برای خواندن به ادامه ی مطلب برویدقلب

 


این مطلبی رو که الان مینویسم به نقل از یکی از بچه هاست (البته اسی و (ش) هم تاییدش کردن) که در مورد داییش واسم تعریف کرد البته من داییشو میشناسم اما نه خیلی زیاد  فقط در حد یه سلام علیک . کلا دایی ایشون به عنوان قهرمان عشق بین الملل  میون بچه های محل ما معروف بود . حالا چرا ؟ چون نصف خونه های شهر رفته بود خواستگاری که یا اونها بهش دختر نداده بودن یا خودش پشیمون شده بود .  حالا یه چند مورد از دلایل پشیمونیشو واستون نقل قول میکنم . (اسم این دایی دوست ما سهرابه)

الف) ایشون میرن خواستگاری خوب همه چیز خوب پیش میره و مراسم هم به خیر و خوشی به اتمام میرسه و بعد از چند روز خانواده ی عروس خبر میدن که فکراشونو کردن و اگه مایلن دوباره برن برای آشنایی بیشتر اما سهراب میگه نه نمی خوام بهمش بزنید . ننش میپرسه چرا ؟ میگه اینها خونشون دو تا در داره یه در تو این کوچه یکی تو اون کوچه یعنی احتمال داره این دخترا یه کسایی رو بیارن تو خونه و تا باباشون میاد از اون در فراریش میدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ب) باز خواستگاری و باز به ننش میگه اینو هم بهم بزن . ننش چرا ؟ چون اسم دختره پری نازه بی شعور فردا فکر میکنه چه پری دریایه نازی بوده و حالا گیر من افتاده

ج) باز خواستگاری و باز ننه اینو هم بهم بزن ننش چرا؟ معلومه دخترشون سرش لنگ یه نفره . چطور؟ چون وقتی میخواست چایی بیاره بهش نگاه کردم اون بهم نگاه نکرد .

د) توی مراسم خواستگاری سهراب متوجه میشه جوراب برادر دختره یکم نخش در رفته . ونتیجه میگیره اینا به ما احترام نذاشتن .

ه) بازم میره خواستگاری بازم میگه بهمش بزنید ننش چرا؟ بابای دختره موقع حرف زدن با من یه آروق یواش زد که بو پیاز میداد میخواست منو از همین حالا تهدید کنه و بگه مثلا خیلی لاتن

و) بازم میره خواستگاری بازم ننه بهمش بزن . چرا ؟  دختره فکش خیلی پهنه بچمون شبیه قاطر میشه .

خلاصه دیگه همش همین وضع بوده تا ننه اش میمیره و سهراب تنها میشه و دیگه هیچکدوم از خواهر برادراش هم حاضر نمیشن واسش برن خواستگاری . یه روز این رفیقمون میره به داییش (سهراب) سر بزنه ، که میبینه داییش میشینه به درد دل که آره تنهام و زن ندارم و ببین دوستی چیزی نداری خواهری چیزی داشته باشه حاضر باشه با من ازدواج کنه . دوست ما هم یه نقشه ی شیطانی واسش میکشه و میگه چرا یه دوست دارم با خواهرش زندگی میکنه و اونا هم کسی رو ندارن ولی یه عیب داره دختره خیلی مومنه و خیلی هم قدش بلنده سهراب میپرسه مومنی که عیب نیست رفیق ما هم میگه نه ولی خیلی چادریه و ممکنه نتونی درست ببینیش ... خلاصه سهراب پیله میشه که نه تو برو صحبت کن تا یه روز با هم بریم . خلاصه (ش) میشه داداش عروس و اسی هم میشه عروس و یه روز جمعه هم که خونه ی (ش) اینها خالیه سهراب رو میبرن خواستگاری . خلاصه میشینن و اسی هم یک کیلومتر ملافه میپیچه دور خودشو رو صورتشو هم طوری میپوشونه که یارو اصلا نتونه صورتشو هم ببینه و (ش) هم با یه ربع سکه به عنوان مهریه با سهراب توافق میکنه . من که اونجا نبودم ولی خودشون میگن تا سهراب  قد اسی رو دید که توی یه ملافه سفید اومد تو اتاق نزدیک بوده از رو مبل بخوره زمین . اسی هم یک کلمه حرف نمیزده . خلاصه (ش) بهشون میگه برید تو اتاق خودتون حرفاتونو بزنید و بعد آروم ولی یه جوری که سهراب بشنوه به اسی میگه خواهر من تو اتاق یه کم چادرتو باز کن تا آقا سهراب ببینه چی رو میخواد بگیره اینطوری که نمیشه . خلاصه تا میرن تو اتاق و میشینن که صحبت بکنن یکدفعه اسی با اون صورت وحشتناکش که به قول خودش خیس عرق هم شده بوده با لباس زیر از زیر ملافه ها میپره بیرون و سهراب رو بغل میکنه و با اون صدای نخراشیده اش داد میزنه سهراب من عاشقتم منو بگیر و سهراب هم در جا از ترس از هوش میره . الان که یک سال از اون موضوع میگذره سهراب هنوز با این رفیق ما حرف نمیزنه ولی خیلی حیف شد که من اون موقع شیراز بودم و نتونستم این نقشه ی خام رو تکمیل کنم ولی این مژده رو بهتون بدم که همین الان داریم یه همچین نقشه ای واسه ی یکی دیگه از بچها میکشیم که در صورت عملی شدن واستون تعریف میکنم جالب اینجاست که طرف از تهران داره میاد خواستگاری .

امید وارم خوشتون اومده باشه

موفق باشید .