خوب راستش دلم میخواست یه مطلب غیر طنز هم بنویسم نمیدونم خوشتون بیاد یا نه ولی مثل یه کوه رو دلم مونده بود و سنگینی میکرد .

بقیه در ادامه ی مطلب .


امروز تو تاکسی نشسته بودم یه مردی کنارم نشسته بود باور کنید وقتی باهاش چشم تو چشم شدم در عمق نگاهش یه عمر درد رو میتونستم ببینم . یه دفعه شروع کرد باهام به درد و دل کردن خیلی حرف زد از تمام رنجهایی که کشیده بود و بد شانسی هایی که آورده بود منم در پیله ای از سکوت فقط نگاه میکردم و سر تکون میدادم وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم فقط یه کلمه بهش گفتم ، تنها کلمه ای که به ذهنم رسید ، گفتم : اسب .

(این مطلب واقعی بود ببینید یارو چه حالی پیدا کرده قهقهه)