سوار اتوبوس دانشگاه شدم رفتم رو یه صندلی نشستم و کیفمو گذاشتم رو صندلی کناریم
بعد موبایلم زنگ خورد یکی از دوستای قدیمیم بود
کلی مشغول حرف زدن بودم و اصلا به دور و ورم توجه نداشتم
یکی اومد بالای سرم واستاد گفت کیفتو گذاشتی اینجا جا گرفتی واسه کسی ؟ 
من که مشغول حرف زدم بودم سرمو بلند کردم و گفتم نه عزیز بفرما بشین!

یهو دیدم کل اتوبوس ترکید از خنده..
بعد که خنده های همه تموم شد بهم فهموندن طرف راننده بود داشت آمار مسافرارو میگرفت!!!!!!!!!!!!
یه لحظه فک کن به راننده اتوبوس بگی " نه جای کسی نیس بفرما بشین..." 

 

 

 

 

 

 

یادمه کنکوری بودیم دختر خالم میامد پیش من ریاضی یاد بگیره، اون عادت داشت همیشه خودکار رو می جوید، منم وقتی خودکار رو ازش می گرفتم که مساله رو حل کنم در تمام فرصت های مقتضی خودکار رو می کردم توی بینی ام و چند دور هم می چرخوندم!!!

یک ساعتی به همین منوال گذشت تا بالاخره دوزاریش جا افتاد!!!!

خودتون دیگه تصور کنید چی شد!!!

 

 

خاله ام معلم اول دبستانه
روز اول ،دوم بوده که میبینه یه بچه ای داره زار میزنه سر کلاس .

رفته پیشش گفته :
پسرم چرا گریه میکنی ؟ کلی دوست پیدا میکنی با سواد میشی.


دوست کناریش گفته :

خانم مامیدونیم چرا گریه میکنه 

چون شما وقتی این مانتو قهوه ایتون تنتون میکنین شبیه 
خرس قهوه ای میشین 
واسه همین هم از شما میترسه:)

 

 

 

 

 

 

اگه قرار باشه بین عشقت و 1 میلیون دلار یکیو انتخاب کنی . . .

اولین چیزی که با اون پول میخری چیه ؟ :-)))

 

 

 

 

 

جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم گوشیمم دستم بود داشتم با صدای بلند "انگری بیرد" بازی میکردم
یهو مامانم برگشت بی مقدمه گفت:

نگاه کن توروخدا 25 سال بچه بزرگ کردیم که یا تو اتاقش بشینه مانیتورو نگاه کنه لبخند بزنه واسه خودش 
یا

گوشیشو دستش بگیره با گوشیش کفتر بازی کنه!!!

 

 

 

 

 

 

یکی از رفقا با یه دختری نامزد کرد
بهش گفتم:
اون دختر با انتخاب تو ثابت کرد که
نه براش قیافه مهمه 

نه پول 
نه هیکل 
نه شخصیت...
یعنی میخواستم بگم فقط خودتو میخواد :|
به نظرتون بد گفتم؟

 

 

 

 

دوم ابتدایی که بودم؛مامان و بابام رفته بودن سفر؛برگشتم خونه؛دیدم مامان بزرگم (سواد نداشت) خونمونه؛گفت؛بریم خونه ما؛نهار اونجا باشید شبم بخوابید ؛قرمه سبزی رو گازه؛باید زیرشو خاموش کنم! حالا آبجیامم کلید نداشتن؛بعد کلی فکر قرارشد رو در کوچه بنویسم واسشون بیاید خونه مامان جون!
منم رو یه کاغذ نوشتم چسبوندم به در کوچه؛
حالا متن نامه:
آبجی؛من رفتم خونه مامان جون؛قرمه سبزی بخورم؛شمام بیایید اونجا؛
این کاغذو بعد خوندن پاره کنید تا دزد نفهمه کسی خونمون نیس بیاد دزدی :)))))

 

 

 

 

 

 

یه بار با داداشم رفتیم بیرون .... دنبال یه مغازه لباس فروشی بودیم .... یکی پیدا کردیم و من اون ور خیابون رو به رو مغازه پارک کردم ماشین و .... یه لحظه توجهم به ماشین پشت سرم جلب شد که 4 نفر توش بودن داشتن چپ چپ نیگام میکردن ..... من توجهی نکردم و رفتم تو مغازه ..... همین جور که داشتم جنس های مغازه رو نیگاه میکردم نظرم به سمت ماشین جلب شد ...... من درجا جلو سف پمپ بنزین پارک کرده بودم و ملت پشت ماشین من حیرون ..

 

 

 

 

 

 

فردا که رفتین مدرسه ...همون ساعت اول که وارد کلاس شدین ... ناخونتونو از این ور تخته بکشید تا اون ور ...

 

 

 

 

 

تو جاده یه تصادف شده بود ... همه جمع شده بودن ... منم برای اینکه صحنه رو از نزدیک ببینم ازون ور داد زدم گفتم : برید کنار برید کنار من پدرشم... وقتی که رسیدم دیدم اونی که تو خیابون افتاده الاغــه!!

 

 

 

 

داشتم خاله بازی دو تا دختربچه ی 5,6 ساله رو نگاه میکردم ؛
یکی به اون یکی میگفت: "ببین مثلا منُ تو خواهریم, بعد من بچه دار نمیشم, شوهرم هـــم معتاده..!! همشم منُ میزنه....
ینـی کلکسیون بدبختی درست کرده بود واسه خودش. . .
دختـــرای نســـلِ ما که آرزوشـــــون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید بود این شدن ؛ واسه آینده ی این دختره خعععلی نگرانم...

 

 

 

 

 

روان پریش تر از اونی که صبح ساعت ۷ داد میزنه

“آی بدو هندووونه به شرط چاقو”

همسایه ی ماست که واسش چایی میبره تا گلوش تازه بشه !