ضمن عرض تشکر از همه ی دوستانی که خاطراتشون رو واسمون نوشتن شما بگید بهترین خاطره به نظرتون متعلق به کی بود ؟

بقیه در ادامه ی مطلب .


 

یادمه پارسال که دختر خواهرم،کلاس سوم بود.تازه راجع به تقسیم بندی موجودات زنده خونده بودن.یه روز داشت تو خونه ی ما مشقاشو مینوشت.به حالت خوابیده رو شکم.یهو دیدم رفت تو فکر و شروع کرد به سینه خیز رفتن!!بهش گفتم داری چیکار میکنی؟؟برگشته میگه:خاله،ما چرا نمیتونیم مث خزنده ها سینه خیز بریم؟؟؟ منم گفتم:ببین خاله جان،خدا به اونا چیزایی مث بدن خیلی نرم ویه عالمه دست وپا زیر شکمشون داده،که اینطوری باشن. دیدم دستشو مث کانگورو ولی چسبیده به شکمش گذاشته و داره تمام تلاششو میکنه تبدیل به خزنده بشه!!بعد میگه:بدنم که نرمه،اینم دست زیر شکمم،پس چرا باز نمیتونم؟؟!! 

 

(ثنا)

 

 

 

بابای من رنگ مسواکش سفید بود هی هر بار که من میرفتم مسواک بزنم میدیدم مسواکم خیسه میگفتم کی از مسواک من استفاده کرده بابام میگفت اون که مسواک من بود هی توضیح میدادیم براش که نه این صورتیه مال منه اون سفیده مال شما باز روز بعد میرفت از مسواک من استفاده میکرد دیدم فایده نداره مسواکشو با لاک رنگی کردم گفتم از این به بعد یادش بمونه . باز روز بعد از مسواک من استفاده کرد دوباره رفتم مسواکشو سوراخ کردم یه آویز موبایل زدم بهش گفتم این مسواک شماس از این استفاده کنین روز بعد باز همون اتفاق افتاد میگم آخه پدر من چرا از مسواک من استفاده میکنی ؟ میگه آخه مسواکت قشنگه به آدم چشمک میزنه . منم رفتم یه مسواک  سفید واسه خودم خریدم گفتم دیگه بابا از مسواک قبلی من استفاده کنه فرداش دیدم دوباره مسواک جدیده من دستشه یه جیغ بنفش کشیدم گفتم آخه چرا دوباره از مسواک من استفاده کردی ؟ کاملا حق به جانب میگه تکلیف منو روشن کن بابا مگه خودت نگفتی مسواک سفیده مال منه خوب منم دارم از سفیده استفاده میکنم دیگه  ، هیچی دیگه الانم که دارم اینها رو مینویسم مسواکم تو گردنمه .

 

(یلدا)

 

 

 

تو خونمون چندتا اردک و مرغ و خروس داریم چند روز پیش رفتم تو حیاط دیدم مامانم داره باهاشون حرف میزنه و بهشون میگه گلم.کارد میزدیم خونم درنمیومد بهش گفتم یه عمره دارم باهات زندگی میکنم هنوز یه بارم به من نگفتی گلم.مامانم خندید و گفت تو به چه دردی میخوری( خدایی فک و فامیل مارو میبینی) بهش گفتم پس کی سر اینارو میبری؟ گفت هروقت تخم گذاشتند سرشون رو میبرم.یه چند ساعت گذشت تا نقشه ی خبیثانه ام رو عملی کردم   رفتم سر یخچال دیدم یه تخم مرغ تو یخچاله.حیاط که خلوت شد تخم رو برداشتم گذاشتمش پیش اردکها بعد رفتم پیش مامانم و با کلی ذوق گفتم مامان بدو بیا اردک تخم گذاشته.اونم با لب خندون اومد و تخم رو برداشت بعد چند لحظه یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت اردکه تخم مارکدار گذاشته.نگاه کردم دیدم بعععله حواسم نبوده زیر تخم یه مارک قرمز داشت که مال شرکت بود هیچی دیگه ضایع شدیم الانم به سلامتی یه هفته ای میشه که بعد از کلی نذر و نیاز اردکمون تخم میذاره (چشم شما هم روشن یاشه) .الان به مامانم میگن نمیکشیش میگه الان دیگه تخم میذاره چرا سرش رو ببرم.این راستگویی و صداقت والدینم منو کشته

 

(تینا)

 

 

 

این یکی هم مال یکی از دوستامه که خیلی شره.
اون تعریف میکرد داداشم بازوش زخم بود من برگشتم بهش گفتم ببین من یه راه خیلی خوب برای ضدعفونی زخم یاد گرفتم و خیلی موثره و از این حرفا.
اون بنده خدا هم پیش خودش گفته لابد یه چیزی میدونه و قبول کرده.
این دوست منم برداشته اول رو کل زخم after shave زده حالا داداشش داشته از سوزش زخم نابود میشده این دوست منم بعدش برداشته رو کل اون after shave ها یه فندک ناقابل روشن کرده. خودش میگفت اون داشت بالا و پایین میپرید من از خنده رو زمین پهن شده بودم.
با یه همچین آدمایی دمخورم من.....

