دو تا خاطره واستون نوشتم که امیدوارم دوست داشته باشین 

دوستان لطفا در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید.

بقیه در ادامه ی مطلب


متین سوتی رو  که یادتونه ؟ ابر سوتی عالم هستی رو ؟ (واسه کسایی که تازه اومدن بگم این رفیق ما از جمله اسطوره های زنده ی روی زمینه تو یونان باستان بعنوان خداوند سوتی میپرستیدنش و اون موقع اسمش متینوس سوتیوس بود) یه بار سال دوم دبیرستان من و شهرام و متین و پژمان اومدیم از مدرسه در بریم ،ماسه تا قرار بود بریم سینما فیلم انتقام رو ببینیم (واسه ی فسیلهای مثه خودم بگم قسمت دوم کمیسر متهم میکند بود) و متین هم میخواست بره خونه تیوپی که رو واسه دوچرخه اش خریده بود رو جا بندازه . خلاصه من اول پریدم و بعد منم شهرام و پژمان پریدن و پشت دیوار مدرسه یه پیر زنه داشت با زنبیل میرفت و تا ما رو دید شروع کرد به خاک برسرتون چرا فرار میکنید و فردا دزد میشید و ... حالا اونطرف دیوار- گویا تا متین میاد بپره یکی از بچه های تو حیاط میگه بپر ناظم اومد متین هم از ترس بدون اینکه زیر پاشو نگاه کنه کله معلق زنان از رو دیوار پرید و صاف افتاد رو پیرزنه و دو تایی پهن شدن رو زمین ما اول یه دو ثانیه منگ بودیم و داشتیم فقط نگاه میکردیم . بعد یهو اومدیم فرار کنیم که شنیدیم متین به پیر زنه میگفت : ننه به خدا اگه به کسی نگی خودم میام میگیرمت . خلاصه چهار تایی در رفتیم . تو راه من و شهرام و پژمان اینقدر به این حرف متین خندیدیم که پژمان آب دهنش پرید تو گلوش و کنار جوغ (منظور همان جوی است) بالا آورد . بعد از متین پرسیدم آخه گوساله دیگه ننه خودم میام میگیرمت رو واسه چی گفتی ؟ اونم تریپ باهوش برداشت و گفت :وقتی یه چیزیو نمیدونید الکی نخندید ، مگه نمیدونید پیرزنها دلشون میخواد یه آدم جوون بگیردشون ؟ اگه اینو نمیگفتم فردا همین پیرزنه می اومد مدرسه و شناساییمون میکرد ولی الان به امید اینکه اگه به کسی نگه من میرم میگیرمش نمی آد مدرسه . (خدا شاهده کاملا جدی میگفت ها) . فرداش من و پژمان و شهرام نرفتیم مدرسه تا خطر رفع بشه اما متین واسه اینکه حرفش ثابت بشه رفت مدرسه . صبح اول صبح پیر زنه و مدیر هم سر صف شناساییش کردن . حالا پیرزنه به مدیر چی گفته بود ؟ گفته بود : وای ننه داشتم از کنار مدرسه رد میشدم که یکی از دانش آموزاتون از رو دیوار پرید روم و گفت : بیا میخوام بگیرمت . خلاصه کارشون تا پاسگاه هم کشید ولی متین زد زیرش و چون مبصر برامون غیبت رد نکرده بود(کلا سیستم هماهنگ شده بود چون شهرام مبصر بود و ومهدی معاونش) و دبیر زیست شناسی یادش نبود که متین سر کلاس بوده یا نه قضیه ثابت نشد ولی تا روزی که دیپلم گرفتیم همه ی معلمها به متین میگفتن آخرش پیرزنه رو گرفتی یا نه ؟ اونم میگفت : نه آقا برامون حرف در آورده بود .

