خاطرات طنز به قلم بچه های وبلاگ خودمون .

برای خواندن به ادا مه ی مطلب بروید .

 


خاطرات دوستان خواننده وبلاگ :

من پارسال بابابزرگمو شب که خوابید پتو با پیرهنشو دوختم به تشک بنده خدا نصفه شبی از خواب بیدار شده بود ترسیده بود فک کرده بود فلج شده ( این کوچیکترین شیطنتمه) اما جدا در مقابلت کم اوردم

 

(سپیده)

 

 

مایه فامیل داریم خونشون بوشهر.تعریف میکرد میگف امریکایا واسه درست کردن غذاآشپز میخواستن اینم بیکار بوده رفته متقاضی

شده.بهش گفتن باید آشپزی بلد باشی وهمچنین زبان انگلیسی 

 فامیل ما هم گفته چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟!گفته بلدم.حالاگفتن پیاز به انگلیسی چی میشه ؟ اینم میگه پویاززز  وتاجایی هم که راه داره ز شومیکشه.کلی بهش میخندنو کلی هم تحویلش میگیرن.جالب اینجاست که قبول میشه .  

 

(سمیرا)

 

 

منم اعتراف میکنم: 1.استاد شیمی کلاس کنکورمون از سیب بدش میومد منم همیشه به یه جای ماشینش سیب اویزون میکردم و استاد یه کی دیگه رو مینداخت بیرون 2. منم مثل نیوشا عروسک بغل میکنم شبا با اینکه 18 سالمه 3. بچه که بودم هر وقت با داداشم دعوام میشد صورتمو چنگ مینداختم بعدش به مامانم میگفتم سعید چنگم انداخت مامانمم کلی دعواش میکرد . ....

(سپیده)

 

 

 

 

دختر عموم دیده پسرش چند وقت مدام میره تو حیاط  گلکاری میکنه تعجب کرده چه بچه طبیعت دوستی  یه روز گیرش انداخته ازش پرسیده چیکار میکنی  گفته هرچی پول بهم دادی پفک خریدم کاشتم الان دیگه میتونم کارخونه پفک بزنیم پولداربشیم به این میگن شم اقتصادی بچه دختر خالم شب دیده بدجور پشه ها اذیتش میکنه  رفته کل حشره کشو خالی کرده رو خودش بعد مامان باباش این انیشتین نجات دادن بردن بیمارستان الان من دارم به هوش این بچه ها و نبوغشون حسرت میخورم  اولی کم کمش اکبر اقا دکه ای پارک میشه دومی اگه خدا بخواد  سیکل رو رد کنه

(یاس)

 

 

 

 من همین الان یه سوتی دادم رفتم توایمیلم دیدم یکی ایمیل فرستاده چطوری وبت خیلی عالیه دوست دارم و ازاین حرفا  چندسالته و.... من فک کردم لی لی دوستمه  کلی براش عشق در کردم اصلا به اسمش توجه نکردم براش نوشتم منم خیلی دوست دارم الان ذوق  مرگ میشه بدبخت .

(صبا)

 

 

 

 

 یه سوتی ازدوستم که خیلی باحاله میگم ،ما دوره ارشدمون یه سایتی واسه خودمون داشتیم که هرکدوم سره یه سیستم مینشستیم تعدادمونم که کم بود البته به تعداد سیستم نداشتیما ولی نوبتی مینشستیم. یه روز یه دوستم که با یکی از پسرا خیلی کل کل داشتن(از دوره لیسانس همکلاسی بودن و کل کل داشتن) بعد یه روز این دختره نشسته بود پای سیستم بعد یه لحظه پامیشه میره بیرون تا برمیگرده میبینه این پسره میخواد بشینه پشست سیستمش بعد داد میزنه لب به کامپیوتره من نزن بعد بچه ها همه زدن زیره خنده بعد پسره برگشت گفت مگه جا قحطیه لبمو به کامپیوتر بزنم؟دختره بیچاره سرخ شد و ما همه خندیدیم .دختره طفلی تا یه مدت از خجالت تو جمع حاضر نمیشد. اگه اونم بیاد اینجا و ببینه من اینو نوشتم منو میکشه

(تازه وارد)

 

 

 

من وخواهرم یه بارهمینجوری توخونه داشتیم گردوبشکن میکردیم که یهوتلفن زنگ خوردگوشیوبرداشتم گفتم گردو طرف گفت منزل فلانی گفتم بشکن هیچی دیگه هردومون هنگ کردیم

(نرگس)

 

 

 