 

(آندریا)

 

این شیرین کاری من نیست ضایع شدن منه
مامان و بابای من از اون آدمان که خیلی حساسن (یعنی جوری که من و داداشم کلا از اون 2 سالگیمون باید تو هر مهمونی بی سرو صدا دست به سینه میشستیم)
یه روز من خونه تنها بودم.بابام زنگ زد گفت که قراره یه بسته براش بیاد.
بعد یه ساعت یکی زنگو زد منم فکر میکردم یارو پیکه. با پررویی بهش گفتم بیا بالا. بعد که اومد بالا بهش گفتم خب دیگه بسته رو بیار تو آخرشم ازش پرسیدم شما پیکین دیگه؟؟؟؟ اون بدبختم هیچی نمی گفت و تمام دستورات منو اطاعت میکرد. آخرش که داشت میرفت گفت: به آقای دکتر سلام برسونید. یارو که رفت من تازه یادم افتاد که این پیکه از کجا فهمید بابای من دکتره....
بابام که اومد خونه اش پرسیدم بابا این ىارو پیک بود دیگه؟ بابام گفت : کی مهندس اسماعیلی؟ ایشون میلیاردره و از دوستای نزدیک منه و.... چطور مگه؟
من در اون لحظه 

 

(آندریا) 

 

یه روز  میانترم ریاضی داشتم تو سالن 4 نفر ازم خواستن بهشون برسونم یکی کلا برگمو دید میزد ولی روش من کلا تو برگه سوال نوشتنه تو برگه سوال مینوشتم به بچه ها میدادم چند وقت یه بار یه برگه سوال دستم بود اخر پا شدم برم تا وسط سالن رسیدم  داشتم میرفتم استاد گفت برگه سوالم تحویل بدین منو میگی بدون برگه برگشتم به بچه ها نیگاه کردم یه دفعه یکی از پسرا از عقب دادزد خانوم برگتون اینجاست سالن پوکید ولی چون بزرگ بود استاد نفهمید اخرم برگمو با  مسخره بازی دادن دستم یه بارم فقط به دوست خودم رسوندم وقتی بلند شدم برگه را ناغافل از دستش کشیدم برگه خودمو دادم دستش بهش گفتم یه پیتزا مهمون تو یکی از پسرا که از اول کلافه بود برگشت گفت یه شامم من بهت میدم  بچه ها پهن زمین شدن این شد که تو امنحان بعدی استاد گفت بیا جای من بشین 

 

(یاس)

 

رفته بودم خرید واسه عروسی کلا به زور داشتم ادما رو تحمل میکردم رفتیم تو مغازه پسره عین سرخ پوست لباس پوشیده بود عین افریقاییها موهاشو درست کرده بود قدشم کلا  بیخیال یه خانومه سنگین ناز اونجا بود ما اومدیم از تیپ جوانان ایراد گرفتیم هر چرتی خواستیم گفتیم اونم تایید میکرد یهو برگشت به پسر ه گفت مامان اون کفشو بیار برا خانوم داشتم دق میکردم حالا این به کنار یه دختر بیرون مغاز ه بود تابلو نقاشی بود به خانومه گفتم جون میده الان با کاردک  بکشی رو صورتش بهو یه پسر اومد تو سلام خانوم چطوری خانومه ذوق مرگ شد فامیلشون بود دست یه دخترو گرفت  گفت بیان عروس منو ببینید همون دختره بود کلا  اون روز خریدو بیخیال شدم 

 

(یاس)

 

 

 یادم میاد ما هم کلا موبایل میدین ترور میشدیم یادمه یه روز سرویس نیومد دنبالمون 4 نفر بودیم موندیم چه  غلطی بکنیم یادمه اون موقع معاون اموزش پرورش جبر وهندسه درس میداد از کلاس اومدبیرون تو حیاط داد زد چی شده منم همینطور دادزدم هیچی تلفن نداریم زنگ بزنیم سرویس نیومده دست کرد تو جیبش موبایلشو در اورد گفت بیا بگیر منم گفتم خودت بیا بعد دیدم هنگ کرد رفتم پیشش میگه دختر تو میخوای زنگ بزنی من بیام گوشیشو گرفت طرفم گفتم خودتون پیشنهاد دادین تو مرام منم هرکی بخواد یه چیز وبهم بده باید خودش بیاد داشت حرف میزد منم شماره یارو اس دادم  بهم گفت بلدی باهاش کارکنی گفتم اره پیامم دادم اونم نامردی نکرد گفت خوب پس حتما گالریشم دیدی گفتم  عکساتون قشنگ نبود چه خانومتون تو عکس بد افتاده حالا الکی یهو یارو حمله کرد طرفم دختر رفتی اونجا چیکار تا باشه منو دست نندازه یارو بعد شد استاد خودم یه روز برگشت گفت بچه ها زاهدانیا خیلی خوبن خانومه من زاهدانی واقعا برید با اونا وصلت کنید منم شیک دستم بردم  بالا گفتم یه سوال داشتم طفلی ذوق مرگ شد گفتم ببخشید  تو شیراز دختر کم بود یا به شما زن ندادن

 

(یاس)