دوستان عزیز منتظر شیرین کاری شماها هم هستم .

بگید ببینم به نظرتون بهترین خاطره مال کیه ؟

 

در ادامه ی مطلب بخوانید .


داییم میگفت وقتی خیلی جوون تر بودیم، یه روز با دوستم ( تو تهران ) بودیم. دوستم گفته بیا یه کم این مغازه دار ها رو اذیت کنیم. گفت  میرفتیم داخل مغازه های لباس فروشی میگفتیم ببخشید شما پیرهن کِسلِر دارید ؟؟!!؟؟ ( یه اسم من دراوردی) طرف هم واسه اینکه کم نیاره میگفته همین امروز تموم کردیم یا جدیداً تموم کردیم

(دخمل)

 

یادمه یه پسره تو دوران آمادگی همکلاسیم بود،یه بار اینقد زد به مربیمون و موهاشو کشید.فرداش که رفتیم،دیدیم نیست،مربیمون گفت آویزونش کردیم به دیوار.(اخراجش کرده بودن)ماهم ساده هی می پرسیدیم چطوری؟اونم میگفت:با میخ!!از گوشش هم آویزونش کردیم.منم باور کردم.اومدم خونه باکلی ترس تعریف کردم.چقد که بقیه بهم خندیدن.

(ثنا)

 

مامان بزرگم داشت نماز میخوند بعد رفتم پیشش گفتم مارو هم دعا کن... بعد برگشت گفت دیگه نمازم تموم شده واسه نماز بعدی این کارو می کنم... اون لحظه من اینجوری بودم:)))))))) بقیه ام فقط میخندیدن... امیدوارم خوشت اومده باشه

(رها)

 

رفته بودیم عروسی بعد داشتم با دوستم می حرفیدمــــ بعد دوستم یه دختره رو نشونم داد گفت اینو ببین هم سن ماس دوتا بچه داره..منم بعد یه مکث گفتمــــ شوهرمــ داره ؟؟ دوستم برگشت با یه حالت عجیب نگام کرد اگفت حرف عجیبی زدیا هه هه من مونده بودم چطور اون حرف ازدهنم دراومد تا چند ساعتی تو حرفی که زده بودم مونده بودمـــــ

 

(رها)

 

 

چند سال پیش چند شب متوالی بندر زلزله اومد که اعلام کردن شب و بیرون از خونه بگذرونیم چون خطرناکه.ما هم که منتظر فرصت همه بچه های فامیل چادر مسافرتیامونو برداشتیم رفتیم پارک ساحلی چادر زدیم که مثلا شب و بیرون از خونه بمونیم.ملت هم حالا از ترس یا از بیکاری همه زده بودن بیرون از خونه جوری که اون شب تو پارک واقعا جا برای سوزن انداختن نبود.خلاصه ما شروع کردیم با بچه ها بازی کردن که پسر داییم خسته شد رفت تو چادر بخوابه.ما هم حین بازی چند تا دوست جدید پیدا کردیم.اخر شب که حوصلمون سر رفته بود گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم ، اومدیم دوستای جدیدمونو فرستادیم تو چادر پیش پسر داییم بخوابن.یه ده دقیقه ای که گذشت دیدیم  اشکان پسر داییم با رنگ پریده و خیلی اشفته همینجوری که داره عذر خواهی میکنه از چادر اومد بیرون اون دو نفر هم که خواهر برادر بودن چنان خودشونو عصبانی نشون میدادن که پسر داییم چیزی نمونده بود گریه کنه.بیچاره فکر میکرد اشتباهی رفته تو چادر یکی دیگه خوابیده فقط چیزی که هست همه این جریان و از چشم من دیدن.خود پسر داییمم که از همون موقع تا حالا جواب سلامم و به زور میده.البته مقصر من نیستما اون بی جنبه بود .

 

(آذر)

 

 

حدودا 12 سالم بود یه میمون داشتم صداش میزدم کدخدا.یه سری یکی از دوستای بابام اومده بود با بزرگ یه ده، که اون بنده ی خدا رو هم تو روستاشون صدا میزدن کدخدا.منم از همه جا بیخبر تا این اقا اومد تو میمون من و دید که داره میپره روش با عصبانیت داد زدم کدددخدداااا برو اونور بیتربیت!!!!!!! دیدم بابام و دوستش و مامانم رنگشون پرید حالا مگه من ول میکردم هی چپ و راست میزدم تو سر میمونمو میگفتم کدخدای بی ادب اخرشم بابام اومده بود از دل کدخدای واقعی در بیاره گفته بود دخترم مشکل داره عقب مونده ذهنیه

 

 

(آذر)

 

تو مراسم مادربزرگ منم (مامان بابام ) همه خیلی ریلکس ایستاده بودن و داشتن خاکش میکردن فقط هر 2-3 دقیقه ای یه بار یکی از عمه هام یه عر میزد یعنی خیلی ناراحته که یهو همسایه مادربزرگم یه آقاهه حدود 75 ساله از راه رسید یه کولی بازی راه انداخته بود همچین گریه میکرد که من یه لحظه ذهنم درگیر شد و شروع کردم به مقایسه چهره بابام و عموهام و عمه هام ببینم احیانا هیچ کدومشون شباهتی با این آقا نداره ؟خوب آدمه دیگه شک میکنه. در همین حین حس کردم یکی از عمه هام اصلا شبیه بقیه خواهر برادراش نیست حالا از یه طرف از کارای این آقاهه از یه طرفم افکار مسموم نمی ذاشت من جلو خندمو بگیرم دیدم خیلی ضایع میشه هر هر بخندم همونجا رو زمین نشستم سرمو گذاشتم رو پام و مردم از خنده ملتم بدبختا فکر میکردن من از غم فراق مادربزرگم دارم زار میزنم هی میومدن منو به زور بلند کنن هی من بلند نمی شدم یکیشون که میگفت بذارید گریه کنه آروم میشه اگه بریزه تو خودش دق میکنه حالا دیگه تصور کن من اون لحظه چه حالی داشتم خلاصه با کلی دلداری و اینا منو بردن تو ماشین منم اصلا سرمو بالا نمی گرفتم که تابلو بشم تازه آب قندم برام آوردن .

 

(یلدا)