دوستان عزیز اگه خاطره ی با مزه ای دارید سوتی با حالی دارین اینجا واسم بنویسین تا منم به اسم خودتون بذارم تو وبلاگ . فقط یادتون باشه اینجا خانواده نشسته . مهم نیست که خوب بنویسید یا بد از فعل معین استفاده کنید یا مصدر مرخم مهم اینه که دور هم خوش باشیم قلب

 

به ادامه ی مطلب تشریف ببرید .

 


 


یه روز تو خوابگاه تنها بودم تو اتاق، گفتم برای بچه هاو کلاً برای شام غذا درست کنم. اومدم برنج و گوشت و موشت و اینارو گذاشتم که بپزه.بعد نوبت نمک ریختن شد،دیدم دارایی نمکی ما یه نمکدون بسیار بسیار خوشگل!واشتهاآور! که فقط مقداری  نمک درشت -خدایی عین شیشه!- توش بود.برداشتم مزه مزه کردم دیدم انگار اصلاً شورنبود.گفتم بابا هزارکیلوازاین نمکوبندازم توغذا باز بی نمک درمیاد . اومدم تادستم گرفت نمک ریختم تو برنج و خورش. آماده که شد و شروع کردیم خوردن،ازبس شور بود که چشای خودم از حدقه درومد. بعد دیدم بچه ها هیچگونه عکس العملی ندارن .. !!گفتم بچه ها غذام شور شده خیلییییییی. گفتن نه بابا خوبه چه اشکالی داره(تیریپ یا معرفت بود یا تیریپ قحطی زده های خوابگاهی - که هممون تو خوابیگاه قحطی زده ایم) . باور کن یادم میاد اون نمکا چطور زیر دندونام خورد میشد چندشم میشه. ضمناهمشه بزرگترین آرزومون تو خوابگاه داشتن دمپایی و بعد قابلمه بود!!! اگه خاطره ای ی

(دخمل)

 

راستی یادم اومد دیروز کلی دوستم اصرار کرد بیا خونه ما منم تهنا بودم قبول کردم رسیدم دم مجتمع دیدم روی صندلی یه گربه خوشکل عین این شیر گاوای تخت جمشیده مامان نشسته ذوق مرگ شدم از ماشین پریدم پایین نگهبانه داشت نماز میخوند منم با این گربه بازی میکردم طفلی نفهمید نماز میخونه یا خوابه برگشته میگه شما از گربه نمیترسی که بغلش کردی مارو میگی داشتم میرفتم طرف ماشین گربه هم پرید توماشین ما هم راه افتادیم بریم تو ساختمان دوستم تادروباز کرد گربه پرید تو خونه یهو همه  خانمای لوس جیغ کشیدن پریدن بالای مبل گربه هم خیلی شیک اصرار داشت بره رومبل کلا هم منو هم گربه از خونه انداختن بیرون.

تا من باشم نرم خونه ملت مهمونی به ما مفت خوری نیومده

(یاس)

 

-یه معلم کرمانی داریم.که طرز حرف زدنش خیلی جالبه.به "هست" میگه هسته(hasta). و به "س" میگه "ث".یه روز با یکی از بچه های داشتیم حرف میزدیم.من (با لهجه معلم کرمانیمون ) گفتم هسته  آلبالو ، هسته سیب.یه دفه از تو دبیرخونه اومد بیرون.ان شاءالله حواسش نبوده. یه روز کتاب ریاضیمو جاگذاشتم معلممون اگه بفهمه چیزی جا گذاشتی می خوردت.منم حالت نگران بخودم گرفتمو گفتم میشه ب.ر..م دستشویی؟گفت آره .منم جیمز باندی رفتم دفتر زنگ زدم گفتم مامان کتابمو بیار بعد رفتم آبی به دستم زدم.(یعنی دستشویی بودم.)بعد رفتم .معلم گفت کتابا بازمنم خیلی اکشن کیفمو(مثلا)گشتم بعد زیر لب(طوری که استاد بشنوه آخه میزم کناره استاده)گفتم.کجا رفت.زنگ پیش که بود. بعد گفتم آقا ببخشید کتابمو توکتابخونه جا گذاشتم.(کتابخونه)با کلاسمون 3متر فاصله داره.اونم گفت برو.منم دویدم دم.در کتابو از مامانم(که دقّـــیقا همون موقع رسیده بود)گرفتم.و ریلکس طوری که انگار نه انگار که با سرعت سه پله درثانیه دویدم رفتم کلاس*|خدایی تایمر رو داری مامانم 2 دقیقه دیرتر میرسید... الان ... ....

