برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید 


قسمت دوم :

وقتی از اراک حرکت کردیم تازه این ایل و طایفه ی ما یادشون افتاده بود که در طول زندگیشون هر کدومشون چطور ملت رو اسکول کرده بودن و هی داشتن بلند بلند واسه هم تعریف میکردن البته من ساکت بودم چون به عنوان یه پیشکسوت درست نمی دونستم که در این زمینه دم خور یه مشت آماتور بشم . البته عیال هم ساکت بود چون بزرگترین چیزی که تا قبل از ازدواج با ما دیده بوده این بوده که یه بار توی دبیرستان دیده یه دختری یه دختر دیگه رو هل داده . بی مزه ترین خاطره هم مال ویدا بود که یه بار به یه نفر گفته بوده نفهم خودتی . (تازه یه ربع بعد از تعریف این خاطره ی ابلهانه صورتش رو با دو دست پوشونده بود و تا سعید نزد تو سرش دستشو بر نداشت ) اما با حال ترین کار حرکت زن عموم بوده که زمانی که توی آمریکا دانشجو بوده (در عهد دایناسورها – توی اواسط ژوراسیک)دختر های خوابگاهشون رو اسکول میکنه که بیماری خوابگردی داره بعد تا شب میشده دستهاشو میگرفته جلوش و راه می افتاده میرفته بالای سر بچه ها و شروع میکرده به کندن گیساشون و بعد دو باره همونطوری میرفته تو رختخوابش و یه سال تمام با این کلک همشونو اسکول کرده بوده  و میگفت : یه دختر فرانسوی که هم اتاقیشون بوده هر روز واسش ناهار میخریده تا باهاش خوب باشه و تو خواب سراغ اون نره (چون زن عموم بهشون گفته بوده من از هر کس لجم بگیره شب میرم بالا سرش و دست خودم نیست ) . بعد هم بحث بین عموم و زن عموم در گرفت که من (داش دیوونه ) این خصلت رو از عموم دارم  و زن عموم میگفت نه چون من شیرش دادم این مثه من شده . (نمیدونم اگه برنده ی نوبل بشم این دو تا چکار میکنن . آخه مچل کردن هم جز افتخاراته ؟ ) . بین راه اراک و همدان نزدیکی های همدان توی یه پمپ بنزین نگه داشتم تا هم ایل و طایفه برن دستشویی و نماز و هم  شکم باک رو پر کنم ، ارشک هم بند کرد به من که برو برام سه تا رانی بخر یه هلو یه پرتقال یه ناس ناس (مقصود همان آناناس است) منم به ناچار رفتم و به تعداد همه (البته سه تا واسه ارشک یکی دو تا هم اضافه تر که کسی بهم نگه چرا کم خریدی) از سوپر مارکت خریدم وقتی از طرف پرسیدم چند شد ؟ طرف گفت : مثلا 11 هزار تومن ، باز شیطون رفت تو جلدم ، ازش پرسیدم : مطمئنی آقا ؟  طرف دو باره با ماشین حسابش حساب کرد و گفت : آره ! من پرسیدم : مطمئنی ، اونم یه کم صورتش کش اومد و گفت : آره ! چطور ؟ گفتم : هیچی و رفتم به سمت ماشین ، بعد از یه دو دقیقه برگشتم پیشش و گفتم آقا میشه یه هزار تا رانی بهم بدی ؟ طرف که کلی مشکوک شده بود ، پرسید هزارتا ؟؟؟؟ گفتم آره ! تازه پولشم نقد میدم . خداییش کم مونده بود یارو بگه برو بقیه رانی هایی رو که بهت فروختم رو بیار . که طرف هم گفت نه بابا اینقدر ندارم . با صدایی آروم پرسیدم : چند تا دیگه داری؟ که طرف دیگه جاش نگرفت و گفت آقا جریان چیه ؟ چرا میخوای اینقدر رانی بخری ؟ منم گفتم آخه تو اصفهان هر رانیی 5000 تومنه. زبون بسته طرف هم بچه ی ساده ی بود و گفت : جون من ؟ منم گفتم : جون تو ، طرف هم نشست به حساب کتاب کردن که اگه همه ی رانی های همکاراشو بخره و بیاره اصفهان حتی دونه ای دو هزار تومن بفروشه بعد میلیاردر میشه بعد این پمپ بنزین رو میخره ، بعد زن میگیره ، بعد از اول باهاش شرط میکنه که هر وقت خواست حق داره سه تا زن دیگه بگیره ، بعد ... . وقتی ایل و طایفه برگشتن من ارشک رو دادم دست عمو و گوشی رو دادم دستش که به طرف گفتم رانی اصفهان دو نه ای پنج هزار تومنه و خودم رفتم نماز خونه و ... . وقتی برگشتم دیدم طرف با سعید نشستن و سعید داره راهنماییش میکنه