با تشکر مخصوص از اشکان (پسر واقعی)

اگر مایل به خواندن هستید به ادامه ی مطلب برویدقلب


سه تا خاطره ی نیمه  کوتاه:

یادتونه براتون گفته بودم هر روز ظهر که میشه ویدا (دختر عموم و خواهر شیریم) صاف میاد تو دفتر من(دفتر من روبروی محل کارشه) و نهار منو میخوره و نهار بیمارستانو میده به من . (چون ایشون دلش نمیکشه غذای بیمارستان رو بخوره) . حالا شاید براتون عجیب باشه که چرا خودش ناهار نمی آره ؟ خوب دلیلش خیلی سادست چون ننگش میشه یه ظرف غذا بگیره دستش بیاره سر کار . یه روز داش اشکان (پسر واقعی) واسم یه پیغام خصوصی داد که خوب چرا تو غذای بیمارستان رو بر نمیداری و فرداش همونو واسش نمی آری بهش بدی ؟ واقعا فکر پلیدانه ی خوبی بود . چند روز بعد شروع کردم به همین کار یعنی تا قبل از اینکه اون بیاد نهار خودمو میخوردم و نهار دیروزشو که واسم آورده بود رو زود گرم میکردم و میدادم بهش و هی میگفتم من بعد از اینکه یه چرت زدم ناهارمو میخورم چون من تا ساعت هفت معمولا سر کارم  . روز اول چیزی نگفت ، روز دوم گفت چرا مزه ی غذاهات یه طوری شده ؟ روز سوم پرسید : چرا هر نهاری بیمارستان میده تو فرداش همون غذا رو میاری ؟ و روز چهارم دیدم نیومد . اما روز پنجم با صحنه ی جالبی مواجه شدم . تمام نهاری رو که بیمارستان داده بود رو تو فرصتی که منو فرستاده بود واسش دوغ گاز دار بگیرم چپ کرده بود روی کیبوردم . حالا چطوری لو رفتم ؟ هیچی زنگ زده بود خونه و از عیال مربوطه پرسیده بود این چند روزه چی واسه ی ... (داش دیوونه ) پختی ؟ و به همین سادگی لو رفته بودم . اما به نظر من کلی ارزش داشت چون سه روز غذای ایش و ویش بیمارستان رو مجبور شد نوش جان کنه . البته بعد از جنگ و دعوامون الان هر روز واسه ی دو نفر غذا میبرم سر کار . دمت گرم داش اشکان کلی حال کردم .

 

 

 

 

