این خاطره خنده دار نیست بدجنسکانه استشیطان                        در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید .       

 

 

 

 

 

 

 

 

 


از خاطرات سربازی:

 

زمانی که سرباز بودم یه چند نفر توی گروهانمون بودن که فکر میکردن خیلی زرنگ هستن ، هر چند، تا میتونستن سعی میکردن با من یکی فاصلشونو حفظ کنن . (چون حداقل یکی یه بار باهاشون درگیر شده بودم) اما خوب چون خیلی سر به سر بقیه بچه ها میذاشتن  و بقیه رو مسخره میکردن  (مخصوصا بچه هایی با قومیت های خاص رو) همیشه منتظر بودم تا تک تک پوست از کله هاشون بکنم . یکیشون یه بچه پررو بود که همه رو صدا میکرد اسکوووووووول و اسمش داوود بود . یه مدت یه نفر تو گروهان شروع کرده بود به دست برد زدن به خوراکی های بچه ها و هر کس از مرخصی بر میگشت ، طرف در یه فرصت مناسب هرچی خوراکی ننه ی یارو توشه ی راهش کرده بود رو میدزدید و عین نهنگ قورت میداد . خلاصه اصلا یه وضعی بود تو گروهان  و همه به هم مشکوک بودن و میخواستن گردن همو بکشنن ولی من مطمئن بودم کار، کار همون داووده چون یه بار که یکی از بچه ها گردوهاش به سرقت رفته بود من خودم با چشمای خودم دیدم که داوود داشت تو محوطه ی درختای پادگان دزدکی گردو میشکوند و میخورد ولی گفتم اگه به بچه ها بگم، طرف میزنه زیرش و خلاصه نمیشه بهش ثابت کرد . یه بار که یکی از بچه ها از مرخصی اومد( یادش بخیر بچه ی قم بود اما الان اسمش یادم نمیاد) . بنده قبل از آقا دزده یه جعبه سوهان رو از تو کیفش برای نقشه ام امانت گرفتم و بدون اینکه کسی بفهمه بردم قایمش کردم زیر تخت داوود و بعدش تا مال باخته صداش در اومد که وای سوهانامو دزدیدن پیله شدم که بیاید بریم پیش فرمانده ی گروهانو بهش بگیم این چه وضعیه و باید برامون کمد تهیه کنید و ... . خلاصه فرمانده هم اول کلی بهمون قر قر کرد که چرا تا حالا نگفتید و باید از همون روز اول به من میگفتید و الان حقشه برای همتون اضافه خدمت بزنم و بعدش اومد تو محوطه ی خوابگاه و شروع کرد به بازرسی وسایل همه ، اما چیزی پیدا نکرد بعدش شروع کرد به نصیحت دزد که تو داری اموال داداشاتو میدزدی و ... وبعدشم رفت. پیش خودم گفتم اه چقدر این دیگه خنگه  که یکدفعه فرمانده بر گشت و دوباره زیر پتو هارو شروع کرد به گشتن و جعبه ی سوهان از زیر تخت داوود کشف شد . فقط خدا رحمش کرد که تا بچه ها اومدن بریزن سر داوود فرماندهه مانع شد و اونو با خودش برد بیرون . خلاصه توی بازجویی آقا داوود هم فقط قبول کرده بود که یه بار یه بسته حلوا شکری از دوستش مهرزاد دزدیده و اونم فقط برای شوخی بوده و این یه پاپوشه و مهرزاد هم  به دروغ رفت تایید کرد که آره داوود یه ساعت بعد بهم گفت و ... (این دو تا همشهری بودن و خیلی هوای همو داشتن و هر دو شون با یه نفر دیگه که اونم همشهریشون بود خیلی بقیه رو اذیت میکردن) . هیچی خلاصه داوود از سمت منشی گری خلع شد و یه شب درمیون شد نگهبان برجک پارک موتوری . اما دزدی ها نه تنها قطع نشد که بیشتر شد و حالا دیگه من مطمئن شدم که اینبار کار ، کاره مهرزاد و نوشیاره (اون همشهری دیگشون) ، که چی؟ که ثابت کنن دزد هنوز دستگیر نشده و داوود بی گناهه . از اونطرف خوب میدونستن که تنها کسی که ممکنه این بلا رو سرشون آورده باشه منم و یه بار هم بهم گفتن ما میدونیم کار تو بوده و پا تو کفش ما نکن که بد میبینی ، اما اینو نمیدونستن که اصلا خدا منو آفریده تا سایز کفش بقیه رو همینطوری هی امتحان کنم . بخاطر اینکه این کینه بینمون خیلی عمیق بشه و نخوان بی خیال من بشن و همش ازم داغ دل داشته باشن منم جلوی همه صداشون میکردم  سه پنجه طلا (پنجه طلا = دزد) یا سر هر موضوع کوچیکی سعی میکردم باهاشون بزن بزن راه بندازم یا هرچی جک تعریف میکردم شخصیت هاش این سه تا بودن . یا شب که خواب بودن با بچه ها بلند میشدیم و بعد من یه دستمال کاغذی رو حسابی لوله میکردم و میپیچوندم و میکردم تو دماغ و گوششون اونها هم اولش فکر میکردن پشه است و هی با دست تو خواب میزدنش و تا بیدار میشدن میدیدن یه مشت آدم ذوق زده بالای سرشون منتظر نشستن تا اینها بیدار بشن و اونها بخندن . یا یه کاره دیگه ای که تا حد جنون منفجرشون میکرد وقتی داشتن شطرنج بازی میکردن میرفتم با دست همه ی مهره هاشونو میریختم به هم بعد با لبخند میگفتم ، لبخند بزنید شما درمقابل دوربین مخفی هستید . تا اینکه یه بار که رفته بودم مرخصی یه ده بیست تا کیک با پودر شربت خریدم و برگشتم  پادگان و بعدش نقشه ی شیطانیم رو به سه تا از بچه ها گفتم و جوری که اونها ببینن از تو کیفم پودر شربت رو درآوردم و یه قوطی خالی نو شابه رو از منبع آب گروهان پر آب یخ کریدم و با پودر شربتها یه شربت تگری درست کردیم . بعد هم اون سه تا رفیقمون پیله شدن که بیا بریم  علی و صادق رو هم صدا کنیم که نامردی نکرده باشیم و همه با هم چیز بخوریم منم در بطری رو سفت بستم و گذاشتمش تو ساکم ولی ما دنبال علی و صادق نرفتیم صاف رفتیم دفتر فرمانده ی گروهان و بهش گفتیم جناب سروان میخوای با مدرک دزد رو تحویلت بدیم ؟ اونم گفت آره اگه با مدرک تحویلشون بدید به هر کدومتون دو روز مرخصی تشویقی میدم . منم گفتم جناب سروان مرخصی نمی خوایم فقط بعد که مچشونو گرفتیم میخوایم قشنگ از پوست درشون بیارید . اونم گفت باشه صاف میفرستمشون دفتر قضایی پادگان . بعد بهش گفتم من الان یه پودر شربت رو تبدیل کردم به یه شربت غلیظ ، این پودر شربته طوریه که وقتی ازش بخوری دهنت تا دو روز نارنجیه (واقعا هم  همینطور بود و چون قبلا این بلا سر خودم اومده بود اینو میدونستم) . الان داوود و نوشیار و مهرزاد اینو میدزدن و میرن تو محوطه ی درختی که کلکشو بکنن . رنگ نارنجی دهنشون نشونه ی دزدیشونه . فقط تا خبرتون کردیم بیاید بریم محوطه ی درختی . خدا شاهده تا برگشتیم توی خوابگاه نه کیکی بود و نه شربتی  و ما خوشحال ترین مالباختگان تاریخ بشر بودیم . (تمام اون بلا ها رو از همون اول واسه ی این سرشون آورده بودم که بخوان با دزدی ازم انتقام بگیرن و مطمئن بودم این کارو میکنن عمدا هم  به بچه ها گفتم شما بگید بیاید بریم سراغ علی و صادق که اونها فکر کنن چه ضد حالی میخوریم وقتی اونها رو هم بیاریم و خوراکی هامون نباشه پس حتما باید همون موقع دزدی میکردن) . وقتی پشت محوطه ی درختی سه دهن نارنجی رنگ تحویل فرمانده ی گروهان دادیم ، جناب سروان احساس سرهنگی میکرد وهر سه در همون وقت اول تحویل زندان و با یک گزارش پر ملات فردا صبح تحویل دفتر قضایی داده شدند و تا روزی که من توی پادگان بودم دیگه هرگز ندیدمشون .

خودم میدونم این خاطره خنده دار نبود ولی کلی بدجنسکانه بود که دوست داشتم واسه ی شما دوستان گلم تعریفش کنم و کردم .

در پناه حق باشید

داش دیوونه .