یکی از میلیون ها سوتی که من دادم این بود که : 
تازگیا یه نفر به عنوان مدیر فروش اومده شرکت ما و مثلا همکار شدیم که همه از ایشون متنفرن آخه زیادی مغرور بود از اونایی که همه رو از بالا می بینه . تا اینکه یه روز این آقا به اتاق همکارم رفته بود تا یه لیست رو با هم چک کنن و تا یه فرصت پیش میومد و این آقا چند لحظه از اتاق همکارم بیرون می رفت اونم سریع زنگ میزد به من و مثل اون حرف میزد و مسخره اش میکرد منم 4 تا نفرین می کردم یه کم پشت سر اون آقا حرف میزدیم و تا میومد دوستم تلفن رو قطع می کرد و 2-3 بار هم اس ام اس داد گفت میزنگم ولی حرف نمی زنم فقط ببین این بچه سوسول چطور با ناز و عشوه حرف میزنه بعد هم زنگ میزد منم گوشی رو برمیداشتم به حرف زدنای پر از عشوه اون آقا گوش میکردم و کلی می خندیدم یه چندتا نفرینشم میکردم  تا اینکه تلفن اتاقم زنگ خورد دیدم شماره اتاق همکارمه سریع گوشی رو برداشتم بدون اینکه منتظر بمونم گفتم چی شد گربه نره رفت ؟ (( راستی اینم بگم که بهش میگفتیم گربه نره )) دیدم چیزی نگفت فکر کردم باز زنگ زده تا به حرف زدن اون بخندم منم گفتم ای گربه نره ایشالا که بری زیر تریلی ایشالا خبر مرگت بیاد خودم بیام حلواتو درست کنم امیدوارم خیر از زندگیت نبینی بچه ژیگول مرده شور اون حرف زدنت رو ببرن هاپوکومار ای کاش از طبقه 20 ساختمون بیفتی سقت بشی بعد که خوب نفرین کردم ساکت شدم که صدای حرف زدن اون رو بشنوم و یه کم مسخره اش کنم که یهو دیدم اون آقا گفت خوب خانم اگه نفرینا و فحشاتون تموم شد لطف کنید یه لیست کامل از خرید های امسال واسه من پرینت بگیرید تا بیام بگیرم سریع هم گوشی رو گذاشت یعنی منو میگین چشام اندازه یه هندونه دهنم اندازه غار علی صدر باز مونده بود نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . از بعد از اون ماجرا ما دو تاسایه همو با تیر میزنیم ))

(یلدا)

 

 

سلام من میخوام سوتی آبجی کوچیکم رو بگم چند وقت پیش از ماهواره داشتیم بیوگرافی اینگرید برگمن رو میدیدیم که یهو آبجیم اومد داخل اتاق .ابجیم گفت اینگرید برگمن مگه مرد نیست منم با تعجب گفتم نه(حالا ابجیم ترم 11 زبان تافل رو داره میخونه)گفت پس واسه چی فامیلیش برگ منه(من = مرد)!! گفتم یعنی اگه کسی فامیلیش آقایی باشه دیگه باید مرد باشه!!!اینم از فک و فامیلهای ما .

 

(تینا)

 

 

 

 

والا من سوتی نداشتم فقط یه بار یکی از دوستام با  بی اف رفته بود بیرون منم اون ساعت بیرون بودم دوستم زنگید گفت بیا پیش ما منم رفتم این دوست ما همه چیزو درمورد خودش به اقا دروغ گفته بود  من رفتم نشستم پیششون ودر کلام اول خواهرشو لو دادم اخه گفته بود تک فرزنده بعدش یکی یکی هی دروغاش لو رفت همون روزم فک کنم باهم تموم کردن همین چیز خاصی یادم نمیاد اینم واه اینکه دلت نشکنه گفتم .

(صبا)

 

 

 

 

یه بار تو مغازه عموم بودم که یه دختره با دوستاش از جلو مغازه رد شد و با یه قیافه مارموزی بهم نیگا کرد و به عمو سلام داد! منم که دختره رو میشناختم و هم محله ای بودیم شروع کردم به عمو گفتن که این دختره انقد مارو اذیت کرده سر راه مدرسه و نیگا به چادرش ننداز یک ماری که دومی نداره و این حرفا! که بعدش حرفای من عمو گفت پس دختر محمود اینجوریه! محمود کیه؟ صاحب مغازه بغلی! دوست عمو! دوست پدر! دوست خودم! فامیلمون! آشنامون!

