دوستان منتظر خاطرات شما هم هستم قلب

 

برای خواندن به ادامه ی مطلب تشریف ببرید .


آقا یعنی من کلا فکر کنم یه جور شیطونکی چیزی هستم ، حالا چرا ؟

چند هفته قبل میترا و دختر عمه ام و بچه اش اومده بودن خونه ی ما، بچه ی دختر عمه ام یه یکی دو ماه از پسر من کوچیکتره و تا به پسر من میرسن شروع میکنن به کتک زدن همدیگه از اونجا که ارشک ما شعور درک درد رو نداره میتونه یه ضرب تا سه ساعت به فعل شریف کتک کاری ادامه بده . منو شوهر دختر عمه ام هم نشسته بودیم تو اتاق و داشتیم تخته نرد میزدیم که یه دفعه بچه اش اومد تو اتاق و گفت : بابا یه چیزی به ارشک بگو همش منو میزنه منم تا اون اومد دهن باز کنه و بگه نه داره باهات بازی میکنه و دوستت داره ، تند بهش گفتم عمو برو بهش بگو آقا ارشک برو گمشو با اون عمه میترات که مثه خوک چاقه تا باباش اومد بگه نه بچه مثه تیر در رفت و داد زد برو گمشو آقا ارشک با اون عمه میترات که مثه خوک چاقه ، که صدای گریه ی ارشک رفت هوا و بعدش صدای سینی و بشقاب و ... بچه ی مردمو کشت . شوهر دختر عمه ی ما هم گیر افتاده بود نه روش میشد به میترا بگه که من اینو به بچه گفتم نه می تونست حرف بچشو بپیچونه (آخه اونها خیلی میترا رو آدم حساب میکنن ) خلاصه بد بخت هی تند تند از میترا عذر خواهی میکرد و هی میترا هم میگفت : ئه ئه ئه نزنید این حرفو خوب بچه است ، منم که بچه بودم از این بدترش رو انجام دادم . مطمئن بودم شب هم زنگ نمیزنن به میترا و واقعیت رو بگن چون این داماد عمه ی ما کلا خیلی آدم با حیاییه . شب که شد پسرمو آوردم تو اتاق و رفتم رو مخش ، که آره واقعا عمه میترا عین خوک چاقه ، اگه یه کم دیگه چاق بشه میشه گاو و میبرن سرشو میبرن و باهاش کباب درست میکنن و دیگه عمه میترا نداری .( این پسر ما هم دنیا رو با میترا عوض نمیکنه چون هیچ غلطی نیست که بخواد بکنه و به میترا بگه و اونم براش انجام نده خداییش فقط یه کار واسش نکرده اونم این بوده که ارشک بهش گفت منو ببر تو اتاق عمل تا دل و روده ببینم ، اونم کار نشدنیه و الا براش انجام میداد . ) خلاصه پسر ما هم یه کم رفت تو فکر و بعدش از من پرسید : بابا ، باید چکار کنیم که عمه میترا گاو نشه و کبابش نکنن؟ منم گفتم هیچی باید کم غذا بخوره . تو باید بهش بگی عمه من خجالت میکشم یه عمه به چاقی تو دارم همه ی عمه ها لاغرن ولی تو مثه خوکی ، بعد عمه ام دیگه کم غذا میخوره و تبدیل به گاو نمیشه و کبابش نمیکنن . بعد هم مجبورش کردم هفت هشت بار جمله رو بگه تا تو ذهنش جا بیفته . (حالا میترای بدبخت یه مثقال هم اضافه وزن نداره که هیچ کم هم داره فکر کنم قدش 186 باشه و وزنش بین 70 تا 75 کیلو بود چون هر روز صبح زود یک ساعت و نیم مثه اسب ورزش میکنه ) خلاصه فردا شبش منو ارشک رفتیم خونه ی میترا اینها و اولش یه ده دقیقه ارشک میترا رو تحویل نگرفت و تا میترا یه خورده (عجیجیم هولو قولو پولو جولو ) واسه ی پسر ما کرد . اونم گفت : برو دیگه دوستت ندارم . میترا پرسید : چرا ؟ اونم گفت : چون آخرش گاو میشی و کبابت میکنن بسکه چاقی و من عمه میترا ندارم ،اگه دیگه غذا بخوری باهات دوست نیستم خوک. آقا جو بود که میترا رو گرفت ، روز قبلش بهش گفته بودن خوک و امروز بهش گفته بودن گاو و خوک و به رگ غیرت برادر زادشون بر خورده بود . از فردای اون روز بود که واقعا میترا تبدیل به گاو شد ، حالا چرا ؟ چون خوراکش شده بود کاهو و خیار و هویج و کدو (خوراک یه گاو متمول) و عین یه گاو روزی سه ساعت ورزش میکرد . هرچی بقیه بهش میگفتن الان میمیری و والا بلا اونها بچه ان یه چیزی گفتن ، میترا عین یه گاو قبول نمیکرد . این جریان ادامه داشت تا دیشب که یهو وسط خونه ی ما فشارش افتاد و خانم گاوه غش کرد و با زور سرم و آمپول تو اورژانس بیمارستان به هوشش آوردیم بنا به در خواست سعید (پسر عمو و داداش شیریم که داداش میتراست) رفتیم و کل جریان رو بهش گفتم (چون از اول اون در جریان بود) ، بدبخت نا نداشت حرف بزنه فقط یواش گفت : خدا لعنتت کنه . سعیدم گفت : میترا جون ، ری...م به اون مدرک فوق تخصص طبت که این شیطان رجیم (منظورشون من بودم ها) با دو تا بچه 4 -5 ساله به این روز انداختت . میترا هم نالید واسه تو هم دارم . و من و سعید از ترس به خود لرزیدیم و از اون موقع تا حالا شلوارهای زرد رنگ میپوشیم تا یه دفعه معلوم نشه ... . در ضمن خانمم هم قهر کرده و گفته دیگه تحمل کارای منو نداره و رفته خونه ی باباش و من الان : همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم ... . (راستی طبق آخرین گزارشات وزن میترا شده 68 کیلو یعنی الان شبیه دسته جارو هستن ایشون)

 

حالا اینو به در خواست میترا مینویسم

جریان مال سال قبله

روز تاسوعا و عاشورا سر من خیلی شلوغه چون خیمه ای که عموم هر سال بر پا میکنه اکثر کاراش با منه البته منم همه ی رفیقایی که بهشون اعتماد دارم رو هر سال جمع میکنم و تقسیم کار میکنیم . خیمه هم جفت خونه ی عموم اینهاست چهار صبح روز عاشورا من تازه رفتم خونه ی عمو بگیرم یه چند ساعت بخوابم و هوا هم واقعا سرد بود خلاصه تا رفتم تو حیاط خونه، میترا خانم با شلنگ آب رو گرفت تو سر و بدنم و گفت : یالا حالا دیگه موتورت خنک شد برو دوباره کار کن .هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه وای وای وای میترا تو چقدر بامزه ای . (گاو)

 

دم همگیتون گرم داش دیوونه

پ . ن :دوستای خوبم بی تعارف اگه دوست ندارید خاطره بنویسم بهم بگید اگه رای به ننوشتن بیشتر بود دیگه نمینویسم . و فقط همون عکس و جک رو میذارم .