برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید قلب

 

با تشکر ویژه از خانمها پروانه و کیمیا و تازه وارد 


یکی از سخت ترین کارا اینه که.. به مامان بابات معنی جمله ی حسش نیست رو بفهمونی

 

 

 

 

 

یکی از دلایلی که من نرفتم المپیک اینه که خونوادم حوصله مهمون و دوربین

صداوسیما تو خونمون رو نداشتن

 

 

 

 

هیچوقت همسرتون رو به خاطر عیب هایی که داره سرزنش نکنید. چون اون بنده خدا به خاطر همین عیب ها بوده که نتونسته از شما بهتر پیدا کنه !!!!

 

 

 

 

از مارمولک له شده زشت تر٬ پسربچه تو سن بلوغه. اصلن مثل کوبیسم میمونه!!! هیچیش به هیچیش نمیاد!!!

 

 

 

 

 

از غضنفر می پرسن: بلندترین برج تهرون کدومه؟ می گه: آزادیه دیگه، معلومه که !!!
دو باره می پرسن: پس برج میلاد چی؟
جواب می ده: بابا شما خبر ندارین! اگه برج آزادی لنگ هاشو ببنده، از میلاد هم بلندتره

 

 

 

من قبلنا همش به بدنم شامپو بدن خارجی میزدم ..
ولی از وقتی فهمیدم تو روز قیامت قراره بر علیه من شهادت بِدن، بهشون گریس هم نمیزنم،
آدم فروشای پس فطرت

 

 

 

رفیقم با عصبانیت اومده میگه:

این یارو زبون آدمیزاد حالیش نمیشه توبیا باهاش حرف بزن!!! فکرش رو بکن؟؟؟؟

 

 

 

 

سعی کنید در مسائلی که به خودتون مربوطه دخالت نکنیددیگران زحمتشو میکشن

 

 

 

 

 

یکی از رموز ماندگاری دوستیها اینه که هر کسی دونگ خودش رو بده

 

 

 

تو ایران فقط وقتی آرایش عروس رو قبول دارن که دیگه حتی مادرش هم نشناسدش

 

 

 

 

 

وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه

 

 

 

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ …
ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ :
ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ پوﺷﯿﺪﯼ ؟

 

 

 

 

 

 

 

دستمال کاغذی رو از فاصله حدودن ۴ متری پرت کردم و افتاد داخل سطل
آشغال ! !



این موفقیت رو اول به خودم و بعد به جامعه تنبل ها تبریک میگم !!!!

 

 

 

 

 

 

 

میدونی فرق من با برف چیه ؟

.


.

برف میاد و به زمین می شینه ، ولی من همین جوری هم به دل میشینم ...

 

 

 

 

 

 

حیف نون زنگ می زنه به مخابرات می گه: آقا ببخشید سیم تلفن ما خیلی بلنده، اگه می شه لطف کنید از اون طرف یه کم بکشیدش!

 

 

 

 

داشتم میرفتم دانشگاه که تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت " آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی هارو اگه از قول من بهش بدید؛ خیلی لطف کردید"
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیرزن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نبومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری, شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟

تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید,
حالا از من هی غلط کردم و من پسرش نیستم, باور نمی کردن که,
آخر چک و نوشتم دادم دستش, اومدم از زنه خدافظی کنم
ولی ته دلم راضی بود که باز این پیرزن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی لاشی بود
وقتی داشتم میرفتم بیرون پیرزنه تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا توو مادر

 

 

 

 

رو یکی از دیوارای یکی از خیابونای شهر دیدم نوشته بود:
...آخه خواهر من..تو که بلد نیستی پارک دوبل بکنی...بهتر نیست مثل سابق که اتومبیل اختراع نشده بود بری سوار خری الاغی چیزی از این دست بشی؟؟..بهتر نیس خداییش؟؟

.
.
.
.
.
زیرش هم نمیدونم کدوم از خدا بیخبری نوشته بود..
...البته من خواهر شما نیستم..ولی چنانچه شما قبول کنید خر یا الاغ و یابوی من بشید با کمال میل خودروی خودم رو میفروشم ...سوارتون میشم!!...چراکه نه!!