(اشکان)

 

 

 

 

یه سوتی باحال: زمان تحصیل یه روز اومدم خونه خیلی خسته بودم و برخلاف معمول بعد از ظهر ساعت 5 خوابیدم! بهار بود! بعد از یه خواب خوش و ناز بیدار که شدم دیدم هوا تاریک و روشنه! ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت هفته! منم هول هولکی لباسامو پوشیدمو برناممو آماده کردمو راه افتادم برم مدرسه! به پذیرایی که رسیدم دیدم بابا و مامان دارن تلویزیون نگاه میکنن! منم یه لحظه نگاشون کردمو گفتم خدافظ! گفتن کجا؟ گفتم مدرسه دیگه! گفتن شب میری مدرسه؟؟؟ من تازه فهمیدم داستان چیه! نگو من بیچاره فقط دو ساعت خوابیده بودم نه 14 ساعت! یه سوتی باحال دیگه: تو جشنواره فیلم کودک داور بودیم و فیلمارو نقد میکردیم! یه فیلم ساخت حاضر بود درباره زمان جنگ که خیلی سوتی داشت! مثلا 206 و پراید رد میشد و این حرفا! منم اومدم یه سوتی بگیرم که یه جایی پسره میگه اگه برم ارتش بهم ماهی 2 تومن میدن و این حرفا! منم گفتم مگه میشه ماهی 2 میلیون و زمان جنگ! بچه ها سوتی گرفتن که بابا منظورش دو هزار تومن بوده! کلی ضایع شدم! واقعا به چی فک کرده بودم با این حرفم؟؟

 

(اشکان)

 

 

 

 

آها یادم اومد! یه سوتی باحال! پریروز تیپ زده بودم در حد ال کلاسیکو! داشتم تو یه جای تقریبا خلوت قدم میزدم سرم پایین بود و تو حال خودم بودم که یه دفعه نور فلاش دوربین عکاسی زده شد! یه دفعه به خودم اومدم ببینم کی ازم عکس گرفته و کی بود و همینجوری داشتم اینور اونورو  میگشتم که یه دفعه یه صدای مهیب ناگهان منو به خودم آورد! صدا صدای رعد بود و اون نور فلاش برقش بود! هوا ابری بود! توهمو حال کردین! 

(اشکان)

 

 

 

یه بار رفته بودم عکس بگیرم به آقای عکاس گفتم آقا تو رو خدا یه عکس قشنگ ازم بگیر واسه تمدید گواهینامه بود عکاسه هم منو نشوند رو صندلی و هی زل زد بهم و هی عکسشو نمی گرفت یه دفعه عصبی شدم گفتم خوبه میخوای از یه انتر عکس بگیری ها میخواستم بگم انتر خوبه میخوای یه عکس بگیری ها .

(اسی = ماهک ناز)

 

 داداش یه خاطره دیگه یادم اومد امروز اگه خوب بود بنویس مایه بار تو خوابگاه شب بود بچه ها گفتن حوصله مون سررفته چیکارکنیم چیکارنکنیم ساعت هم 12 بود یهو یه فکر شیطانی اومد سرمون گفتیم یکیمون خودشو بزنه مریضی بعد زنگ بزنیم اورژانس بیاد مارو ببره،خوابگاهمون داخل دانشگاه بود و یه اورژانس هم داخل دانشگاه ولی راهش دور بود از خوابگاه. زنگ زدیم اورژانس اومد 3نفری سوار آمبولانس شدیم قهقه میخندیدیدیم تا رسیدیم به اورژانس. سه تایی رفتیم تو مطب دکتر. دکی هم آقا بود.دوستم رف نشست دکی میگه چته؟ دوستم میگه سرم درد میکنه. دکی گفت حالت تحوع هم داری؟دوستم به ما نگاه کرد گفتیم نه. گفت شکمت درد میکنه؟گفتیم نه. بعد ما هم ازبس جلوی خنده مونو گرفته بودیم دکی فهمید کلکه. گفت سرما خورده. دارو مینویسم با آمپول. دوستم پرید گفت نه آمپول نمیخواد فقط سرم درد میکنه. دکی گفت باشه فقط قرص مینویسم. ما هم گفتیم دکتر فک کنم قرص داریم توخوابگاه چی میخواین بنویسین. دکی فهمید اسکولش کردیم گفت باشه قرص نمینویسم شربت مینویسم. دیدیم دیگه نمیشه اینو رد کنیم گفتیم باشه بنویس. بعد با کرکر خندیدن ازمطب اومدیم بیرون. دیگه نرفتیم شربتو بگیریم و رفتیم 

 

(تازه وارد) 

 

یک بیماری داشتم که اساسا رو به موت بود ولی یک تومور تو ی پایش بود که به شدت دردناک بود . همراهش را کشیدم کنار و گفتم ببینید خانم پدر شما به احتمال زیاددر حین عمل فوت میکنند ولی چون نمیدانیم تا چند وقت دیگر هم زند ه خواهند بود نمیشود در این عذاب رهایش کنیم و یا فقط بخواهیم با مسکن دردش را کم کنیم .من قبل از جراحی ازشما تعهد میگیرم  که به شما هشدار داده ام  که احتمال مرگ خیلی بالاست .آن خانم  هم گریه افتاد و گفت : خانم ما که جز شما کسی را نداریم چشم امید ما به شماست . من هم خواستم حرفش را اصلاح کنم گفتم : نه اول من را دارید بعد خدا را .

(میترا)