خاله هرگز فراموش نمیکنم اونروز که کوچیک بودم و با بچه های محله پشتی دعوا کرده بودم و انداخته بودنم تو گل تو منو تو کوچه دیدی و بردیم خونه و لباسامو شستی تاتو خونه کسی برای دعوا کردن تنبیه ام نکنه ... 

 

دوستان عزیزم همین الان داشتم خاطره ی بقیه ی سفرمون رو واستون مینوشتم و در ضمنش چک میل میکردم ، گوشیم زنگ خورد و یک جمله شنیدم ، ... (داش دیوونه) بیا خاله ات تموم کرد . خدا رو شکر دیروز که نبودم رفتم یه سری بهش زدم. الان 5.30 دقیقه ی صبحه و من دارم میرم ، به میترا می گم تا جایی که میتونه به جای من واستون آپ بذاره ، ولی سعی میکنم دو سه روزه دوباره خودم در خدمتتون باشم .

 

شرمنده ی روی تک تکتون داش دیوونه ناراحت