برای مطالعه لطفا به ادامه ی مطلب بروید قلب


توی دبیرستان یه همکلاسی داشتیم اسمش مجید بود . آقا این مجید سیاه پوست بود با مو های فرفری (سبزه نبود ها سیاه بود عین آفریقایی ها) . من هم رو حساب خل بازی های خودم صداش میکردم حبشه کم کم اسمش شد مجید حبشه ، بعد از یه مدتی دیدم بهتره صداش کنم کاکا سیاه بعد گفتم نه باید بفهمم تو انگلیسی کاکا سیاه چی میشه و اونجوری صداش کنم تا باکلاس تر باشه . خلاصه با کلی تحقیق و مطالعه فهمیدم انگلیسیش میشه نیگر . پس بعد از اون همه صداش میکردیم نیگر . بعد هم هی سربه سرش میذاشتیم که آره تو یه برده ای که از مزرعه ی ذرت فرار کردی و یا من بهش میگفتم اصلا تو وقتی بچه بودی بابام تو رو به عنوان هدیه واسم خریده تا کارامو انجام بدی و یا براش دست گرفته بودیم که اینها وقتی میخوان تو خونه ناهار بخورن یه دیگ وسط حیاطشون روشن میکنن بعدخانوادگی با نیزه دور دیگ میرقصن تا غذا آماده بشه و بهترین غذاشون کله پاچه ی سفید پوستهاست . کم کم به این نتیجه رسیدیم که اصلا اینها خانوادگی بت پرست هستند و باباشون تو خونه از چوب یه مجسمه تراشیده و اینها میرن جلوی مجسمهه و هی بهش تعظیم میکنن . تا اینکه یه بار یکی از بچه ها که تو محلشون بود ازش پرسید راستی چرا من هیچوقت شما رو دم قصابی نمیبینم ؟ بعد دوباره به این نتیجه رسیدیم که اینها شب که میشه نیزه هاشونو بر میدارن و خانوادگی میرن شکار فیل آفریقایی و گوشتشون رو اونجوری تهیه میکنن . دیگه کم کم باورمون شده بود که اصلا اون خود آفریقای مرکزیه و برده است . مثلا اگه همه تو پارک نشسته بودیم و بستنی میخواستیم باید مجید پول جمع میکرد و میرفت میخرید ، چرا ؟ چون اون برده ی ما بود . خداییش خود مجید هم ته بچه باحال بود و گاهی که چیزی به فکرش در مورد برده بودنش میرسید می اومد میگفت . مثلا خودش میگفت بچه ها من ننه ام یه جادوگر سیاه پوسته که شبها با جارو تو خونه پرواز میکنه . یا میومد میگفت : دیشب نتونستیم شکار گیر بیاریم مجبور شدیم حمیدمونو خوردیم . (ما هم همه میخندیدیم ) . یا مثلا وقتی برای بچه ها میگفتم:( بچه ها میدونید وقتی مجید بمیره روحش نمیتونه تو شب کسی رو بترسونه ؟ ووقتی میپرسیدن چرا ؟ میگفتم چون روحش سیاهه و تو تاریکی دیده نمیشه و مجبوره تو روز مردمو بترسونه .  ) خود مجید بیشتر همه میخندید . یا یه بار که همه ی بچه های اکیپمون از روی یه بلندی پریدیم و مجید جرات نکرد بپره پایین و ازش پرسیدیم خوب بپر از چی میترسی ؟ گفت از اون جون سیاهم میترسم . حالا دو تا موضوع خنده دار با این مجید پیش اومد موضوع اول اینجا بود که یه روز جمعه همه با هم قرار گذاشتیم بریم سینما که متین منو کشید کنار و گفت : ببین من نمی آم . گفتم چرا ؟ خیلی جدی (خدا شاهده شوخی نمیکرد) گفت : در شان من نیست با یه کاکا سیاه برم سینما . شما هم دارید به همه ی سفیدها خیانت میکنید که اصلا با اون حرف میزنید . بعد وقتی گفتم مردتیکه ما داریم شوخی میکنیم این حرفها چیه ؟ گفت : نه چند روز پیش تو تلویزیون یه فیلم آمریکایی گذاشته بود ، یه مرد سفید پوست خوشتیپ به چند تا از سفید پوستها که وکیل یه کاکا سیاه شده بودند گفت : شما با حمایت از اون سیاه دارید به ما سفید پوستها خیانت میکنید . منم حرف اونو قبول دارم چون خیلی خوشتیپ بود . خلاصه بعد از اینکه من این حرف و برای بچه ها زدمو همه یه ساعت مسخره اش کردند و کلی بهش خندیدن و مجبورش کردن این حرفشو بنویسه و امضا کنه ، بالاخره کوتاه اومد و از اون به بعد متین به سمت برده ی مجید منصوب شد چون مجید یه کم متین رو بو کشید و به این نتیجه رسید اونم یه سیاه بو گندوئه که با رنگ روغن خودشو سفید کرده . حالا کار نداریم . اما نزدیک به آخرای سال بود که یه نقشه ی زیبا به ذهنم رسید و با بچه ها در میون گذاشتم . یه نامه ی بی اسم و امضا به مدیر دبیرستان توی یه همچین مایه هایی نوشتم :

