دوستان عزیز این بخش رو با نوشتن خاطرات جالبتون تنها نذارین .

بقیه در ادامه ی مطلب


این شعر پر از احساس از سروده های خواهرمان صباست

آی گربه ی نا قلا بیا پاور چین بیا به این سوراخ نگا کن بگرد یه موش پیدا کن اون موشه را تو بردار سربه سر موش بذار ببین موشه چه نازه! دمش چقد درازه! چه دندونایی داره! عجب چشایی داره! اما چرا ترسیده؟ معلومه، گربه دیده یه گربه ی چاقالو با بدن پشمالو با اون چشای ریزش با دندونای تیزش موشه را گیر آورده انگار اسیر آورده موش اسیر بیداره فقط فکر فراره گربه هه خسته میشه چشاش که بسته میشه موش کوچولو باترس و لرز یواشکی جیم میشه

(صبا)

 

هفته قبل امتحان زبان داشتیم استاد گفت از دیکشنری هم میتونید استفاده کنید خلاصه یه مراقب نامردی هم اومده بود بالا سرمون اصلا نمیشد به کسی تقلب برسونی تا سرمونو بلند میکردیم میومد بالا سرمون میگفت یا سرتو بنداز پائین یا پاشو برو بیرون دیگه داشتم فکر میکردم ببینم چه خاکی تو سرم بریزم که یهو یه فکر شیطانی اومد تو ذهنم به استاد گفتم میشه از دیکشنری موبایل استفاده کرد ؟ گفت بله فقط قبلش گوشیاتون رو آفلاین کنید من بیام ببینم . منم گوشیمو آفلاین کردم نشونش دادم بعد که استاد رفت سریع جوابا رو نوشتم (البته همه تستی بود) بعد گوشیمو از آفلاین خارج کردم اس ام اس کردم واسه بچه ها بعدم بلند گفتم بچه ها از دیکشنری موبایلتونم میتونین استفاده کنید به شرطی که نشینید اس ام اس بازی کنید دیگه تقریبا فهمیدن یعنی چی مراقبم به من گفت ساکت سرت پائین باشه منم مثل بچه مثبتا نشستم  خلاصه یه عده گوشیاشونو در آوردن شروع کردن نوشتن به بقیه هم گفتن که اس ام اس فرستادم . بعد نمره ها رو که زدن از 38 نفر 27 نفرمون نمرمون 19 بود بقیه هم یا شمارشونو نداشتم یا متوجه نشده بودن استاد طفلی هنگ کرده بود  

 

(یلدا)

 

 

یه بار حالم به شدت بد بود به زور انداختنم تو ماشین بردنم بیمارستان دکتر اومد آمپول بزنه گفتم من آمپول نمی زنم قرص بده گفت نمیشه باید آمپول بزنی گفتم عمرا اونم گفت خجالت بکش با این سن و سال از آمپول میترسی گفتم خو میترسم مگه ترس به سن وسال ربط داره گفتم تازه از ترس آمپول واکسن هپاتیت مرحله آخرم نزدم . دیگه به زور دستمو گرفتن آمپول بزنن بهم همینکه چشمم به آمپول خورد دیدم  نامرد از این آمپول خانوادگیا میخواد بزنه نمی دونم منو با چی اشتباه گرفته بود منم دستامو گرفته بودن دیگه از روی اجبار با پا محکم کوبیدم تو شکم دکتره بدبخت خم شده بود فریاد میزد گفتم دکتر درد داری ؟ گفت دیوانه دارم از درد میمیرم مگه مرض داشتی ؟ منم گفتم خو اگه درد داری بیا بخواب رو تخت تا همین آمپول رو بزنم به خودت آفرین آمپول که ترس نداره یهو انگار برق بهش وصل کردن صاف وایساد زل زد بهم منم این مدلی نگاش میکردم   شیطان . اونم لج کرد دوباره خواستن آمپوله رو بزنن بهم دیگه اینبار هم دستامو گرفتن هم پاهامو منم دست یکی از پرستارا رو گاز گرفتم پرستاره هم دستشو محکم کشید کنترلش رو از دست داد خورد به دکتره دوتایی نقش زمین شدن . بعدش صدا بابام زدن گفتن بیاین این دخترتونو ببرید یه بیمارستان دیگه ما کاری ازمون بر نمیاد دیگه هم هر اتفاقی براش افتاد اینجا نیاریدش خلاصه تو همین کتک کاریا بود که منم یادم رفت حالم خوب نیست بعدشم حس کردم انگار خوب شدم گفتم بریم خونه بعد خودم فهمیدم علت مریضیم این بوده که اونروز خیرم به کسی نرسیده بود که خوب قسمت دکتر جون شد تازه از خود بیمارستان تا خونه بابام اینقدر خندید که دو بار نزدیک بود تصادف کنیم 

 

(یلدا)

 

 

من حدودا 5 سالم بود توی کوچه بودم برف اومده بود پسر همسایمون که هفت هشت سالش بود گوله برف درست کرده بود یکی دو تا بهم زد نمی تونستم از پسش بر بیام اومدم خونه به آبجی بزرگم گفتم صبح روز بعد که آبجیم می خواست بره مدرسه اون پسر همسایمونم از خونه اومده بوده بیرون که بره مدرسه، آبجی منم تا تونسته بود حسابی کتکش زده بود ینی آنچنان احساس پیروزی میکردم که نگو کلی دلم خنک شد،راستش الانم که یادش میفتم کلی کیف می کنم بله دیگه آبجی ما هم اینطوریاس

 

(زهرا)