شاید زیاد با مزه نباشن ولی بدم نیستن لطفا برای خوندن به ادامه ی مطلب بروید قلب


سه خاطره ی خیلی کوتاه از دوران کودکی من :

وقتی بچه بودم حدودا شش، هفت سالم بود برای اولین  بار فرستادنم نون بگیرم . ما هم احساس سوپرمن بودن میکردیم و یه غروری سر تا پامونو گرفته بود .  بعد پیش خودم فکر کردم اگه بتونم زود نون بگیرم و برگردم همه میگن ووووواااااای ی ی ی چقدر بزرگ شده . این بود که مثه جت شروع کردم به دویدن تا سه سوته برسم و نون بگیرمو بر گردم . همینطور که داشتم میدویدم نمیدونم پام به چی گیر کرد که پخش زمین شدم و زانوم زخم شد . (از این شلوارکها پوشیده بودم) . پیش خودم حساب کردم اگه اینطوری زخمی برگردم خونه حتما تو خونه از دیدگاه روانشناسی کمی با وسیله ی کمک آموزشی شلنگ به تربیتم رسیدگی میشه . پس رفتم توی یه جو تا با آب جو زانومو که خونی شده بود بشورم کف جو هم لجن بسته بود و لیز بود که خوردم زمین و به برکت وجود من کف جو هم از لجن پاک شد . بعد خونی و لجنی رسیدم در نونوایی ، که شلوغ هم بود . هیچی تا ملت منو تو اون وضع دیدن دلشون برام سوخت و گذاشتن نفر اول نون بگیرم . وقتی هم برگشتم خونه ، کمی مورد ضرب و شتم روانکاوانه قرار گرفتم و فهمیدم سوپرمن هم تو زندگی دردسرای خودشو داشته .

 

 

اولین روزی که رفتم مدرسه رو هیچوقت فراموش نمی کنم . تا سر صف ایستادیم و مدیر داشت نطق اول سال تحصیلی رو می کرد بغل دستیم منو هل داد . منم زدم تو صورتش اونم یه لگد زد به پام منم گردنشو گرفتم و کوبیدمش زمین و د بزن . خلاصه ناظممون از هم جدامون کرد و آقای مدیر برای اینکه بقیه دانش آموزها بفهمن خیلی در امر آموزش ایشون جدی تشریف دارن و نسخ کشی کنن . جفتمونو سر صف فلک کرد . و اینگونه بود که داش دیوونه دوران درخشان و غرور آفرین تحصیلیشو آغاز کرد و به مدارج عالی تحصیلی رسید و جهانیان رو شگفت زده کرد .

 

 

تابستون که میشد خوب بچه ها مدرسشون تموم شده بود و همه تو کوچه مشغول فوتبال بازی بودن ولی چون من خیلی بچه ی مودبی بودم و پدر و مادرهای محله ما به بچه هاشون توصیه میکردن زیاد با بچه های مودب گرم نگیرن هیچکس ما رو بازی نمیداد خوب منم تا توپشون می اومد طرفم عوض اینکه بهشون پاس بدم شوتش میکردم ته کوچه تا برا آوردنش بیشتر مجبور بشن بدون . ظهر ساعت سه هم که میشد واسه ی انتقام نمیذاشتم هیچکدومشون از توی سایه ی دیوار خونمون رد بشه باید به خونه ی ما که میرسیدن میرفتن تو آفتاب از محدوده ی خونه ی ما که رد میشدن برمیگشتن تو سایه . تا اینکه یه بار ننمون این صحنه رو دید و باز هم از دید روانشناسی کودک به صورت کاملا منطقی و با در نظر گرفتن تمام مبانی رفتار با کودکان کاملا لهم کرد .

 

موفق باشید

داش دیوونه