یه دوست دارم که اینجا اسمشو گذاشتم شهرام (همون (ش) سابق) آقا این بچه از یه نوع یبوست اخلاقی شدید رنج میبره ، یعنی کلا نه زیاد حرف میزنه ، نه زیاد میخنده ، نه معمولا نظر خاصی میده ، نه با کسی گرم میگیره (البته به جز بچه های خودمون) ، نه واسه کسی چیزی تعریف میکنه ، نه وقتی کسی چیزی تعریف میکنه گوش میده ، اگه یکی جلوش پشت سر کسی حرف بزنه خیلی سریع تا یارو حرف نزده بهش میگه اگه یک کلمه پشت سر کسی حرف بزنی همین الان زنگ میزنم به طرف و کامل بهش میگم پشت سرش چی گفتی . (و بلا شک همین کارو هم میکنه). توی زندگیش کلا چهارتا کار میکنه میره باشگاه ، با بچه ها قدم میزنه و کار میکنه و فکر کنم روزی صد رکعت نماز میخونه(بغیر هفده رکعت واجب) . قبلا هم گفتم یه غول صدو نود سانتی با یه کوه عضله است.  . این آقا شهرام ما کلا خیلی بدش از بچه سوسول و آدم الکی خوش میاد یعنی کلا بعد از بیست و هشت سال رفاقت منم دقیق نمیدونم این بابا از چی اصلا خوشش میاد . مثلا گاهی میاد سر کار پیش من سه ساعت میشینه تا کارم تموم بشه بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه (یعنی خدا شاهده حتی یک کلمه ) .  یه چند هفته پیش دم غروب با اسی (غول دو متر و بیست سانتی زشت و گنده و بد صدا) دو تایی دارن از یه مسیر خلوت رد میشن که میبینن یه ماشین دویست و شیش پیله کرده به چند تا دختر که بیاید بالا و دخترا هم با طرف درگیر لفظی شده بودن . خلاصه این دو تا هم نه میذارن و نه بر میدارن دو تایی در ماشین یارو رو باز میکنن و میرن میشینن تو ماشین پسره ، طرف که با دیدن ریخت این دو تا سگ صورت کم مونده شلوارشو قهوه ای کنه با ترس و لرز میپرسه : بله آقایون کاری داشتین ؟ اسی هم با اون صدایی که در حالت پچ پچش میتونه یه کاسکو رو لال کنه سرش داد میزنه مردتیکه مگه نمیخواستی آدم خیری باشی و این دخترا رو برسونی ؟ حالا که اونها نمیخوان بیان بالا و تو هم خیلی دلت میخواد  تنها نباشی باید ما رو بگردونی بعدشم یکی شپلق میزنه تو سر پسره که یالا راه بیوفت خلاصه یه کمی که تو خیابون میگردن شهرام بهش میگه من مطمئنم دلت میخواست با اون دخترا بری تریا حالا هم طوری نیست ما وقت داریم ما رو ببر تریا تا ساعت سه نصف شبم که بخوای ما باهاتیم بابا و ننه هم نداریم که بهمون بگه تا حالا کجا بودید. خلاصه میرن میشنن تو تریا و کلی چیز کوفت میکنن  و به قول خودشون هر بیست ثانیه  اسی به طرف میگه عزیزم تو چشمام نگاه کن تا یارو نگاهش میکنه اسی بهش لبخند میزنه و با اون صدای چندشش بهش میگه : عجیجم قلبونت بلم تو عجق منی ، و باز مشغول فعل بلع میشه . خلاصه بعدش که از تریا میان بیرون پسره بدبخت به گریه می افته که گ...ه خوردم و غلط کردم . اونا هم بهش میگن ما که کاری باهات نداریم دیدیم آدم خیری هستی گفتیم دور هم باشیم  ، نکنه میخوای بری؟ یارو هم میگه آره ، ماشین مال بابامه باید یه ساعت پیش برمیگشتم و الان منو میکشه و ...  اسی و شهرام هم  بهش میگن خوب حالا که می خوای بری شمارتو بده تا بهت زنگ بزنیم ، یارو هم شمارشو میده و اونا هم همونجا بهش زنگ میزنن تا مطمئن بشن دروغ نگفته ، بعد هم میذارن طرف بره و قبل از رفتن اسی بهش میگه حالا که ما رو بردی تریا اگه یه روز ببینمت با یه دختر هستی گردنتو خاکشیر میکنم چون تو الان با ما رفتی تریا دیگه حق نداری با کسی دیگه ای باشی . وقتی هم طرف میره هر پنج دقیقه یه بار بهش زنگ میزنن و هی بساط قلبونت بلم جیگلتو بخولم واسش راه میندازن . تا اینکه چند روز بعد گویا طرف شمارشو عوض میکنه . جالب اینه که اسی میگه حتی یکبار هم جرات نکرد وقتی بهش زنگ میزدم جواب نده و همیشه گوشی رو بر میداشت و این اسی هم هر وقت میرفته مستراح به یارو زنگ میزده هی بهش میگفته عجیجم میدونی کجام ؟ دالم غذاتو آماده میچونم  پس کی میای خواستگاری؟ (اسی جان چون میدونم همیشه وبلاگ رو میخونی میخوام یه چیزی بهت بگم ،خــــــــــــــیلی زشتی ، در ضمن کسی که نوک انگشتاش از اینجاست تا تهران نمیره تبلت بخره و با ته خودکار باهاش کار کنه مرده شور اون ریختت رو ببره . کاشکی سبز بودی صدات میکردیم شرک)

 

 

 

 

 

