به ادامه ی مطلب بروید لبخند


 

شانس آوردیم سیگار اختراع شد،
وگرنه نمی دونستم بعضی پسرااا میخواستن با چی ثابت کنن بزرگ شدن !

 

 

 

 

با فک و فامیل ، نشستیم اسم و فامیل بازی کردیم ،



دائیم برای میوه با "ی" نوشته " یه کیلو خیار " !!!!!!




همچین هم اصرار میکنه درسته که آدم شک میکنه حتما راست میگه .....

 

 

 

 

 

 

ﺯنه ﺑﭽﺸﻮ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻣﻴﮑﺮﺩ : ﺍﻳﺸﺎﻻ ﺑﺮﻯ ﺯﻳﺮ 19ﭼﺮﺥ |:
.
.

.
.

ﭘﺴﺮﺵ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻧﻨﻪ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﻴﺮﺣﻤﻰ ﺯﺍﭘﺎﺳﺸﻢ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﻯ

 

 

 

 

 

 

 

ﺍﻳﻨﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻦ ﻳﻪ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻤﻴﺪﻡ
ﺣﺮﻑ ﻣﻔﺖ ﻣﯿﺰﻧﻦ.ﻣﻮﻗﻌﻴﺘﺶ ﭘﻴﺶ ﺑﻴﺎﺩ ﻛﻞ
ﻫﻴﻜﻠﺘﻮ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻦ

 

 

 

 

 

 

 

 

یه بار تو تاکسی یه دختر خانمی بهم گفت ببخشید ساعت چنده مام که بی جنبه؟ تقریبا تا آخر مسیر داشتم به این فکر می‌کردم که برای تولدش چی بخرم !!! 

 

 

 

 

 

اینقدر روشنفکرم ......
.
.
.

.
.

که بعضی وقتا شبا نورش نمیذاره خانواده راحت بخوابن ... :))

 

 

 

 

 

وصیت نامه یه پنگوئن به پسرش:

پسرم
من این رو در حال فرار از دست یه شیر دریایی مینویسم.

... فقط این رو بدون:
اگه طبیعت تو رو انداخته وسط قطب جنوب،
و هم زمان خشتکت رو تا این حد پایین قرار داده که نتونی بدوی،

و تنها وسیله ی دفاعیت رو دوتا بال قرار داده که روی هم
مساحتشون اندازه یه دمپایی نمیشه،

بدون که طبیعت میخواد چیزی رو بهت بگه......
میخواد اینو بگه که تو فقط یه منبع غذایی هستی!....

)با تشکر از خانم پروانه)

 

 

 

 

 

یکی از راه‌های کمک، لال ماندن، زر نزدن، چرند نگفتن و نظاره کردن کمک دیگران در سکوته

 

 

 

 

پسر خاله 5 سالم اومده بهم میگه شمارمو بزن تو گوشیت با خنده بهش میگم ما شماره ایرانسل قبول نمیکنیم لپ منو میکشه میگه " ما هم شماره همراه اولمونو دست بچه نمیدیم " ....قیافمو باید اون لحظه میدیدین ینی :O

 

 

 

 

 

سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!

همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا
ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!