برای خواندن به ادامه ی مطلب برویدقلب

پیشنهاد میکنم با دهان پر این مطلب را نخوانید .

 


تبدیل پیام به سوسک :

من معمولا معدن خونه خالی بودم ، چون هرکی میخواست بره مسافرت حتما کلید خونشو میداد دست من حالا چرا ؟ چون همه میدونستن خلاف گنده گندهه ی من تخته نرد بازی کردنه و جمع کردن دوستام تو خونه . و با اون دوستایی که من داشتم هیچ دزدی هوس دزدی از اون خونه به سرش نمیزد . یه بار که طبق معمول هر عید مامور پاییدن خونه ی یکی از آشناها شده بودم و همه ی بچه هارو جمع کرده بودم تا تورنمنت تخته و شطرنج برگزار کنیم . پژمان که خودش تازه از مسافرت برگشته بود هم به جمع ما پیوست و بهمون گفت مسافرت که بوده پسر داییش و دوستاش یه بار اسکولش کردن و بهش گفتن قیمت یه تی شرت (که تن یکیشون بوده) صد هزار تومنه (اون موقع با صد هزار تومن میشد چهل تا تی شرت آس بخری)بعدم بهش خندیدن و گفتن قیمتش هزار تومنه  و به در خواست پیام اسکولش کردن . اونم هی داشت حرص میخورد که چرا نگرفته کتکشون بزنه و بعد هم گفت : پسرداییش پیام باهاش اومده خونه ی اونها و بعدش گفت : شب با خودم میارمش اینجا یه کم اسکولش کنید تا بفهمه دنیا دست کیه  ودر همان لحظه همگی احساس کردیم درهای رحمت همینطوری دو لنگه اش روبرومون باز شده . وقتی هم پژمان خواست بره یهویی یه چیزی یادش اومد و گفت : مردتیکه ها نگیرید بزنیدش ها فقط مسخره اش کنید تا گریه کنه و با این جمله یک لنگه از دو لنگه ی در رحمت بسته شد . دم غروب پژمان و پیام از راه رسیدند . پیام یک پسر گرد و سفید و خوشحال بود (بین بچه های ما قیافه ی خوشحال داشتن جرم کثیفی بود ) خلاصه تا از راه رسیدن و نشستن من رو کردم به پیام ( که یه پیرهن زرد تنش بود) و گفتم : ببخشید آقای موز پیرهنتو درار و راحت باش (که همه ی بچه ها زدن زیر خنده) بعد پیام برای اینکه کم نیاره گفت : به سر و تیپت نمیخوره تا حالا تونسته باشی موز از نزدیک ببینی (یعنی خیلی فقیری چون اون موقع موز واقعا میوه ی گرونی بود) که منم در جا بهش گفتم : آره راستش فقط در موردش شنیده بودم تا اینکه با تو آشنا شدم . (باز همه ی بچه ها زدن زیر خنده ) یه دو دقیقه بعد کیوان که مشغول تخته بازی کردن با رامین بود از پیام پرسید : تخته بلدی بازی کنی ؟ پیام برداشت کرد که دارن دعوتش میکنن  که بازی کنه . از سرجاش بلند شد که بره طرف تخته و گفت : من استاد بازی ام که کیوان بهش گفت نه بشین سر جات نمی خوام باهات بازی کنم خواستم ببینم اگه بلدی بهت بگم خوش به حالت . (که باز جمعیت ترکیدن از خنده ) . یه چند دقیقه بعد اسی هم تازه از حموم با یه لنگ اومد بیرون ورفت طرف پیام . بیچاره پیام هم تا قد دو متر وبیست سانتی و قیافه ی چکش خورده ی اسی رو دید نا خود آگاه از سر جاش بلند شد و تند گفت : سلام قربان ، من پیام هستم به خدا پسر دایی پژمانم(این به خدا گفتنش باعث شد یه ربع بخندیم)  . اسی هم لپ پیام رو گرفت و کشید و گفت : تپل بابا . یه چند دقیقه بعد شهرام (اسم مستعار همون (ش) که از این به بعد شهرام ازش یاد میکنم) که تا حالا وسط پذیرایی خودشو به خواب زده بود و روی خودشو پا پتو پوشونده بود یهو از زیر پتو اومد بیرون (چشم پیام به یه غول بدنساز صد و سی چهل کیلویی با تقریبا یک و نود قد افتاد که ریشش تا نافش اومده بود پایین . ) تا شهرام از زیر پتو اومد بیرون شروع کرد سر اسی داد زدن که چرا داد و قال میکنی  و نمیذاری