 

(امیر)

 

 

توی دانشگاه یه پسر همکلاسم بود  خیلی زشت بود چشاش ورقلمبیده با عینک ته استکانی کچل سیاه دماغ پهن  یه چیزی تو مایه های اسی اما قد کوتاه هرکس اینو میدید دلش واسش میسوخت دیگه نمیدونستند چه اعجوبه ایه.این اقا که من بهش میگفتم قورباغه شماره تمام همکلاسیهای دخترمون رو داشت و مزاحم همشون شده بود القصه موقع انتخاب واحد اینترنتی بود همکلاسیهامون به بقیه پس ووردشون رو میدادن تا اگر سرعت پایین بود بقیه براشون واحد بردارن و بتونیم با استادهای خوب واحد برداریم. این قورباغه هم پس ووردش رو به من و یکی دیگه از پسرها به اسم سعید داد انتخاب واحد دو سه روز طول کشید صبر کردم تا روز آخر و ساعت آخری که وقت داشتیم واحد بگیریم رفتم تو فایلش و میخواستم همه واحدهاش رو حذف کنم غش غش میخندیدم که آبجیم گفت بابا گناه داره بدبختش نکن منم فقط واحدهایی رو که با من یکی بود و محبور بودم تو یه کلاس تحملش کنم رو حذف کردم بعد پس ووردش رو عوض کردم که تو این لحظات آخر اگه خواست بیاد تو فایلش نتونه و عملیات با شکست روبرو نشه. بعد دو هفته فهمید چه بلایی سرش اومده دیگه هم نمیشد کاری کرد .طفلک اومد پیش من و گفت این سعید نامرد واحدهام رو حذف کرده و خودش برداشته(اخه یه درس بود استادش خیلی خوب بود من و قورباغه ورش داشته بودیم ظرفیت به این سعید بدبخت نرسیده بود حالا سعید از همه جا بی خبر رفته بود به مدیر گروه رو زده بود تا یه دونه به ظرفیت اضافه کرده بودن و این درس رو گرفته بود قورباغه خیال میکرد سعید درس اونو حذف کرده خودش برداشته) خلاصه منم گفتم عجب آدمیه این سعید چقدر بدجنسه هیچی دیگه قورباغه مجبور شد با یه استاد دیگه برداره اما همیشه سر کلاس ما میومد من مجبور بودم تحملش کنم .

 

 

(تینا)

 

 

 

یه دختر دایی  همسن خودم دارم بچه که بودم خیلی شکمو بود. دلم میخواست حالش رو بگیرم.یه روز با آبجیم رفتم خونشون داشتیم یخمک میخوردم دختر داییم بهم گفت بم یخمک بده گفنم نمیدم اونم رفت تو اتاق. یهو چشمم افتاد به مایع ظرفشویی گلی (از این صورتیا)  تو آشپزخونه بود یه لبخند شیطانی زدم و توی جا یخمک رو پر از مایع ظرفشویی کردم نقشه رو به آبجیم هم گفتم بعد یخمک رو گرفتم بالا سرم ابجیم هی میپرید بالا میگفت یخمک رو بهم بده. یهو دیدم دختر داییم از اتاق اومد بیرون. بهش گفتم زود بیا بگیرش  تا این نخوردش .اونم بدو بدواومد ازم گرفتش و همش رو یه نفس سر کشید. آقا تا یه ساعت از دهنش کف میومد بیرون عین این فیلمها منم هر هر میخندیدم

 

(تینا)

 

 

 

حالا که طنز میخوای این اتفاق دیشب افتاد همون لحظه رفتم تو وب فامیل نوشتم واین داستان همین چند دقیقه پیش زنگ خونمونو زدن رفتم دم در خانومه سرخ وسفید شده میگه ببخشید شما مرغابی دارین گفتم اره عزیزم ولی قصد ازدواج ندارن چشماش گرد شد گفتم خوب کارتون گفت اهان تخم میذارم گفتم نه خانوم هنو دخترام اینقد بی حیا نشدن مواظبشونم حالا اقا پسرتون چیکارس چشاش شد توپ پینگ پنگ گفتم خوب میگفتین میگه میشه چندتا به من بدین میگه اره پول با خودت اوردی میگه نه مگه پول میخواد گفتم پ نه پ شما میری دم مغازه بوس میدی جنس میگیری یه اهانی گفت باشه دارم میرم بیارم دیدم واقعا یارو سر کار صداش کردم بیا عزیزم برات میارم رفتم بهش را دادم میگم واسه چی میخوای میگه واسه موهام میگن خوبه سریع ازش گرفتم اه پ بده من کچلی دارم دیدم زن داره دق میکنه دیگه پلاستیکو بهش دادم گفتم بازم بیان یارو چشاش افتاد بیرون فقط سرشو تکون داد

 

(یاس)

 

 

نصف کودکی من به کلنجار رفتن با مادربزرگ و پدربزرگم گذشت که بابا جان هرکی دوست دارین لواشکای منو نخورید پدربزرگم میرفت برام خوراکی میخرید میاورد کلی ذوق مرگ میشدم میگرفت میذاشتم یه گوشه بعد بیام بخورم وقتی میومدم میدیدم 2تایی نشستن خوردنشون مخصوصا لواشکا رو یعنی من با این عقده بزرگ شدم که یه بار خوراکیام قسمت خودم بشه .

 

(یلدا)

 

 از همتون ممنونم که  این خاطرات رو واسه ی وبلاگ خودتون فرستادید فرستادین قلب

داش دیوونه