مدیریت دبیرستان ...  سلام علیکم

نظر به اینکه ما دانش آموزان کلاس سوم تجربی همگی سفید پوست بوده و مجید ... تنها یک کاکا سیاه واحتمالا یک برده ی فراریست و نامبرده از امکانات عمومی مدرسه استفاده نموده و همه جا را دوده ای میکند و در سال تحصیلی گذشته ما حتی نتوانستیم از توالت مدرسه به علت دوده ای بودن استفاده کنیم از شما تقاضا مینماییم برای سال تحصیلی بعد از ثبت نام نامبرده خود داری بفرمایید . در ضمن فراموش نکنید که شما خود نیز یک سفید پوست هستید و باید طرف هم نژاد های خود را بگیرید .و او یک بت پرست سیاه است . و در ضمن ما خواهان تلاش شما برای لغو قانون لغو برده داری هستیم .لعنت خدا بر آبراهام لینکلن باد (رئیس جمهور آمریکا که برده داری رو لغو کرد) .

با تشکر .

البته نامه رو من نوشتم و دادم سعید پاک نویسش کرد . بعد هم نامه رو سعید آورد داد به بابای مدرسه تا بده به مدیر .مدیر هم به محض خوندن نامه اومد و مجید رو کشید بیرون و ازش پرسیده بود : کیا تو کلاس اذیتت میکنن . مجید هم گفته بود همه . پرسیده بود : چطوری اذیتت میکنن ؟ اونم گفته بود : هیچی کار خاصی نمیکنن ، فقط نه باهام دوست میشن و نه کسی باهام حرف میزنه . مثلا همشون با هم قرار میذارن برن کوه ولی منو با خودشون نمیبرن . یا بعد مدرسه همه با هم فوتبال بازی میکنن . منو بازی نمیدن . یا ...

بعد مدیر اومد سر کلاس و با دستهای لرزان اول نامه رو برامون خوند و بعدش هی تند تند چند بار گفت خیلی پستید ، خیلی پستید ... بعد هم در تمام طول ساعت کلاس (خدا رو شکر کلاس شیمی بود ) ما رو نصیحت کرد و سعی کرد بهمون ثابت کنه که انسانها با هم برابرند . و همه ی ما باید از مجید عذر خواهی کنیم و باهاش دوست بشیم . ما هم ساکت نشسته بودیم و با دهانهای نیمه باز داشتیم به مدیر نگاه میکردیم که یعنی هی داریم پشت سر هم ارشاد میشیم . زنگ تفریح که خورد طبق نقشه ی جدید این حقیر دو تا دو تا و سه تا سه تا و چهارتا چهارتا هی دست مینداختیم گردن مجید و هی سعی میکردیم از جلوی پنجره ی دفتر رد بشیم و هی خودمونو نشون مدیر بدیم . فرداش هم مدیر اومد بهمون گفت چون خیلی بچه های خوب و حرف گوش کنی هستیم یکی پنج نمره به انضباطمون اضافه میکنه . و این اولین باری بود که من از این مقوله نمره ی پونزده گرفتم .

مجید الان خودش مدیر دبیرستانه  دیروز خیلی اتفاقی دیدمش و بهش آدرس وبلاگ رو دادم .

راستی مجید حالا که مدیر شدی هیچ وقت سعی کردی مدیر رو از آخر به اول بخونی؟

امید وارم خوشتون اومده باشه

خوشدلی هموطنانم  بزرگترین آرزوی من در این دنیاست

موفق باشید .

داش دیوونه