خوب اینم دوتا خاطره ی جدید که امیدوارم خوشتون بیاد .

خوب حتما شنیدید یکی رو از دانشگاه اخراج کردن .

از دبیرستان هم ممکنه شنیده یا دیده باشین

از راهنمایی که دیگه فکر نکنم

از دبستان چی ؟ محاله .

خوب منو از کودکستان هم اخراج کردن .

به ادامه ی مطلب تشریف ببرید .


نمیدونم شده تا حالا توی یه سنی از یه غذایی بی دلیل خوشتون بیاد یا بدتون بیاد . من بین سن چهار سالگی تا هفت سالگی به هیچ وجه تخم مرغ نمیخوردم باور کنید تا همین چند سال پیش که یهویی خاطره اش به ذهنم اومد اصلا نمیدونستم چرا من اینقدر از تخم مرغ بدم می اومده . من و میترا (خواهر شیری و دختر عموم) رو توی چهار سالگی بردن تو کودکستان ثبت نام کردن ، همون روز اول که زن عموم داشت کارای ثبت ناممون رو میکرد مارو نشوندن سر میز صبحانه (اون کودکستانه هم صبحانه میداد هم ناهار) . خوب نمیدونم کدوم طراح بزرگی میز غذا خوری کودکستانه رو درست روبروی در توالت گذاشته بود و از بد حادثه من اونروز درست جلوی در توالت نشسته بودم و صبحانه هم تخم مرغ آب پز بود بچه ی مستخدم کودکستان هم که یه پسر کله ی گنده ی قهوه ای رنگ بود نشسته بود تو توالت و داشت فعل شنیع رینش رو انجام میداد و منم چشم به توالت داشتم تخم مرغ میخوردم  اون بچهه هم هی داشت داد میزد مامان بیا در رو ببند و از زیر پاش داشت بخار بلند میشد . اما میترا تقریبا روبروی من نشسته بود و پشت به صحنه بود ولی متاسفانه اینقدر رویروی من نبود که مانع دیدن این صحنه بشه . خوب دیگه من به مدت سه سال تخم مرغ که میخوردم بالا می آوردم ولی میترا عاشق تخم مرغ بود . حالا اون شده دکتر منم که درخدمت شما هستم . فکر کنم نرسیدن تخم مرغ در اون سن خاص عقلمو کم کرد . ای کسی که میز غذا خوری رو روبروی توالت گذاشته بودی خیر نبینی .

 

 

حالا یه خاطره ی دیگه

تو همون کودکستان که بودیم یه بار میترا خانوم در کلاس رو محکم کوبید تو صورت یکی از مربیا (البته به صورت اتفاقی) و مربیه هم دماغش خون افتادو از درد روی زانو نشست و به میترا گفت اکبیری . خو منم به خواهرم توهین شده بود دیگه و مسئله ناموسی شده بود با همون قد یه وجبیم به مربیه حمله ور شدم ودو دستی شروع کردم به کندن گیساش ،خداییش اون بد بختم که تا حالا یه همچین گوساله ای ندیده بود شروع کرد به جیغ زدن به خدا سه تا مربی اومدن و منو میکشیدن تا گیسای اون خانمه رو از تو دستام بکشن بیرون وقتی هم جدامون کردن و دیدم دیگه دستم به جایی بند نیست یه تف نیم کیلویی انداختم تو صورتش . بعد هم میترا حمله کرد به یکی از مربیایی که داشت منو میکشید و دستشو گاز گرفت و بهش گفت زنیکه ی فا ... د (ببینید خانم دکتر چه مودب بود هنوز مشخص نیست ایشون این فحش رو تو سن چهار سالگی از کجا یاد گرفته بوده) . خلاصه سرتونو درد نیارم جفتمونو از مهد کودک اخراج کردند . البته بهتر شد چون مهد کودک بعدی که ثبت ناممون کردن ،مربی هاش همش دور هم نشسته بودن و هی سبزی پاک میکردن و هی زر میزدن و کاری به ما نداشتن و منم تا میتونستم بچه های دیگه رو کتک میزدم و میترا هم هی گولشون میزد و خوراکی هاشونو میخورد . هرگز هم صبحانه تخم مرغ نمیدادن و هیچ وقت نمیگفتن چایی برای بچه بده و صبح به صبح یکی یه تشت چایی شیرین میخوردیم و از همه مهمتر میز غذا خوریشون رو به حیاط بود . 

شاد باشید قلب