که وقتی رانی های استان همدان رو خرید بره استان های مجاور هم رانی هاشونو بخره ببره دوباره اصفهان بفروشه بعد دو باره منم نشستم کنار یارو و بهش گفتم خوب بعد اینطور که بشه چون جاهایی دیگه قحطی رانی میاد این بار اونجا ها رانی گرون میشه و اینبار تو اصفهان ارزون میشه پس دو باره برو اصفهان همه ی رانی ها رو بخر و دوباره برو بفرششون به همون استانهای در بحران رانی و کلا میلیاردر بشو طرف رو در حالی که ذوق مرگ شده بود رو رها کردیم رفتیم طرف همدان . حدودا شش عصر بود که رسیدیم همدان اما از طرف کمربندی رفتیم تا زودتر برسیم سنندج ، توی همون کمر بندی نگه داشتم تا بریم یه کم سفالجات بخریم . توی سفال فروشی یه دختر خانمی فروشنده بود و وقتی شنید زن داداشم به میترا که یه کوزه ی گرد خریده بود گفت : میخوای اینو نشون یکی از بیمارات بدی و بگی این تومور رو از تو بدنت در آوردم ... . از میترا پرسید شما دکترید میترا هم گفت : آره ! اونم گفت منم دانشجو هستم و ... . بعد من میترا رو کشیدم کنار و بهش گفتم : برو ازش بپرس اسمش صبا نیست صاحب وبلاگ من ایرانیم غرب هرگز ؟ میترا هم بهش گفت : صبا منو نشناختی ؟ دختره هم هنگ کرد و گفت : نه !!! منم بهش گفتم : مگه تو صبا نیستی همون که یه عالمه گربه داره ؟ طرف گفت نه ، من اصلا اسمم صبا نیست اسمم .... . بعد هم بند کرد به ما که چرا شما فکر کردین من اسمم صباست و یه عالمه هم گربه دارم ؟ میترا هم بهش پیله که نه تو صبایی والا از کجا منو شناختی که دکترم ؟ دختره هم گفت : چون اون خانم گفت به بیمارات میگی این تومورو از تو بدنت در آوردم !!! زن داداش ما هم گفت نه من اصلا همچین حرفی نزدم !!! من گفتم : اینو میخری بذاری رو موتور شوهرت .  خلاصه شبه صبای بد بخت برای بار دوم هنگ کرد و بدون اینکه ری استارتش کنیم بعد از خرید راه افتاد یم. توی مسیر میترا شروع کرد به زر زدن که آره تو عمری مثه من بتونی ملت رو سر کار بذاری من حرفه ای ترم تو خجالت میکشی و فقط زر میزنی من ... . تا رسیدیم دم پلیس راه همدان . یه دفعه چشمم افتاد به یه پسری که منتظر ماشین بود (البته اون انگار میخواست بر گرده همدان ) خداییش فتو کپی اشکان بود (چون من اشکان رو دیدم ) آقا منم یهو از مینی بوس پریدم پایین و با آغوش باز دویدم طرفش و داد و قال که ای وای اشکان جان پیدات کردم و بعد بغلش کردم ، خداییش بچه بد بخت شده بود رنگ گچ دیوار و هی بهش میگفتم تو داداش منی همونی که هیجده سال پیش از ما دزدیدنت میدونم بهت گفتن تو بچه ی اونایی ولی تو برادر من هستی بیا ببرمت خونه طرف هم هی سعی میکرد خودشو از دستم خلاص کنه و هی میگفت : نه بابا به خدا من یکی دیگه ام ، نه آقا اشتباه گرفتی ، منم نه باور کن من میدونم تو رو دزدیدن و هی سعی میکردم راضیش کنم بیاد با ما بریم پسره هم سعی میکرد خیلی منطقی بهم بگه نه بابا کسی اونو هیجده سال پیش ندزدیده چون الان هفده سالشه منم پیله که نه الکی بهت گفتن تو الان نوزده سالته که سعید اومد و من رو کشید تو ماشین و به طرف گفت ببخشید داداش این دوباره قرصاشو نخورده منم توی مسیری که سعید میکشیدم بلند بلند عر عر میکردم . زبون بسته پسره تا سعید منو ازش جدا کرد کیف پولشو چک کرد فکر کرد این حقه ی ما بوده که کیفشو بزنیم . وقتی برگشتیم تو ماشین ملت از شدت خنده همه افتاده بودن کف مینی بوس عموم هی پشت سر هم میگفت خدا لعنتت کنه دلقک و بعد عین پدر روحانی از همه اعتراف گرفتم که میترا در برابر من عدد که هیچ اعشار هم حساب نمیشه . خلاصه راه افتادیم به سمت سنندج به طرف خونه ی برادر زن عموم (دایی سعید و میترا و ویدا ) .

ادامه دارد ...

موفق باشید

داش دیوونه