برای خواندن لطفا به ادامه ی مطلب بروید قلب


 زمان دانشجویی یه استاد داشتیم مدیریت درس میداد درکل بهتون بگم آخر سواد و دسیپلین و علم محوری بود ولی یه شپش به تمام معنا بود. حالا چرا شپش ؟ خوب چون همیشه یک دست کت و شلوار کثیف میپوشید و از کله اش میشد مواد اولیه سه تا کارخونه ی روغن نباتی سازی رو تامین کرد . دندونشاش هم که یه رنگی بین زرد و سیاه بود . قیافش هم با اینکه بد نبود ولی اینقدر به خودش نمیرسید که آدم وقتی میدیدش فکر میکرد از بدو تولد تا همین یه دقیقه پیش توی یه جزیره ی متروکه گرفتار بوده . جالبیش این بود که این آقای دکتر از اول دبستان تا دکتراشو تو آمریکا گرفته بود و شایع بود توی ناسا مدیریت یه بخش به عهده اش بوده . یه بار که تو کلاس رفته بود تو حس و داشت در مورد ارزش مدیریت بحث میکرد به یه مسئله ای اشاره کرد که عراق زمان جنگ با ما یه لوله ی توپی به آلمان سفارش داده بوده که اگه زود اون لوله رو تحویل میگرفت و سر همش میکرد ،میتونست یه گلوله های توپی رو تا فاصله ی هزار کیلومتری به اهدافش شلیک کنه . بعد هم گفت ساختن یه آلیاژی که بتونه فشار این همه مهمات رو تحمل کنه ببینید به چه مدیریتی نیاز داشته . منم خیلی الکی برای اینکه بزنم تو حالش گفتم استاد اینها شایعه است . اونم پیله شد که نه ، من مدارکشو دارم . منم الکی گفتم تا من مدارکشو نبینم نمیتونم باور کنم (بچه ها هم زدند زیر خنده) . ما دیگه همه چیز یادمون رفته بود که دیدم هفته ی بعد با یه کارتون پر از فتوکپی و مدرک و بریده ی روز نامه های خارجی اومد سر کلاس و تا وارد شد با عصبانیت داد زد آهای ... (داش دیوونه) مدرک میخواستی ؟ بیا اینم مدرک و بعد با عصبانیت کارتون رو کوبید رو میز آقا منم کم نیاوردم و گفتم چیه استاد ؟ چرا داد میزنی ؟ هنوز که مدارکتون چیزی رو به من اثبات نکرده اینجا یه مجمع علمیه شما با داد و فریاد که نمیتونی چیزی رو ثابت کنید ؟ (کلاس از خنده رفت رو هوا) . خلاصه اونم مدارک رو به من داد و بهم دو هفته فرصت داد که برم مطالعه کنم و بهش ثابت کنم اینها شایعه هستند و الا باید برم درسو حذف کنم . خداییش یه ده کیلویی مدرک و کاغذ بود . حالا همش هم یا به زبون آلمانی یا انگلیسی یا فرانسه .خلاصه باکلی درد سر مدارک رو بردم خونه و گیر کرده بودم حالا چطوری از بین اینها یه چیزی گیر بیارم که به این بابا بگم به این دلیل این شایعه است . حتی از عکسهاشم سر در نمی آوردم . تا اینکه یه دو روز بعد عموم اینها اومدن خونه ی ما و من اینقدر گیر این چرندیات بودم که اصلا متوجه اومدن اونها نشدم . خلاصه عموم گویا حال منو میپرسه و بابام بهش میگه تو اتاق آخریه است داره رو یه مشت ورقه پشتک میزنه . اونم براش سوال میشه که هنوز دو و نیم شب نشده من چرا باید تو خونه باشم؟ القصه اومد تو اتاق و من و وسط یه کوه برگه دید و گفت : جریان چیه ؟ منم براش جریانو گفتم  که یهو از کوره در رفت و گفت استادتون ... ه خورد همه میدونن این شایعه است خودشم اومد کنار من نشست و شروع کرد به زیر رو کردن برگه ها (عموم به زبان فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داره و به آلمانی هم وارده چون نصف عمرشو تو این کشورها بوده حتی با زن عموم هم توی آمریکا تو دانشگاه آشنا شده) از یه طرف یه آدم شدیدا متعصب رو ایرانه اونم به طرز جنون یعنی همین الان واسش سواله چرا ما حمله نمیکنیم و همه ی کره ی زمین رو به تصرف خودمون در نمی آریم اگر هم بهش بگی بابا ما سطح اسلحه هامون با اونا قابل مقایسه نیست داد و هوار راه میندازه که خفه شو سر باز ایرانی شرف داره ولی بقیه همه بدون استثنا یه مشت بیشرف و مفت خورن . یا موقع فوتبال که میشه هر وقت تیم ایران می بازه میگه همه ی گلهای تیم مقابل آفساید بوده و مرده و زنده ی فیفا رو میبنده به فحش. (حسابشو بکنید زمان جنگ با اینکه مهندس بی نهایت سر شناسیه چهار بار رفت جبهه و همیشه میگفت اگه من نتونم چهل نفر عراقی رو بکشم باید برم با ...ه دور مدرکمو قاب بگیرم و دو بارم مجروح شد) . ولی از یه طرف اگه یه کم بد سرفه کنی زود سرشو تکون میده و میگه در ممالک اروپایی مردم مثه آدم سرفه میکنن . خلاصه اونشب یه سه ساعت اونم رو کاغذ ها پشتک زد و آخرش گفت یه کاغذ بیار و بعد نشست یه مقاله از تو کاغذ ها در آورد و نوشت و آخرش هم گفت : برو اینو بکوب تو صورتش اگرم قبول نکرد دو تا کشیده بزن تو گوشش اگرهم اخراجت کردن خودم میفرسمت برو آلمان پیش سعید درس بخون (یعنی این تو اون دوران بزرگترین کابوس من بود که منم بفرسته خارج و ازم انتظار درس خوندن داشته باشه و ماهی یه بار هم یه چهار ساعت سر این موضوع جر و بحثمون میشد.) آقا وقتی رفت و مقاله اشو نگاه کردم دیدم فقط به استاده توش دیگه فحش ناموسی نداده . ولی یه مشت چیز در رد حرفش از تو مدارکش پیدا کرده . منم نشستم از روی همونها یه مقاله ی دیگه نوشتم و نه دوهفته بلکه هفته ی بعد بردمش سر کلاس و تا استاد اومد مدارک و مقاله رو بهش دادم اونم شروع کرد به خوندن و هی برگه هاشو زیر رو کرد و بعد یه ده دقیقه گفت : خوب شما با نگرش منفی به قضیه نگاه کردید منم گفتم نه استاد شما با نگرش مثبت به قضیه نگاه کردید (بازم کلاس رفت رو هوا) خلاصه هر چی اون میگفت من یه چیز دیگه جوابشو میدادم و کلاس به صورت مکرر منفجر میشد . که آخرش کوتاه اومد و گفت : اینطوری نه من میتونم شما رو قانع کنم نه شما منو (جالب اینجاست که واسه ی این شپش این سوال پیش نیومد که من چطوری به سه زبون آشنا هستم ). یکی دو روز بعد که عموم رو دیدم ازم پرسید چی شد ؟ منم گفتم هیچی تا رفتم تو کلاس نذاشتم حرف بزنه برگه رو کوبیدم تو صورتش  و تا اومد حرف بزنه دو تا کشیده زدمش بعدم بردنمون پیش رئیس دانشگاه اونم وقتی مقاله ی محکم شما رو خوند خودشم یه فصل استاد رو کتک زد و به من گفت آفرین پسرم برو بشین سر کلاست . بعدش عمو یه کم فکر کرد و گفت : ولی تو ممالک اروپایی رئیس دانشگاه حق نداره استاد رو بزنه ها .

 

اینم از خاطره ی امروز ما امید وارم حد اقل یه کمی خوشتون اومده باشه .

مخلص شما داش دیوونه