بخوابم و بعدم اسی با اون صدای نکره اش سرش داد زد خفه شو فلان فلان شده و چند لحظه ی بعد او دو تا شروع کردن به کتک زدن همدیگه ،پیام بد بخت فقط هی خودشو اینور و اونور میکشید که این دو تا غول نخورن بهش بعد از یه سی ثانیه هم یهویی اسی پس کله ی کیوان رو گرفت و شهرام پس کله ی رامین رو و هردو رو از دور تخته نرد با شدت پرت کردن اونطرف و دو تاییشون یه جوری که انگار نه انگار تا یه ثانیه پیش داشتن همدیگه رو میزدن با شوخی و کر کری خوندن برای هم شروع کردن به بازی و همزمان با این حرکت من و پژمان و کیوان ریختیم سر رامین و د بزن رامین هم هی زیر دست و پای ما می گفت : خوب چرا منو میزنید ؟ که من بهش گفتم : چون هم خیلی لاغری هم کار دیگه ای نداریم که انجام بدیم چند ثانیه بعد که دوباره همه نشستیم به چشمای پیام که نگاه کردم بد بخت هر کدوم از چشماش از شدت ترس اندازه ی یه بشقاب شده بود . حدود نیم ساعت بعد هم اسی که توی تخته باخته بود با یه قیافه ی اعصاب خورد پا شد اومد طرف پیام و با اون صدای نکره اش  سر پیام داد زد: مــــــا مــــان من گشنمه .پیام هم که از ترس به دیوار چسبیده بود به اته پته افتاد و پرسید : من باید چکار کنم قربان ؟ منم دست اسی رو گرفتم و کشیدمش کنار و گفتم : اسی جان اون مامانت نیست ، مامانت مرده که همون موقع پژمان داد زد دوباره که این قرصاشو نخورده الان توهم آدمخواری میزنه به کله اش میوفته به جون یکیمون که یهو اسی حمله کرد به پژمان و بغلش کرد و بردش تو اتاق در رو هم از پشت قفل کرد و پژمان هم شروع کرد به جیغ زدن که بدادم برسید داره منو میخوره . ما هم پشت در هی میگفتیم اسی ... اسی جان ولش کن اون خوراکی نیست و پژمان هم داشت هی جیغ و داد میکرد که همون موقع من رفتم طرف پیام و بردمش تو حیاط خونه و شلنگ آب رو دادم دستش و بهش گفتم تو این درخت رو آب بده تا دمای مغز اسی بیاد پایین . پیام پرسید چه ربطی داره ؟ منم بهش گفتم خفه شو آب بده بعدا ربطشو بهت میگم اون بدبخت هم با دستای لرزون شروع کرد به آب دادن درخت و پژمان هم هی توی این مدت داشت عربده میزد که آی دستمو کند آی پامو خورد و ... . بعد تا رفتم داخل در زدم و آروم گفتم بچه ها در رو باز کنید نقشه کامل شد . درکه باز شد همه تو اتاق تاریک ساکت و آروم گرفتیم نشستیم  و منتظر پیام شدیم یه چند لحظه بعد پیام اومد داخل خونه و دید هیچکدوم از ما نیستیم  و هی شروع کرد به پژمان رو صدا کردن و بعد با ترس و لرز اومد طرف اتاق تا اومد دم اتاق پژمان چراغ رو روشن کرد و همه با هم داد زدیم اسکول و بعدش هر کدوممون از یه طرف پهن زمین شدیم و زدیم زیر خنده و پیام هم نشست وسط اتاق و گریه کرد . (یک نکته ی علمی: وقتی یه نفر به شدت دچار هیجان میشه سطح آدرنالین و کورتیزول بدنش به شدت بالا میره و اگه یه دفعه دچار آرامش بشه این سطح یکدفعه پایین میاد و اختلاف  سطح شدید این دو هورمون توی بدن صد در صد منجر به گریه میشه و من چون اینو خونده بودم کل این نقشه رو به این شکل کشیدم تا به صورت عملی ببینمش و بتونم به دنیای علم در آینده خدمت کنم ) خلاصه یه ده دقیقه بعد داشتیم با خود پیام به تک تک صحنه های اسکول شدندش میخندیدیم و با به یاد آوردن هر صحنه و حرفهایی که پیام در مورد احساسش تو اون لحظه برامون میگفت کل میکشیدیم و میخندیدیم .

امید وارم خوشتون اومده باشه

آرزو میکنم  خدا هر لحظه دوستتون داشته باشه .

داش دیوونه .