در بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.


فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن ؟

 

 

 

 

 

گفتم : مادر !
گفت : جانم
گفتم : درد دارم !
گفت : بجانم
گفتم : خسته ام !

گفت : پریشانم
گفتم : گرسنه ام !
گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم : کجا بخوابم !
گفت : روی چشمانم
گفتم :پارچ آب برگشت رو فرش

گفت: ای خدا ذلیلت  کنه  ک...افت دست و پا چلفتی

 

 

 

گفتم : پدر

گفت : بنال
گفتم : درد دارم
گفت : به درک
گفتم : پریشانم
گفت : چقدر میخوای باز؟؟؟
گفتم : گرسنه ام
گفت : کارد بخوره به اون شکمت تو که هر یه ربع تا کمر تو اون وامونده ای(اشاره به یخچال)
گفتم : کجا بخوابم
گفت : لاالله الا الله دلت فحش میخواد؟؟؟
گفتم پارچ آب برگشت رو فرش
گفت : فدا سرت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مامانم زنگ زده میگه کجایی؟
گفتم با بهروز رفتم بازار گفت:بهررز رفیقت؟؟
پـَـ نـَـ پـَـ سس مایونزه بهروز

 

 

 

 

 

یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که

طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن

آخرش شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن!

 

 

 

 

 

 

مادر : « باز هم که پای چشمت کبود شده !

مگه نگفته بودم هر وقت می خواهی دعوا کنی ، تا بیست بشمار ! »

پسر : « چرا ، ولی مادر کسی که با او دعوام شد ، بهش گفته بود تا ده بشمار ! »

 

 

 

 

 

 

زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده
ولی مرد خوب مثل سیمرغ می مونه که از اول یه افسانه بوده

 

 

 

 

 

 

اگه به یک دختر بگی وااااای چقدر خوشگل شدی امشب، ممکنه برای چند دقیقه یادش بمونه
اما اگه بهش بگی چقدر زشت شدی، تا روزی که زندس یادش نمیره..

 

 

 

 

 

 

ادبیات آقایون موقع زمین خوردن همسرشان 
دردوران نامزدی الهی بمیرم طوریت که نشد 
سال اول ازدواج عزیزم بیشتر مواظب باش 
سه سال بعد از ازدواج مگه کوری؟ جلو پاتو نگاه کن
ده سال بعد از ازدواج آخیش دهنش سرویس شد!

 

 

 

 

راز زندگی مشترک طولانی:
هر هفته به یک رستوران زیبا رفته و در زیر نور شمع، شام شاعرانه ایی را صرف نمایید.
البته جدا از هم

 

 

 

 

 

خمیر دندون رو برداشتم و زدم روو مسواک ... خیلی شیک و مجلسی داشتم مسواک میزدم که یهو احساس کردم خمیر دندون طعمش مثل شبای قبل نیست ...
یکم دقیق تر نیگاش کردم دیدم پماد هموروئید پدر بزرگمه ..

 

 

 

 

 

 

دیروز عروسی رفته بودیم همه به بابای عروس می گفتن مبارک باشه اونم میگفت خوش امدید ...بعد نوبت به من رسید رفتم سلام دادام تا اومدم بگم مبارک باشه یارو گفت مبارک باشه منم دست پاچه شدم به یارو گفتم خوش اومدید همه ترکیدن