برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید .قلب


امروز با سعید و پسرم رفتیم یه سری بزنیم به بابا ننه ی ما . از قضا یکی از خانومهای فامیل با دخترشون هم اومده بودن یه سری به ننه ی ما بزنن (دختره هم پا به ماهه) آقا تا این پسر ما چشمش افتاد به این خانم حامله اولش رفت یه کم خودشو واسش لوسش کرد و بعد هم گفت : خاله نی نی داری تو دلت ؟ اونم گفت آره . ارشک هم گفت خاله میشه بهش بگی یه کم بیاد بیرون با من بازی کنه بعد دوباره بره تو دلت بخوابه ؟ خانومه هم گفت  : نه عزیزم نمیشه و ... . یه پنج دقیقه بعد خانومه بدبخت اومد یه استکان چایی برداره که این سگ توله ی ما گفت : هــــــــوی خانم الاغه (اینو از دعواهای منو میترا یاد گرفته) چایی داغه الان میخوریش میریزه رو سر نی نیت کله اش میسوزه . یعنی این بچه ی ابله فکر میکنه توی آدم خالیه و نی نی همین جور نشسته توی تاریکی هر چی هم که اون میخوره میریزه تو سر بچه !!!! (من وقتی چهار سال و نیمم بود داشتم مسائل مکانیک کوانتومی رو حل میکردم)

هیچی همه خندیدن ما هم خندیدیم . حالا که داریم بر میگردیم سعید بهش میگه ببین عمو از این به بعد هر خانم حامله ای دیدی با دست بزن رو شکمش و بگو این نی نی نیست این نفخه برو دستشویی حالت خوب میشه .  با این سیستم تربیتی حالا این بچه نیوتون نشه دیگه گالیله شدن تو شاخشه .