دوستان عزیز اگر شما هم خاطره ی جالبی داشتید برایم ارسال کنید تا به قلم خودتان و با اسم خودتان آنرا منتشر کنم .

برای خواندن به ادامه ی مطلب تشریف ببرید . 


خاطرات دوستان خواننده وبلاگ :

 

 

من تنها سوتی ک یادم میاد اینه که رفته بودم ب همکار مامانم نذری بدم...ازم پرسید با مامانتون تشیف اوردین؟؟؟؟؟؟؟منم گفتم نه با پدرم تشیف اوردم....بعد هول کردم همکار مامانمم خندش گرفته بود ولی از بس خانم محترمی هستن....به روی خودشون نیاوردن.... یه سوتی دگ ام یادم اومد...یه بار پشت تل داشتم با یکی از دوستام میحرفیدم...این دوست ما ک الان دگ باهم رابطه ای نداریم...ازم پرسید چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟گفتم سلامتی...اصن عادت کردم دگ چون دوبار تکرار شد...یکی از این سوتی هارو قبلا گفته بودم

 

(سوگند)

 

 

منم یه بار که خونه مادربزرگم بودیم رفتم آیفونو بردارم اشتباهی گفتم:الو؟؟!!!!!!!!
و یه بار دیگه میخواستم برم بخوابم،خواستم به بقیه بگم:شب به خیر ولی اشتباهی گفتم:دست شما درد نکنه!!

(مالی)

 

 

دیروز ی سوتی از برادرم یادم اومد...با دختر خالم داشت دعوا میکرد...بعد دختر خالم خیلی عصبی بود..داداشم میخواست بگه چیه؟بیا بزن؟!!!!!!!!ولی گفت چیه؟بیا بغلم!!!!!!!!اون لحظه کلی خندیدم.

(سوگند)

 

 

 

منم یه سوتی از این بیمزه ها مینویسم:من ودختر دائیم-دوست صمیمی دوران مدرسه ام -میخواستیم برای یه کاری بریم دفتر مدرسه کار داشتیم،در که زدیم رفتیم تو یهو دیدیم سرگروه های آموزش وپرورش منطقه داخل دفترن،از بس هول شدیم جفتمون به جای سلام بلــــــــــــــــــــــــند صلوات فرستادیم،ینی کل آدمای داخل دفتر پوکیدن از خنده،ینی ملت له شدن از خنده

(کیمیای 2 )

 

 

 

 

1. یه بار تنها بودم تو خونه داشتم نماز میخوندم یهو تلفن زنگ خورد، منم که آخرای نمازم بودم ونمازموتموم کردم سریع گوشی رو برداشتم گفتم الله اکبر...!

2.یه روز هم میخواستم بگم هیچوقت هم میخواستم بگم هرگز یهو قاطی کردم گفتم هیچگز.

3. یه روز میخواستم بگم خاله سارا گفتم ساله خارا.

4.یه بار داشتیم از پیک نیک میومدیم،من مثلا داشتم کمک میکردم وسایل رو ببریم بذارم تو ماشین، هواهم تاریک بود.یهو دیدم زیر پام خالی شد و به اندرون اعماق زمین فرورفتم و احساس کردم دارم جان به جان آفرین تسلیم میکنم و دیگر دیداری با زندگان نخواهم داشت!! ولی هرچی دقت کردم دیدم زنده م و همه دارن بهم میخندن!! یه چاله مربعی بود نمیدونم واسه چی کنده بودن! وسیله ای هم که دستم بود گازپیکنیکی بود به این سنگینی! کوزت شدم کلاً ....!

5.یه بار دوست بابام زنگ زد خونه بعد از سلام و احوالپرسی گفت بابات خونه ست؟ منم گفتم خیلی ممنون ! 

