برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید 


 

یادش بخیر بچه که بودیم میبردنمون پارک می رفتیم مثل مظلوما میچسبیدیم به میله ی تاب همچین ملتمسانه نگاه میکردیم به اونیکه سوار تاب بود که دلش بسوزه پیاده بشه بعدم که نوبت خودمون میشد عمرا پیاده میشدیم!

 

 

 

 

 

 

 

اینائی که وقتی‌ تلفن جواب نمیدی ۸۴ بار پشت سر هم زنگ میزنن، همونایین که تو ترافیک هی‌ بوق میزنن، فکر می‌کنن با بوق راه باز می‌شه

 

 

 

 

 

 

تو خونه‌ی ما هرکی هرچی رو پیدا نمی‌کنه و کمک می‌خواد که فلان‌چیز کجاست، جوابش بلااستثنا اینه که "اگه بیام پیداش کنم کتک می‌خوری".

کمک‌ِ بدونِ کتک تعریف نشده واسمون

 

 

 

 

 

 

"داشتم تو خیابون با آرامش راه میرفتم ،
یهو یادم اومد اعصاب ندارم
شروع کردم به دویدن :|"

 

 

 

 

 

 

ای کاش الان یه نفر بود
که من تو چشاش خیره میشدم
و اون همه چیزو از تو چشام میخوند و میرفت
بعد لامصـــب با یه لیوان چایی برمیگشت :))

 

 

 

 

 

 

 

از جمله وظایف یک پدر و مادر لامصـــب ایرانی اینه که 
به فرزندش ثابت کنه همینو فلان جا نصف این قیمت میفروشن :

 

 

 

 

 

 

 

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.

یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.


یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟

خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی میکرده، محسوب نمی شود.

بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.

خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.

خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟

پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!

 

 

 

 

 

 

 

با دوستام رفتیم درکه ، عصری برگشتم خونه خسته ..
تا اومدم تو دیدم بابام عصبی گفت مگه تو قرار نبود ساعت 2 بری دنبال خواهرت بیاریش خونه ، بعدم ماشین و بیاری در مغازه به من تحویل بدی ؟؟
تازه یادم افتاد !
گفتم بابا نفهمیدی چی شد که !!
از بیمارستان بم زنگ زدن گفتن یه آقایی تصادف کرده ، شماره شما تو لیستش هست .. رفتم دیدم حامد بدجور تصادف کرده و داشتن میبردنش اتاق عمل :(

مامانم گفت طفلی ، به بابا مامانش گفتی ؟
گفتم نه بابا اصلا موندم چطور بگم ، هنوز هنگم !
بابام گفت حامد ؟؟
همون رفیقت که باباش دبیر بود ؟ گفتم آره .. گفت همون که دانشگاه خودتون معماری میخونه ؟ گفتم آره .. گفت همون که قد بلندی داشت و چشمای روشن ؟ گفتم آره
گفت همون که قرار بود امروز بیاد اتو کد یادت بده الان نیم ساعته تو اتاقت منتظرته ؟؟

 

 

 

 

 

دقت کردید همیشه یکی از خط ریش ها از اون یکی بهتر در میاد ؟؟ همین قضیه در مورد ابروی دختر ها هم صدق میکنه...

 

 

 

 

 موفق باشید قلبقلب