از همه ی دوستانی که زحمت کشیدند اینقدر متشکرم که خدا میدونه

 

به ادامه ی مطلب بروید .


خاطرات سری 3 :

 

یه بار یه بچه سوسول اومده بود دم در  خونمون کار بابام داشت،(من درو از حیاط باز کردم)با یه حالت مسخره ای گفت باباتون خونه اس؟!منم گفتم نه ،گفت :ایشون کی تشریف میارن ،آقا منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم غاراب=غروب هیچی دیگه بی هیچ حرفی رفت پی کارش ومنو خواهرم تا دوساعت میخندیدیم

(کیمیای 2 )

 

یه بار با خواهرم منتظر اومدن یه سریالی بودیم،اسمش یادم نیست حالا،شروع که شد دیدم گوشه اش نوشته آنچه گذشت.... گفتم خاک توسرشون چرا" آنچه گذشت" گذاشتن ،مگه قرار نبوداون سریاله بیاد؟!! الآن بعد از هفت ،هشت سال هنوز بعد چندسال وقتی زیر یه سریالی مینویسه آنچه گذشت همه نگاه من میکنن و یه لبخند ملیح میزنن،داداشمم میگه فیلمش جدیده تونیگاه کن جا نمونی

(کیمیای 2)

 

 

عالی بودن داداش یه روز شوهر خواهرم میره پیتزایی پیتزا سفارش میده و میگه نون اضافه هم بده همراهش(آخه همیشه ساندویچ میگیره چندتا نون اضاف هم میگیره) بعد میبینه یارو هنگ کرده بعد که پیتزارو میارن یادش می افته چه سوتی داده

(تازه وارد)

 

 

 

آهان پارسال سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و داشتیم حسابی آتیش میریختیم و به درس این دبیر گرامی گوش نمیدادیم.یه دفعه دبیرمون گفت سوگند دوباره اونجا داری چیکار میکنی و کلی ادم را حواسشون را پرت کردی.منم اومدم به جای این که بگم خانم گفتم مامان اینقدر سخت نگیر.دور همیم خوش میگذره.خلاصه تا اومد حواسم بیاد سر جاش کل کلاس ریخت به خنده.خلاصه از اون بعد منم میگفتم مامان بیا درس جواب بدم،مامان بیام تخته را پاک کنم و مامان پسرت قصد ازدواج داره؟  مسال که بعد از قبولی دانشگاه رفتمن تو مدرسمون دبیرمون را که دیدم داد زدم به مامان عزیز..

 

(سوگند2 )

 

 

خونه ی مامان جونم دعوت بودیم.سر سفره داشتیم غذا میچیدیم دیدم داداشم و پسر خالم خیلی مهربون شدند و دارند برام غذا میکشند.منم بهشون گفتم چی شده مهربون شدید؟چه نقشه ی شومی دارید.گفتند هیچی چرا شک داری.بقیه هم گفتند نه بابا آخه مگه بیکارند.منم برای اولین بار بیخیال شدم(در واقع داشتم با بقیه حرف میزدم سرم گرم شد.) اومدم اولین قاشق را بگذارم دهنم.چشمتون روز بد نبینه اینا کلی فلفل ریخته بودند تو پشقاب من. منم که از همه جا بی خبر بودم قاشق غذا را گذاشتم دهنم.خلاصه همه سر میز غذا نشسته بودند.همون موقع نمیدونستم بدوم دنبال این دوتا یا از سوختن دهنم ناله کنم.خلاصه من بدو اون دوتا بدو...بقیه هم فقط میخندیدند.منم بهشون گفتنم با بد کسی در افتادید و نشونتون میدم.خلاصه فاتحه ی خودشون را خونده بودند.خلاصه منم نامردی نکردم و همون شب با سر فرستادمشون ته استخر به استقبال آب خنک...اونم پارسال زمستون که آب استخر وحشت ناک سرد شده بود.دیگه خلاصه تا یه هفته هر دوتا افتادند گوشه ی خونه.منم کلی بهشون خندیدم.تازه جرئت نکردند به کسی بگند که کار من بوده .... تازه ادامه ی اون خاطره برات نیومده.این یه هفته که دوتاشون سرما خورده بودند،به واسطه ی بچه های فامیل که بچه های ساکتی بودند و اون دوتا بهشون شک نمیکنند پسرخالم و داداش گلم را دوبار آب نمک خور کردم.اونم به واسطه ی اینکه میخواستند قرص بخورند.دیگه بیچاره ها از هیچ کسی آب نمیگرفتند.چون میدونستند همه هم دست من شدند.(آخه پارسال پدربزرگم یه خورده حالش خوب نبود برای همین آخر هفته  رفتیم اونجا.خلاصه همه دور هم جمع بودیم.) وقتی هم خوب شدند جریمه شون کردم که باید برای من و 5 تا دوست صمیمی ام پیتزا بخرند.آخه میخواستم تولدم اونا را ویژه و جدا از بقیه هم دعوت کنم.بیچاره ها هم میخواستند از دست من در امان بمونند برام خریدند.خلاصه حسلبی صدای بقیه در اومد که ما هم پیتزا میخوایم.خخخخخخخخ اما از طرفی دلم به حالشون سوخت.چون قرار بود هر دوتاشون با چندتا دوستاشون دقیقا همون موقع که اینا مریض بودند برند شمال ولی کنسل شد..ولی حقیقتا حقشون بود تا با من در نیفتند .

(سوگند 2)

 

 

 

یه سال تو خوابگاه بابچه ها نشستیم که ناهار بخوریم، (ماهی بود) یهو وسط غذا خوردن و سکوت ، یکی از هم اتاقی ها که همکلاسیم هم بود گفت  اِ بچه ها نگا کنید ماهی من 2 تا چشم داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد ما همینجوری چندثانیه موندیم تو هنگ ، یهو خودش کم کم متوجه شد بعد همه باهم زدیم زیر خنده !!! گفتیم دوست خوب من احیاناً تو چه فکری باخودت کردی؟؟؟؟؟ پس باید چندتاچشم داشته باشهههه؟؟؟؟ خودشم خندید گفت همیشه تو تلویزیون یا کارتونا ماهیا نیمرخن!بخاطر همین یه لحظه اشتباهاً فکرکردم باید یه چشم داشته باشه !!!!!!!!!

 

(دخمل)

 

 

یکی از سوتی های خودمم درباره ماهی: یه جایی بودم خواستم بگم بوی ماهی میاد گفتم صدای ماهی میاد ! البته داشتم باخودم میگفتم ، خودمم مردم از خنده .

 

(دخمل)

 

 

 

چند وقت پیش یکی از روزای تعطیل بود حالادقیق مناسبتشویادم نمیاد ولی شرکت نرفتم.ذوق کردم گفتم امروز تاظهر میخوابم دیدم گوشیم زنگ میخوره مدیر عامل محترم : من مهمون مهم دارم شهر دارتهرانه زود بلند شوبرو دفتر، من نمیتونم بیام اونا پشت درن.منم رفتم آقامن هی خواهشدارم وشما بفرمائیدو تمنا میکنم هرچی لهذا،کما اینکه و...هرچی کلمه باکلاس بود براشون به کار بردم.موقع نهار که شدغذاشفارش دادم اوردن دفتر.من هنوز توحس جمع بستن برا احترام بودم ،خواستم نوشابه تعارف کنم گفتم :نوشابه هم هستند ازشون خالی کنید.حالا یه نوشابه تنها رومیز بود.من خودم خنده گرفته بودم .

 

 

(سمیرا)