اگر مایلید این مطلب را بخوانید به ادامه ی مطلب بروید قلب


خنده دار ترین جشن عروسیی که در عمرم دیدم .

 

یه بار من و سعید توی یکی از شهرها مهمان یکی از دوستان بودیم . البته ما صبح زود رسیدیم و تا ظهر خوابیدیم . عصر که شد به ما پیله کردن که بیاید بریم عروسی ، هر چی ما گفتیم بابا ما حال نداریم و حسش نیست و از این حرفها نشد که نشد . خلاصه رفتیم . خوب واقعا عروسی خیلی ساده و فقیرانه ای بود . همه چیز ساده و همه چیز معمولی ولی تعداد مهمانهای توی تالار فقط قسمت مردونه که ما میدیدم یه چهارصد و پنجاه نفری بود طرفی که ما باهاش رفته بودیم عروسی، من و سعید رو به پدر داماد معرفی کرد و آقای دکتر آقای دکتر رو بست به ناف سعید (حالا که چی ؟ که مثلا آشناهای ما خیلی باکلاسن و خارج درس خوندن ) وقتی پشت میزامون نشستیم تو ظرف میوه ها فقط یه نوع میوه بود اونم خیار که یه دفعه خود پدر داماد اومد و دو تا موز هم گذاشت توی دو تا ظرف میوه ای که جلوی من و سعید بود .  خداییش کل جمعیت زل زدن به موزهای ما (باور کنید به تمام طول زندگیم اینقدر احساس حقارت نکرده بودم) من و سعید هم دست به موزها نزدیم که حدود یه دقیقه بعد دو تا پسر پونزده شونزده ساله در حالی که داشتن مثه سرخ پوستها از خودشون صدا در می آوردن (لولولولولولولولولو ....) به طرف ما حمله کردن و موزها رو برداشتن و دویدن ته سالن . خنده دار تر از اون حرکت اینجا بود که پیرمردی که بغل دست ما نشسته بود همون موقع رو کرد به یه پیر مرد بغل دستیشو گفت : چه بچه های زرنگی ، نه ؟ اون یکیم گفت : اینها تو آینده به یه جایی میرسن و باز از حرف اونها خنده دار تر اینجا بود که اون دو تا ته سالن که رسیدن یه مشت بچه ی دیگه ریختن سرشون که موزها رو از اونها بگیرن . من و سعید هم سعی میکردیم به هم نگاه نکنیم که بتونیم خندمونو کنترل کنیم . یه چند دقیقه بعد موسیقی شروع شد و دیدیم دو تا معتاد که صد در صد برادر بودن چون قیافشون عین هم بود با یکی یه سیگار گوشه لبشون دست در گردن هم اومد وسط به رقصیدن البته رقص که نه یهو با هم میرفتن تو چرت و یهو از چرت میومدن بیرون و به همین خاطر زانوهاشون شل و سفت میشد و یه جورایی حرکات موزون میشد حسابش کنی . البته ملت هم دورشون کرده بودن و کف میزدن و تا میرفتن تو چرت همه با هم داد میزدن و اونا هوشیار میشدن و حرکات موزون بوجود می اومد . وسط تالار یه چادر کشیده بودن که خانومها رو از آقایون جدا میکرد. آخرای باله روی ابرها اثر اپیوموفسکی بود (رقص اون دو تا) که یه عالمه خیار از طرف خانوها پرت شد طرف آقایون بعد هم آقایون خیار هایی که نخورده بودن با هلهله و شادی رو به همین روش پرت کردن سمت قسمت زنونه . مرد و مردونه یه خیار سالادی به اندازه ی شاید نیم کیلو تو این مراسم خیار پرو نون خورد تو سر سعید و چهل تیکه شد . بعد هم یه مرده اومد داشت واسه سعید تو ضیح میداد که اینکه خیار خورده تو سرش نشونه ی اینه که خیر و برکت میاد تو زندگیش که خیار گنده تر از قبلی خورد وسط صورت خودش و منم ازش پرسیدم ببخشید آقا این که خورد تو صورت تو نشونه ی چیه ؟ که وجدانا یه خیارم محکم خورد تو دهن من . بعد از مراسم خیار باران ملت تا نیم ساعت بعد رو خورده خیار ها لیز میخوردن و تپ و تپ پهن میشدن رو زمین . بعد از اینکه خلاصه اومدن و زمین رو تمیز کردن گوشه ی سالن دو نفر شروع کردن به همدیگه رو کتک زدن و چند ثانیه بعد تقریبا نصف مردای تو سالن داشتن دو به دو ، سه به دو ، چهار به یک همدیگه رو کتک میزدن و بقیه هم مشغول جدا کردن بودن . خلاصه آخرش عروسی به هم خورد و ما هم برگشتیم طرف خونه اما وقتی برگشتیم اصفهان و داشتیم این قضیه رو واسه بچه های فامیل تعریف میکردیم سعید هزار تیکه به داستان اضافه کرد و به خورد ملت داد و جالب تر اینکه هیچ کس باور نمیکرد آقا سعید گذاشتشون سر کار . مثلا وقتی پرسیدن چرا دعوا شد ؟ سعید گفت یه مراسم عجیبی داشتن پدر عروس و پدر داماد کنار هم نشستن و شروع کردن به تخلیه ی گاز معدشون و هر کس سعی میکرد با صدای بلند تر اینکار رو بکنه بعد که پدر عروس باخت و جر زد و دعوا شد . یا وقتی پرسیدن جدی جدی میوه فقط خیار بود سعید گفت : نه طبق طبق میوه های مختلف می آوردن جلومون ولی مردم فقط بو میکشیدن و بعد از تو پنجره میریختنشون تو خیابون . یا وقتی گفتن کاشکی بهم نخورده بود میفهمیدیم شامشون چی بوده . گفت : شام نمی دادن هر کس واسه خودش از خونه یه چیزی آورده بود و مردها داشتن رو گاز پیکنیکی هاشون شامو گرم می کردن که دعوا شد . هر کس هم که شام نیاورده بود خانواده ی داماد بهش یه کنسرو لوبیا میداد البته به ما خیلی احترام گذاشتن بهمون تن ماهی دادن . یا میگفت سه چهار نفر چهار دست و پا نشسته بودن و اونی که ارگ میزد ارگشو به جای میز گذاشته بود رو اونها . یا میگفت قبل از ورود به تالار یکی نشسته بود دم در به مهمونها بلیط میفروخت . منم اضافه کردم البته اگه دو نفر میرفتن رو کول هم فقط باید یه بلیط میخریدن . یا باز سعید میگفت تو عروسی چند نفر از تو خیابون اومده تو که یا چایی میفروختن یا گدایی میکردن . خلاصه مرد و مردونه همه این قصه رو باور کردن بجز میترا و ویدا خواهرهای خود سعید و این حکایت هنوز که هنوزه بین فامیل داره دهن به دهن میچرخه . البته چرا باور کردن ؟ چوه هیچکس باورش نمیشه آقای دکتر سعید اهل کار گرفتن مخ بقیه باشه .

آرزو میکنم خوشتون اومده باشه

دست حق پناهتون

داش دیوونه