اینم واستون بگم بدک نیست . توی این محیطی که الان دارم کار میکنم  حدودا یه ده تا خانم و یه پنج تا آقا مشغول به کار هستن . یه پسره ای همکارمه که خیلی بچه ی لوسی بود و همیشه سعی میکرد جلوی خانومها خود شیرینی بکنه  مثلا تا یه خانومی میخواست یه کاری بکنه، کار خودشو ول میکرد و سعی میکرد کار طرف رو راه بندازه و در آخر هم صداشو مثه بلوتوث (مهران مدیری توی قهوه ی تلخ) میکرد و میگفت: تا بعد یا فعلا بعدم سرشو تکون میداد و میرفت و هی بقیه رو در نظر میگرفت ببینه دفعه بعد کجا خود شیرینی پا میده ، خوب تا کسی ازش شاکی نبود با اینکه کلی حرص میخوردم کاریش نداشتم  پیش خودم میگفتم خوب مجرده شاید دلش میخواد با یکی از این دخترا ازدواج کنه تا اینکه یه روز یکی از خانومها اومد پیشم و گفت آقای ... (داش دیوونه) این آقای ... (بلوتوث) دیروز بعد از کار سر راهم رو گرفته و مزاحمم شده . ازش پرسیدم چطوری مزاحمت شده ؟ گفت بهم گفته اجازه بدید بیام خواستگاریتون .  منم گفتم اینکه مزاحمت نیست ، ازت اجازه گرفته بیاد خواستگاریت گناه که نکرده ؟ خوب دلت نمیخواست میگفتی نیا . گفت خوب همون موقع گفتم نه نمیخوام ، اما امروز صبح دوباره گفت : اجازه بده بیام و وقتی بهش گفتم نه  لبخند زد و صداشو تو دماغی کرد و گفت پس فعلا یعنی منظورش اینه که بعدا هم دوباره میخواد بیاد خواستگاری . منم به خانومه گفتم خوب شما برو تا من درستش کنم و تا رفت سر کارش رفتم در دفتر رو باز کردم و بلند جلوی همه صداش کردم هوووووووووی بلوتوث بیا اینجا ببینم  . یارو هم نگاه میکرد ببینه من کی رو دارم بلوتوث صدا میکنم ؟ منم بلند گفتم آقا کی غیر از تو اینجا با صدای بلوتوث زر زر میکنه بیا اینجا ببینم  خلاصه تا اومد تو اتاق بهش گفتم : ببین بچه ژیگول تا حالا هم خیلی اون صورتت و صداتو تحمل کردم و با اردنگی ننداختمت بیرون ، چون کاری که تو اینجا میکنی رو من خودم هم میتونم انجام بدم  اگه یه بار دیگه توی محیط کاری ببینم  رفتی تو رویا و یه بچه تصور کردی و خودت رو جای باباش گذاشتی و یکی از این خانومها رو مامان توله ات فرض کردی اول میگیرم میخوابونمت اینجا و اون موهای قشنگت رو برات از ته میتراشم بعد هم با اردنگی میندازمت بیرون (یعنی خدا شاهده قشنگ میدونست این کارو باهاش میکنم) بعد هم برو هر جا دلت خواست شکایت کن . طرفم زود بهش بر خورد و گفت : من خودم اصلا استعفا میدم و خلاصه اخراجش کردم و خودم کارشو انجام میدادم  چون مسئول رسیدگی به کامپیوتر ها و بررسی روزانه ی کار بود . دو روز بعد دیدم برگشت و گفت : ببخشید و من اونروز ناراحت شدم و ... خلاصه بذار برگردم سر کارم . منم گفتم نه الان دیگه نیازی بهت نداریم چون دیدم خودم میتونم از پس کارت بر بیام اما اگه میخوای بیا آبدارچی شو (چون ما اصلا آبدارچی نداریم ، هر کسی خودش آبدارچی خودشه) خلاصه بدبخت با چشمان پر اشک  قبول کرد . یه یک هفته آبدارچی بود که بعد دوباره برش گردوندم سر کار اصلیش ،اما کلی به نفعش شد چون دیگه الان نه مجبوره برای تو دماغی حرف زدن شاهرگشو پاره کنه نه مجبوره روزی یه ساعت به کله اش ژل بماله نه واسه ی خود شیرینی مجبوره خودشو جر و واجر کنه .

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

دفعه ی بعدی یه چیز بامزه تر واستون دارم .

موفق باشید .