 

(دخمل)

 

 

 

این خاطره از دختر داییمه:رفتیم توی بوفه دانشگاه با دوستام 2تا بستنی بخریم یارو بستنی های عجیب غریب برامون میاورد ماهم مدام میگفتیم نه ما که ازینا نخوردیم که بدونیم چه طعمیه شاید دوست نداشته باشیم....خلاصه بعد از 20دقیقه رضایت دادیمو 2تا بستنی برداشتیم و پولشو دادیم....پول ما 100تومن بقیه داشت که یارو به جاش بهمون ازین لواشکها که شبیه شکلاته روش نوشته مخصوص پذیرایی داد...دوستم گفتم این چیه؟؟؟؟یارو گفت:لواشــــک...لواشــــک که دیگه خوردید؟ سوتی خودم یادم نمیاد

(نازنین)

 

 


15 سالم بود قرار بود ناهارو بیرون بخوریم از اونجا بریم خونه عموم اینا اسب سواری ( اون موقع هنو شیراز بودیم) درست ساعت 12 زنگ خونه رو زدند سه تا از دوست های بابام از تهرون اومدن بابای ما رو میگی یا دش رفت چه ذوقی کرده بودیم ما به بانو (مامانم ) گفت ملکه خانم  ناهارو باید زیادتر درست کنیم این یعنی همه چی ماسید مارو میگه به گریه افتادیم موقع ناهار کلا بابام گفت ناهارو جدا میخورن این یعنی اون ادما از نظر بابام بله ؟؟؟؟؟؟ از حرص رفتم نمکو خالی کردم تو دوغ میدونستم بابام عمرا دوغ بخوره بقیه  نمیشد کارش کنی به ابجی که اون موقع 23 سالش بود گفتم بیا یه فکری دارم یادش دادم لاستیکو  ترتیبشو بده منم رفتم سمت راننده اون لاستیکم بادشو خالی کردم با ارامش برکشتیم اینا که رفتن دیدم بابا برگشته دنبال تلفن اژانس ابجیم گفت چی شده  بابام گفت نمیدونم کدوم بی شرفی زده لاستیکا رو بادشو خالی کرده  کلی هم فحش داد ابجی ما هم برگشت گفت حالا چرا اژانس نمیتونن دو تا لاستیکو عوض کنن برن خبر مرگشون مارو میگی  بابام گفت یاس بابا به خواهرت یاد میدادی ماشین چند تا زاپاس داره

(یاس)

 

 

روز پدر بود همه باغ عموم بودیم شب بود جلو باغ یه زمین بزرک بود پر درخت تاریک منم  میخواستم  جمع رو سر گر م کنم راه رفتن و حرف زدنو اداهای زن عموی  دختر خاله هامو در اوردم  یعنی وضعی بود جلو در باغ به خیال که کسی نیست تو جمع دخترا 360 درجه میچرخیدم و قر میومدم اون م با چادر  در حین  نمایش یه دفعه صدای سوت وکف اومدم برگشتم بله کل پسرا نمایش مارو دیدن از بخت بد پسر اون خانمه هم بود 60 تا پا قرض گرفتم دویدم چادر رفت زیر پام رفتم تو در باغ   پسر اون خانمه اومد کنارم  گفت بیخیال یاسی جون با چادرم قشنگ میرقصی  

حالا این اقا شده شوهر خواهرم هروقت مارو میبینه انگار جک گفتم براش  ایششششششششششششششش

(یاس)

 

سال کنکورم بودم  چون داشتم برا انسانی میخوندم ازاخر ابان شروع کردم  کلا وقت نداشتم خونه ابجی بزرگه بودیم موقع ناهار  قرمه سبزی عشق من داشتم خودمو خفه میکردم یه دفعه شوهر خواهرم گفت یاسی جون  ضبط ماشینم رمز افتاده روش برو درستش کن ما باخیال راحت گفتم چرا من میگه اخه تارا همیشه میگه تو همیشه کیف بابا ومیثمو میگردی کلا رمز کیف میثمو اونموقعها داشتی میرفتی  کلید کمدشو پیدا میکردی فیلما شو میدیدن

 

(یاس)

 

همکلاسیم  اومده  بود دم خونه باهام کار داشته اسممو گفته اخه من دو اسم هستم ولی هیچ کی منو با اسم شناسنامه صدا نمیکنه خیلی هم نمیدونن  اصلا دو اسمم  خلاصه داداش ما داشته  ماشینشو تمیز میکرده گفته اره هستن بیرین داخل    من اومدم تو حیاط یه دفعه دیدم میثم پریده چی خانوم کجا میری گفتی با کی کار داری  دوست منم به گریه افتاده  یه دفعه منو دیده ایناهاش این دوستمه به خدا اقا پرید تو بغل من   اسممو گفت یه دفعه داداشم زد رو پیشونیشو   جیم شد منم زدم زیر خنده دوستمم هنگ کرده بود  تا چند وقت برا میثم  دست گرفته بودم

 

(یاس)