سلام دوستان این گزارشی از سفر اخیر برادر خل وضع شماست که امروز قسمت اول آنرا تقدیم میکنم و انشاالله تا وقت کردم قسمت های بعدی را هم برایتان باز گو خواهم کرد قلب

امیدوارم خوشتون بیاد .

 


سلام بر برو بچ با معرفت و خواهر برادرای گلم .

شنبه ی هفته ی قبل قرار شد من و سعید (پسر عمو و داداش شیریم) بریم یه مسافرت چند روزه که آقا سعید که تازه از بلاد ژرمن تشریف آوردن یه کم با ول گشتن در کشور زادگاهشون احساسات میهن دوستانشون رو منتشر کنن . صبح روز شنبه میترا و ویدا (خواهر شیری های نحسم و دختر عموهای گلم) گفتن ما هم باهاتون میخوایم بیام ولی باید دوشنبه برید تا کار ما عقب نمونه ، حالا من و سعید میخواستیم بریم دنبال مسافرت و خل و چل بازی در آوردن و این دو تا آدامس هم پیله که نه ما هم میایم . کم مونده بود من بگیرم میترا رو بزنم و سعید هم ویدا رو که زن عموم جدامون کرد و گفت : نه شما دو تا خودتون برید خلاصه میترای ور پریده رفت زیر پای خانم بچه های ما نشست که اینها مشکوک میزنن تو هم باید بیای . خلاصه من بعد از کوبیده شدن تمام مواضعم بوسیله ی عیالات مربوطه گفتم بابا اصلا من نمیرم اما صبح دوشنبه من ، ارشک (پسرم) ، عزرائیل (عیالات مربوطه) سعید ، ویدا ، میترا ، عمو ، زن عمو ، داداشم ، زن داداشم ، و برادر زاده ی نیم وجبیم (پنج ماهشه )  سوار بر مینی بوس شرکت عموم (البته تقریبا صفره و من نمیدونم اصلا چرا عموم اینو خریده و انداخته تو پارکینگ شرکتش)  راهی سفر شدیم و البته کل مسیر رو بنده میبایست میروندم چون هیچکس غیر از من بلد نیست مینی بوس برونه، خوب صبح زود ساعت شش همگی راه افتادیم به سمت اراک ،توی ماشین همه ی چهره ها خندان و سرحال بود به غیر از قیافه ی منو سعیــــــد که کاردمون میزدن خونمون در نمی اومد ، توی راه هر وقت چشمم می افتاد به چهره ی میترا تو سرم یه عالمه نقشه ی شیطانی واسش میکشیدم اون ارشک (پسرم) توله سگ رو هم انداخته بودن وسط و از همون کله ی صبح همه داشتن واسش کف میزدن و اونم یک کله داشت قر میداد . خلاصه یه  یک ساعت که گذشت عموم اومد پیشم و گفت : چته مثه برج زهر ماری ؟ منم گفتم : هیچی عمو ، چیزیم نیست . بعد به سعید گفت : بابا این چه مرگشه ؟ سعید هم گفت بگو چه مرگتونه ؟  بابا جان ما میخواستیم مجردی بریم مسافرت ولی این میترای آدامس چسبید به ریشمون تازه بازم خدا رو شکر که واسه شرکت اتوبوس یا قطار نخریده بودی . عموم هم گفت : مجردی برید که چی ؟ ملت رو انک کنید بعد هر هر بخندید ؟ دیگه سعید جوابشو نداد . و باز هر بار قیافه ی خوشحال میترا رو تو آیینه می د ید م انگار کارد زده بودن تو قلبم اونم همش سعی میکرد چشمم به چشمش نیوفته . یه دو ساعت هم که از حرکتمون گذشت بوی نون و خیار و گوجه و پنیر توی ماشین پر شد . (یعنی واسه ی من نفرت انگیز تر از این نیست که تو مسافرت غذای خونگی بخورم چه صبحانه چه ناهار و چه شام . ) من که اولش لب نزدم ولی بعدش بد جور دلم به قار و قور افتاد دیگه مجبور شدم کوفت کنم . طرفهای  دوازده بود که رسیدیم اراک از اونجا به بعد عموم عین دستگاه جی پی اس اومد بالای سرم ، از این طرف برو حالا اونور بپیچ حالا برو به راست حالا بوق بزن برای اون گوساله حالا ... خلاصه درست بردمون تو فلکه ی وسط شهر که چی ؟ که یه کبابی اینجاست حرف نداره . هیچی دیگه وسط ناهار خوردن بودیم که عموم یارو گارسونه رو صدا کرد که آقا نوشابه ی دو رنگ نداری ؟ یارو هم هاج و واج گفت : نوشابه ی دو رنگ ؟ عموم هم خیلی عادی گفت : آره از اینها که نصف بالاش سیاهه نصف پایینش نارنجیه ؟ طرف هم گفت نه شرمنده من تا حالا ندیدم ؟ بعد عمو دوباره گفت : بابا سه رنگشم اومد و تو تا حالا دو رنگشو ندیدی ؟ سه رنگهاش یه سوم بالاش مشکیه وسطش نارنجیه زیرش دوغه . طرفم گیجتر شد و گفت : والا نه دیدم نه شنیدم بعدشم رفت . بقیه از عموم پرسیدن : تو کجا از این نوشابه ها دیدی ؟ اونم کم نیاورد و گفت تو اصفهان پره . از در کبابی که اومدیم بیرون . منو سعید و داداشم پکیدیم از خنده و بقیه هم هنوز نفهمیده بودن سرکار هستن ، به عموم گفتم : نه بابا عمو تو هم انگار بلدی ؟؟؟ اونم گفت : برو بمیر شاشو خوبه این ژنها رو از خانواده ی ما داری ها !!! اون بابات برات نگفته عمو استاد انک کردنه ؟ سعید هم زد رو شونه ی باباش و گفت : نه بابا ای ول . داداشم گفت : عمو، جون تو، یه چند ثانیه هنگ کردم ، مهندس ... و اسکول کردن ملت ؟ عموم هم گفت : مردتیکه منم که مهندس از ننه ام استخراج نشدم که ، منم یه روز جوون بودم بعدشم یه پیرزن گدا اومد جلومون که گدایی کنه که دوباره عموم پیله کرد بهش که قبوله هر دومون جیبامونو خالی کنیم هر کی بیشتر داشت پولشو با اون یکی نصف کنه ؟ پیر زنه هم قبول نکرد . بعد عموم یه چپه تراول در آورد و بهش گفت : یعنی تو از صبح تا حالا بیشتر از این در آوردی ؟ بعدشم کلی خندیدیم و عموم هم بهش یه کم پول داد . تو همین موقع هابود که دیدم یه دختر خانم قد بلندی که یه مانتو شلوار خاکستری اتو خورده تنش بود کنار خیابون ایستاده منتظر تاکسی ،  به خانومم گفتم : به جون خودم فکر کنم این رها راد هستش یکی از خواننده های وبلاگم خانمم پرسید : از کجا میدونی ؟ گفتم حسم بهم میگه ، حالا تو برو ازش بپرس ببینیم خودشه یا نه ؟ خانمم گفت : نه بابا من روم نمیشه ، تازه خیلی گندست و معلومه ورزشکاری چیزیه یهو گرفت منو زد ... که میترا پرید وسط و گفت من میرم بهش میگم ، بعدم رفت طرفش منم با یه فاصله ی کمی دنبالش رفتم و بعد زن داداشم دنبال من اومد بعد ویدا بعد زن عمو بعد همه ... خلاصه یه ثانیه بعد یازده نفری دختره رو دوره کردیم و میترا بهش گفت سلام خانم اسم تو رها نیست ؟ یارو دختره بدبخت هم هنگ کرد و گفت نه ، به خدا من اسمم صنمه ، میترا هم گفت : خاک بر سرت کنن که رها نیستی ، کلی ذوق کردیم ها . دختره هم هاج و واج شده بود و آماده بود در بره ، بعد دوباره میترا بهش گفت : حالا که اینقدر گنده ای نمی خوای منو بزنی ؟ دختره هم گفت : برو بابا تو که خودت از من گنده تری . (بدبخت راست هم میگفت میترا ازش بلند تر بود ) خلاصه برگشتیم تو مینی بوس و یه ربع داشتیم میخندیدیم و هی حدس میزدیم دختره با خودش چه فکری کرده .

ادامه دارد ... .

موفق باشید

 داش دیوونه .