 

حالا یه خاطره ی جدید مال چند روز پیش:

آقا ما شب گرفتیم خونه ی میترا (خواهر شیری و دختر عموم) خوابیدیم که فردا صبحش که میخوایم بریم اداره ی گذرنامه نخوایم کلی مسیر بریم . شبش با سعید (داداش شیری و پسر عموم) داشتیم یه فیلم کمدی میدیدم و هی هار هار میخندیدیم و میترا هم هی از تو اتاقش داد میزد خفه شید آشغالا من صبح زود عمل دارم میخوام اعصابم ریلکس باشه و تا این حرفو میزد ما بلند تر میخندیدیم (آخه صداش جیغ جیغی شده بود و ملتمسانه و همراه با خشم بود) صبح ساعت 10 که پا شدیم بریم دنبال کارمون دیدیم میترا خانم سویچ ماشین هممون رو برداشته و با خودش برده و رو آینه ی توالت هم با ماژیک نوشته پیاده روی برای قلب سودمند است هار هار هار  ، گوساله ها راه برید پاتون باز بشه . آقا دیگه سعید تا اینو دید داشت به زمین و زمان بد و بیراه میگفت که یه فکر شیاطینیجات ملوس زاده چون شهابی از آسمان اندیشه ام گذشت . به سعید گفتم : سعید چون تو چندان مثه من شوخی خرکی نمیکنی زنگ بزن به میترا و بگو بابا (عموی بنده) سکته کرده چکار کنیم ؟ سعید هم زنگ زد به همراهش جواب نداد (صدای روی بلند گو بود) بعد زنگید بیمارستان و تا گفت میترا رو میخوام گفتن اتاق عمله .هردو مطمئن بودیم خودش اینو به همکاراش گفته که هر وقت براش زنگ زدیم همینو بگن سعید هم گفت خانم صداش کنید من برادرشم یه اتفاقی افتاده حیاتی . سه ثانیه بعد میترا پشت گوشی بود سعید هم با هول و هراس گفت میتی بابا قلبش گرفته چکار کنیم ؟ فکر کنم سکته است میترا هم گفت گوشی از خودش بپرسید ما یه کم گیج شده بودیم که یهو صدای عمو از اونور خط اومد الووووووو (شانس مارو دارید ؟) سعید هم تند گوشی رو داد به من و گفت خودت یه کاریش بکن . منم گفتم سلام عمو ، اونم جواب داد و گفت : دوباره صبح اول صبحی چتونه پدر ... ها . پرسیدم چیزیمون نیست میخواستیم حالتون رو بپرسیم . اونم گفت : په چرا میترا داره میخنده ؟ منم گفتم : راستش آشغال زنگ زده به ما میگه بیاید بیمارستان بابام سکته کرده ما هم اول فکر کردیم داره سر کارمون میذاره قطع کردیم دوباره گفتیم نکنه راست بگه زنگ زدیم بیمارستان ازش بپرسیم راست میگه یا نه ؟ دیدیم گوشی رو داد دست شما و گفت از خودش بپرسین .در ذهن خودمو بر روی سکوی جهانی بدجنسکی میدیدم و به فریادهای از سر شوق و ابراز محبت نوع بشر که تشویقم میکردند با دست تکان دادن پاسخ میگفتم که عموم گفت : ببین بچه من مرد بزرگیم سن و سالی از من میگذره دیگه عمر منو بازیچه ی خودتون نکنید خو عمو جون خواهرته دیده دوباره داره وزنت میشه سه تن و نیم سوییچ ماشیناتونو برداشته که راه برید خو مردتیکه آدم تا دم در توالت خونشم که با ماشین نمیره ، در ممالک مترقی همه با دوچرخه یا پیاده ... .(هیچی دیگه شانس ما عمو همون موقع رفته بود آزمایش چربی خون بده و میترای گلوله نمک شاهکارشو واسش تعریف کرده بود)

خلاصه تا عصر سی و شش هزار تومن پول آژانس دادم .