برای خواندن لطفا به ادامه ی مطلب بروید .قلب


خوب خوب خوب

یه چند وقت پیش با میترا (دختر عمو و خواهر شیریم) دعوام شد . حالا سر چی؟ سر اینکه من لوزه ام میخارید و بهش گفتم واسم آنتی بیوتیک بنویس تو دفترچه ام ، اونم واسم تریپ دکتری برداشت که نه آنتی بیوتیک که الکی نیست ، تو حساسیت داری و... (یه مشت مزخرفات) . بعد فرداش یه مشت عکس های لوس و مزخرفش رو آورد پیشم که اینها رو واسم با فتوشاپ اینطوری کن و اونطوری کن منم گفتم فتوشاپ که الکی نیست و ... (یه مشت مزخرفات تحویلش دادم) . خلاصه جنگ و فحش و فحش کاری آخرش هم طبق معمول بهم گفت : تا روزی که زنده ام دیگه باهات حرف نمیزنم و دیگه هم حق نداری از من تو وبلاگت بنویسی ودر آخر هم یه لیوان پر از چایی داغ رو توی سرم خورد کرد (خداییش یه ربع داشت از سرم خون می اومد و دو روز تنم می سوخت) . اما خبر رسید که سعید (پسر عموم و داداش شیریم ) هفته ای دیگه واسه ی چند ماه میاد ایران (آلمان زندگی میکنه) خوب این برای میترا یعنی درد سر چرا؟ چون سعید متخصص پیاده روی روی اعصاب میتراست و کلا از هرچی میترا خوشش بیاد اون بدش میاد و از هرچی اون بدش بیاد سعید عاشقشه (مخصوصا آروق زدن تو گوش میترا) و توی کل فامیل به غیر از من و عموم(باباشون) کسی جرات نداره با آقا سعید بحث کنه یا توی روش بایسته  که عموم هم عمرا به خاطر دخترش توی روی پسرش بایسته . پس دیگه کی میمونه ؟ داش دیوونه . از یه طرف دیگه هم سعید که بیاد بنده به مدت یکسال خوشتیپ ترین آدم فامیل میشم (بسکه واسم لباس میاره ) و میترا خانم امروز عصر با آژانس یه بار گنده چیز برام فرستاده (به عنوان رشوه) همراه با یه نامه . حالا لیست چیز ها رو واستون مینویسم .

دو عدد پالتو :یکی مشکی یکی قهوه ای تیره

سه جفت کفش: دو تا چرمی یه دونه اسپرت

پنج عدد شلوار کتان از همه رنگ

سه عدد پیراهن مشکی و قهوه ای و سورمه ای

یکدست کت و شلوار مشکی

بیست جفت جوراب همه مشکی

دو عدد عینک آفتابی ری بن

یک عدد ساعت مچی جی ژاک

سه عدد شال گردن مشکی، قهوه ای، طرح دار مشکی قهوه ای

یک عدد گوشی سامسونگ (گلکسی اس تری)

دو تا کلاه چرمی زمستانه مشکی و قهوه ای تیره

حالا تو نامه چی نوشته ؟

سلام داداشی .

