه ما بودن ؟ این مردم آزاریه ، و ... (سعید یادته چقدر زر زر کردی؟) و من و اسی و (ش) هم دلیل می آوردیم : نه اونها بچه سوسولن ، گربند طلای گنده گنده انداختن گردنشون ، از قیافشون معلومه آدمهای نادرستی هستن و ... . که یهو اسی گفت : اصلا سعید نگاه کن از ماشینشون پیدا بود بچه مایه دار هم هستن (اون زمانها این بچه مایه داری از دید ما جرم واقعا سنگینی  بود که اصلا میتونست دو بار ابد داشته باشه) . سعیدم گفت : مردتیکه کل ماشین اونها پول رینگ و تایره ماشین ما هم نمیشه منم بچه مایه دارم پس منم آدم کثیفی ام ؟ باورتون میشه تا اون موقع به این قضیه فکر نکرده بودیم . بعدم پیله کرد بیاین بریم ازشون عذر خواهی کنیم . البته من زیر بار نرفتم چون  می خواستم  لب ساحل بیاندیشم که آیا سعید هم آدم پلیدیه یا نه ؟ خلاصه اون سه تا رفتن دنبالشونو برشون گردوندن لب ساحل و کلی هم با هم رفیق شدن .ولی تو شنا اینقدر آب به خوردشون دادن و باهاشون شوخی خرکی کردن که فکر کنم اگه باهاشون آشتی نکرده بودن خیلی بیشتر به نفعشون بود .

فردا یا پس فردا ظهرش بود که رفته بودیم جواهر ده و ناهار خورده بودیم و داشتیم بر میگشتیم که یهو متوجه شدم توی یکی از کوچه های منتهی به دریا که خلوت بود دو تا مرد مزاحم یه خانمی شدن و خانمه هم هی سعی میکنه تند تر قدم بر داره و بره اون دو تا هم ول کن نیستن،  که من صحنه رو به بچه ها نشون دادم و اون سه تا هم که انگار دنیا رو بهشون داده بودن هرسه عین یه گروه کر هماهنگ داد زدن گاز بده بگیرمشون . منم به سرعت برق خودمونو به صحنه رسوندم چند لحظه بعد چهار تا آدم تو دل خوشحال و به ظاهر عصبانی (فقط قیافه ی اسی رو حساب کنید عصبانی هم بشه) از ماشین پیاده شدند و یه ثانیه بعد اون دوتا بدبخت و چسبوندیم به دیوار که .... .... شده ها چکار ناموس مردم دارید ؟ حالا اون دو تا هی قسم که بابا یکی از ما شو هرشه یکیمون برادرشه و این خانم قهر بوده من( داداشش) برشون گردوندم خونه که دم در دوباره دعواشون شد و قهر کرده . اسی هم گفت برا ما قصه نبافین الان میخوایم ببریمتون خونه و باهاتون یه کم سرگرم بشیم (می خواستیم جریان دزده رو سرشون بیاریم) .... .... شده ها خوب گیرتون آوردیم . اما یه چند لحظه بعد خود خانومه اومد و گفت : ولشون کنید اینها مزاحم من نیستن .  که ما هم با سری افکنده و نا امید بر گشتیم تو ماشین و رفتیم .

خوب دوستای عزیز این کل کارهای خیلی بامزه ی ما تو این مسافرت بود البته تو برگشتن هم یه کم خورده بامزه بازی در آوردیم ولی چون یه ضرب برگشتیم نشد دیگه کلی حال کنیم . از تک تکتون سپاسگزارم و به خدا میسپارمتون .

موفق باشید .

داش دیوونه .