برای مطالعه لطفا به ادامه ی مطلب بروید قلب


شیطان

داشتم وبلاگ صبا (توی لینکام هستن) رو میخوندم که یه خاطره ای یادم افتاد که واستون مینویسم .

یکی از رستوران های خیلی معروف اصفهان چند سال پیش واسه یه مدت مدیریتش عوض شد . یعنی در اصل صاحب اصلیش یه مدت به یه نفر دیگه کرایه اش داد . یه بار یکی از بچه ها طبق عادت همیشگیش میره اونجا و میبینه همه چیز عوض شده و منوی غذاها هم همون همیشگی نیست . خلاصه اومد واسمون تعریف کرد که یه غذاهایی داره که تا حالا اسمش رو هم نشنیدن و خلاصه تا گارسونه (به قول بچه های باکلاس امروزی ویتر) فقط میخواد سفارشو ازت بگیره یه پنج دقیقه طول میکشه حالا چرا ؟ ازبس انتخاب های جدید پیش پاتون میذاره مثلا به عنوان سوپ قبل از غذا فقط یه بیست قلم سوپ بهت پیشنهاد میده و تمام مواد به کار رفته تو سوپ رو رو هم بهت معرفی میکنه . در اینجا بود که سه لبخند بر روی لبان من (ش) و پژمان نقش بست و هر سه غرق در افکار شیرینی شدیم . فردای اون روز من و (ش) و پژمان هر سه در آن رستوران کاملا خلوت دور یک میز بزرگ گرد نشسته بودیم و در حالی که یک موزیک لایت پخش میشد انتظار گارسون را میکشیدیم . خوب گارسون هم از راه رسید یه بچه ژیگول با یه سیبیل هایی فتو کپی هرکول پوآرو . سوال کرد : استارتر چی میل دارید (اینقدر از کلمه ی استارتر چندشم میشه که خدا میدونه) پژمان پرسید چی دارید ؟ اونم شروع کرد (حالا یادم نیست همینطوری میگم) سوپ جوجه ی یتیم دریای کارائیب مواد تشکیل دهنده : جوجه ی یتیم مصری ، اشک گربه ی هندی ، بادوم خیر ندیده ی ویتنامی ، ذرت شیرین آب زیرکاه ، فلفل ترش چینیه چی هوا هوا ، آب بینی شتر سرگشته و ... . خلاصه خداییش یه سه دقیقه ای ور زد  و بعدش پژمان گفت من مثلا سوپ اردک خوش چهره میخورم . (البته بازم بگم این اسمها و مواد تشکیل دهنده رو من دارم از خودم در میارم چون اصلا یادم نیست اون چی میگفت  و تقریبا نود درصد موادی رو که اسم میآورد من نشنیده بودم ) . خلاصه بعد طرف به ما رو کرد و گفت : و شما که (ش) گفت ببخشید من حواسم نبود میشه از اول واسه ی منم بگی . یارو هم قبل از معرفی دوباره به من گفت خوب پس اگه میشه شما هم دقت کنید .و دوباره روز از نو روزی از نو که همین وسطها پژمان به یارو گفت : نه آقا قبول نیست چرا اون موقع که داشتی برای من میخوندی توی سوپ کلم مجاریتون نخود یونانی نبود ولی واسه ی اینها هست ؟ طرف گفت امکان نداره آقا چون من از روی نوشته میخونم  که منم دلم برای طرف سوخت و گفتم خوب شما نوشته رو بده به من بذار خودمون بخونیم تصمیم که گرفتیم صدات میکنیم . اونم با خوشحالی منو رو داد و رفت . بعد یه سه چهار دقیقه خندیدن به منوی غذا  یارو رو صدا کردم و گیر دادم به یکی از مواد تشکیل دهنده که مثلا این زیره ی تبتی  در اصل همون پیازچه ی باربادوسی نیست ؟ اون بد بختم گفت نمیدونم . خلاصه سوپ ها رو خوردیم و دوباره خودش اومد سر میز دوباره همون بساط قبلی فقط با اسمهای سخت تر مثلا کباب هنجو میلفاتوسکیه ساندولا همراه با سیب زمینی سرخ کرده و .... خوب که خوند آخرش ازش پرسیدم میگم شما چلو کباب سلطانی ندارید ؟ یارو رو کاردش میزدی خونش در نمی اومد . تند گفت : نه! پژمان پرسید قرمه سبزی بلوار مالهالنده لوس آنجلسی چی ؟ طرف : نه ! (ش) پرسید : نون و افلاطون یونان باستان چی ؟ طرف گفت : نه ! (این نون و افلاطون رو واقعا گفت چون الان هم شده ورد زبونمون به املت میگیم) دو باره من پرسیدم : خوراک فیل چی ؟ نه ! (اینم واقعا گفتم چون الان به کو کو سبزی میگیم) . که دیگه یارو امون نداد و منو رو گذاشت رو میز و گفت وقتی انتخاب فرمودید خبرم کنید . ما هم هر کدوم یه چیزی یا شانس و اقبال انتخاب کردیمو صداش کردیم و بهش گفتیم (خداییش از رو منو نمیتونستیم اسمشو درست بخونیم) . موقعی که طرف میخواست بره یه حالت اخم و تخمی بهمون کرد و تا خواست راه بیفته پژمان صداش کرد هــــــــوی آقای زیبا سیبیل حواست باشه ها اگه از سیبیلهات بیفته تو غذا اینجا رو تو سرت خراب میکنم ها . یه چند ثانیه بعد مدیر رستوران اومد سر میزمونو خیلی مودبانه گفت : آقایون میشه خواهش کنم رستوران رو ترک کنید . منم پرسیدم : اوا آخه چـــــــرا ؟ اونم در جواب گفت : خواهش میکنم . موقع بلند شدن ازش پرسیدم : خوب پول سوپ چقدر شد ؟ یارو گفت اونو مهمون ما هستید . منم گفتم اجازه میدید به جاش دستتونو ببوسم ؟ (ش) گفت : ببخشید آقا حد اقل میشه یه کم نون بهمون بدید تو راه بخوریم . اونم واسمون چند تا برش نون آورد و ما هم هی ازش تشکر میکردیم و تشکر کنان و دعا گویان عین این گداها از رستوران رفتیم بیرون . روز بعد اسی رفت اونجا و گویا یه غذای ژاپنی سفارش داده بود (البته نادانسته) بعد که به جای قاشق از این چوبها (دو تا چوبها که ژاپنی ها باهاش غذا میخورن) واسش آورده بودن به یارو گفته بود من بلد نیستم با اینها غذا بخورم میشه خودت با این چوبها غذا بذاری دهنم ؟ دوباره مدیر رستوران میاد و اونو هم میندازن بیرون البته اسی هم چنگ میکنه تو غذا و با اون دستهای قد بیلش یه من از اون غذا رو میذاره تو دهنش و بدون پول دادن میاد بیرون . البته میگفت خدا رو شکر تا قبل از اینکه غذا رو بیارن یه چهار بار سوپ خورده بودم . بعد از اسی . کیوان و علی بابا رفته بودن ولی تا اسم غذای اصلی رو واسشون خونده بودن دو تایی میزنن زیر خنده و بازم اخراج میشن . چند روز بعد پیمان و رضا میرن و از خونه با خودشون پیاز و نون خشک میبرن و تو سوپ تلیت میکنن  و اونها  رو هم میندازن بیرون . بعد ما هی شروع کردیم برای این و اون تعریف کردن و خندیدن که بعد از اون دسته دسته بچه ها میرفتن اونجا و بعد سوپ خوردن مینداختنشون بیرون دیگه بین بچه ها شده بود یه ننگ که کسی اونجا نرفته باشه . خدایشش میگم طرف حدودا یه ماه بعد اونجا رو کرد رستوران سنتی و توش دیزی و املت و سنبوسه میفروخت (چقدر هم سرش شلوغ شد) . یه سال بعد هم صاحب اصلیش اومد و رستوران رو به همون حالت اولیه اش بر گر دوند .

امید وارم جیگرتون حال اومده باشه .

داش دیوونه قلب