چند وقت پیش تو یه جمع فامیل صحبت از کامپیوتر و اینترنت و موبایل این چیزا بود که پسر خالم با یک قیافه حق به جانب گفت : صنعت کامپیوتر پیشرفت خودش رو مدیون bill gates هستش ، لامصب خدایه کامپیوتر هستش و این حرفا ...
مادربزرگم که اینارو شنید خیلی جدی گفت : بچه این چیزا چیه میگی ... اون که اصلا از کامپیوتر سر در نمیاره ... همون بهتر که بره سبزی پاک کنه ...
یهو جمع ساکت شد همه مات و مبهوت به مادربزرگم خیره شدند که چی میگه ... پسر خالم برگشت از مادربزرگم پرسید ، مگه شما میدونی اون کیه : آره بابا ... مگه همسایم بلقیس و نمیگی 
هیچی دیگه این ماجرا حدودا 2 نفر کشته بجا گذاشت

 

 

 

 

 

یه خواستگار داشتیم که قرار شده بود دفعه دوم بریم پارک صحبت کنیم، نزدیک غروب همدیگه رو دیدیم سلام کردیم و نشستیم، هنوز رو صندلی جاگیری نکرده بودیم و تعارفا تموم نشده بود که یه کلاغ لامصب اومد بالای سر من بدبخت راست عدل مستقیم دقیق رید وسط کله من بیچاره، یعنی دقیقا اندازه یه کف دست ر.......د و همچین صدا داد شلااااااااااااپپپپپپششششت، پسره اینقد خندید که اشک از چشاش میومد کثافت، تا آخرین دقیقه داشت می خندید عوضی ...
هیچی دیگه کلاغه نذاشت پسره به بختش برسه ..

 

 

 

 

 

 

بچه بودم با مامانم رفتم نونوایی. بهم گفت تو یه نون بگیر من یکی که زیاد واینستیم فقط نگو من مامانتم من برات زودی یه نون میگیرم تو برو خونه. خلاصه مامانم اول یه نون واسه من گرفت و گفت این بچه ست واینسه! تا نونو گذاشت کف دستم گقتم: ااااای مامان دستم سوخت... کلا آبروشو بردم!! 
تو کل مسیر برگشت میپرسیدم: مامان رسیدیم خونه میخوای منو بزنی؟؟ نمیدنم چرا همش بهم لبخند میزد:)) 

 

 

 

 

 

یک بنده خدایی می گفت:
حالا درسته ما قصد ازدواج نداریم ولی خب آخه یه خواستگار نباید بیاد برامون؟

 

 

 

 

 

دیشب یه دزد اومد خونمون دنبال پول می‌گشت !!!
هیچی دیگه ، خلاصه منم بیدار شدم از تخت اومدم پایین با هم دنبالش گشتیم =))

 

 

 

 

 

صب رفتم پارکینگ بوگاتی رو ور داشتم
داداشم میگه امروز لازمش دارم
لامبورگینی رو وردار میگم
خوب تو کارتو با اون فراری را بنداز تا من بی ام و رو بدم به بابا که بره پورشرو از تعمیرگاه بیاره
گفت کلافم کردی اصن اون کادیلاکرو می برم گفتم خواستی با آئودی هم هست با اون برو
اینم داداشه ما داریم!

 

 

 

 

 

+دکتر حسابی خسته شدیا 
- آره حسابی خسته شدم !

 

 

 

 

 

یکی از عجایب خلقت اینه که وقتی 10 تا دختر دارن حرف میزنن همزمان با هم حرف میزنند و عجیب تر اینکه حرفای همدیگه رو هم میفهمن!!!

 

 

 

 

 

 

 

من تا 5-4 سالگی پستونک میخوردم!
بعد یه روز پستونکم گم شد مامانم بهم گفت: آخ آخ! قورتش دادی!
دیگه نباید پستونک بخوری اگه میخوایش باید از تو شکمت درش بیارم!
من :'(
خلاصه گذشت و گذشت...

منم تا همین چند وقت پیش فکر میکردم خورده بودمش!!
تا اینکه چند روز پیش از صندوق اسرار آمیز انباری پیداش کردم !
اشک شوق ریزان و دوان دوان با پستونک رفتم توی خونه به مامانم گفتم:
پستونکمو نخوووورده بودمممم!!
مامانم :)))))) عزیـــــــزم...تو از اولم خِنگ بودی ..!

 

 

 

 

 

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر
باید تندتر بدود ، وگرنه کشته خواهد شد
هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند ار تند ترین آهو
باید تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگی خواهد مرد
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش . . .

 

 

 

 

 

ﺿﺮﺑﻪ ﺭﻭﺣﯽﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻋﺸﻖ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﻭﻧﯿﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻨﻪ!! :|