 حالت خوبه ؟ امیدوارم آبجیت رو بخشیده باشی . به خدا اون روز بعد از دعوا یکساعت داشتم برات گریه میکردم به خدا اصلا قصد نداشتم لیوان رو توی سرت بزنم می خواستم بزنمش توی دیوار پشت سرت که اینطوری شد . هر وقت یادم میاد تا سرت خون اومد دستتو گذاشتی رو سرت و خندیدی و رفتی قلبم پاره پاره میشه  و یه ساعت گریه میکنم ،قبول دارم هر کس جای تو بود حتما یه همچین خواهری رو همون موقع داغون میکرد . منو میبخشی؟ به خدا داداشی اونروز یکی از بیمارام بعد از عمل فوت کرد (حالا یارو کی بوده یه پیر زن هشتاد ساله که سرطان دل و روده داشته و هیچ جراحی زیر بار عملش نمیرفته الا میترای احمق ما و وقتی هم مرد کلی خانواده اش از میترا تشکر کردن که قبول کرد عملش کنه تا اونها حس کنن برای مادرشون هر کاری که میشده کردن) . میدونم دلیل خوبی نیست ولی ببخش دیگه . به خدا اونروز هم نمی بایست آنتی بیوتیک می خوردی اونم سفکسیم چون عامل باکتریایی توی بدنت نبود و ... (یه من مزخرف در مورد ضرر آنتی بیوتیک آقا بدن منه دلم میخواد منفجرش کنم به تو چی؟ والا) . اگه منو بخشیدی یه خاطره از من تو وبلاگ بنویس تا بدونم آشتی هستی . هزار تا بووووووس .

خواهر پشیمانت میترا .

حالا این میترا یه چیزی رو نمی دونه و اون چیه ؟ اینکه من دیشب وقتی سعید باهام تماس گرفت تا برنامه ریزی عشق و حال کردنش رو با من چک کنه بهش گفتم تمام سعیمو میکنم که بهت کلی خوش بگذره اما اگه سر به سر میترا بذاری منم حسابی حالتو میگیرم اونم به هر قیمتی که شده . هاهاهاهاهاهاها میترا کلی ضرر به خودت زدی در ضمن من حالم از اون گوشی پاره آجر بهم میخوره فردا میدمش به اسی .

حالا یه خاطره ی کوچولو

وقتی پونزده شونزده سالمون بود همگی واسه ی عروسی پسر عموم(پسر یه عموی دیگه ام) رفتیم اهواز ، میترا تا لباسهای بقیه ی دختر های فامیل رو دید لج کرد که نه لباسای من زشته ومثه دهاتی هاست فردا باید بیاید بریم تا من یه لباس دیگه بخرم و خلاصه من و سعید رو دنبال خودش راه انداخت تو بازار از این مغازه به اون مغازه . تا خلاصه یکی رو پسندید حالا کجا ؟ توی مغازه ای که مال دختر دایی من بود . یعنی اول کل اهواز ما رو گردوند بعد از همون مغازه ای که از همون اول بهش گفتیم بیا بریم اینجا و میگفت نه ، لباسشو پسند کرد . خلاصه وقتی لباس رو پوشید سعید گفت : نه حق نداری اینو بپوشی . میترا هم گفت نه من همینو میخوام . سعید هم داد و قال که نه این لباس زیادی بازه . منم گفتم بازه که بازه مجلس زنونه و مردونه که جداست ، بذار هرچی میخواد بپوشه عموها هم که اصلا اجازه نمیده فیلمبردار و عکاس بره تو زنونه دیگه چه مرگته . سعید گفت تو خفه شو خواهر منه هر چی من بگم باید بپوشه منم گفتم ببخشید ها خواهر منم هست منم میگم اصلا باید همینو بپوشه یا اصلا نمیذارم تو بیای عروسی  که سعید منو محکم هل داد و اومد زر بزنه که با کشیده زدم تو گوشش اونم با مشت زد تو دهن من ، منم با کله تو صورت اون و ... خلاصه یه دو دقیقه که همو زدیم و سر و صورت همدیگه رو خونی کردیم سعید قبول کرد که میترا باید همونو بپوشه میترا هم از ترس قایم شده بود تو اتاق پرو . بعد وقتی من و سعید به نشان پایان جنگ با هم دست دادیم یهو متوجه شدیم دختر دایی من (صاحب مغازه) نیست . سه تایی شروع کردیم به گشتن دنبال دختر داییم میدونید کجا بود ؟ پشت ویترین از ترس غش کرده بود .  خلاصه فرداش همه شیک و پیک رفتن عروسی و من و سعید با صورت ورم کرده .

همگی موفق باشید .