برو ادامه ی مطلب و امیدوارم که حد اقل یه لبخند رو بتونم رو لبت بنشونم .

(این هدیه ها همه دزدیست)شیطاننیشخند


 

من رفیقامو هیچ وقت نفروختم
چون اکثرشون دو زار هم نمی ارزیدن .

 

 

 

طرز تهیه شوهر خوب:.
.
.
.
بی خیال ، مواد رو حروم نکنید!!!! :))

 

 

 

در خونه رو میزدن!
دخدر داییم 5 سالشه!
جواب داد : کیه!؟
زن همسایه مون پشت در به شوخی گفت: منم منم مادرتون!

من  با صد و نود سانت قد و صد وبیست کیلو وزن رفتم در رو باز کردم, بنده خدا میخواس سکته کنه!
گفت : ببخشید مادرتون هستن؟ گفتم : نع ، فقط من و حبه انگور هستیم 

 

 

 

احساس می کنم باید کارگردان می شدم
اخه هر کس به من میرسه بازیگره

 

 

 

 

دیشب ساعته ۳ نصفه شب پسر خالم بعده یه سال اس داده
پسر خالم : سلام ، میدونی جریان چیه؟؟
من : سلام نه بگو بینم چیه نصفه شبی؟
پسر خالم : به مقدار الکترسیته ای که از یک رسانا عبور میکند جریان میگویند...!!! :|

 

 

 

تا پونزه سالگیم فکر میکردم
اسمم زُهره است،‌
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
..
.
.
.
چون همیشه مامانم وقتی میخواست بیدارم کنه
میگفت: پاشو ظهره

 

 

 

دقت کردین نیما شاهرخ شاهی الان تو همه ی کانالها داره بازی می کنه، بجز کانال کولر؟!

 

 

 

شب تولدم ، شروع کردم به باز کردنِ کادوها به کادوی بابام که رسیدم دیدم یه پاکته که درش بازه !!
توشو که نگاه کردم دیدم نوشته
هشتاد هزار تومنی رو که سه ماهِ پیش گرفتی ، نمیخواد برگردونی .
!
تولدت مبــارک ...! :))))))))

 

 

 

یه شب گرسنه از خواب بیدار شدم رفتم سر‌ یخچال بد از کلی‌ زیر و رو کردن یه ظرف پلاستیکی پیدا کردم توش عسل بود با کره نشستم تا ته عسل رو خوردم (انصافا هم چقدر چسبید اون موقع صبح دیدم مادرم همه یخچال رو ریخته بیرون داره میگرد و میگه کسی‌ این مومک منو ندیده تو یه ظرف پلاستیکی بود قیافه من &- : یعنی‌ داشتم بالا میاوردم اه اه

 

 

 

پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم دوستم زنگ زده میگه کجایی؟
میگم بهشت زهرا ! میگه واسه چی ؟ میگم واسه پدر بزرگم.
میگه اِ ؟ فوت کرده ؟ میگم پـَـــ نَ پـَـــــ تمرینی اومدیم مانور !

 

 

تو بیمارستان بودم دیدم یه خونواده وایسادن پشت پنجره مریضشونو نگاه میکنن و زار زار گریه می کردن.... رفتم جلو ... از یکیشون پرسیدم جریان چیه ؟ گفت بابابزرگمه دو روزه معده اش باد کرده فک کنم کارش تمومه.... خلاصه اومدم سراغ کار خودم یهو دیدم یکی از تو اتاق اومد بیرون بلند گفت : گ...زید ... گ...ز...د... بالاخره گ...زید .... ! من نا خودآگاه خنده م گرفت برگشتم دیدم همه شون خوشحالن ... باد معده ی بابائه خارج شده بود ... تا شب فکرم مشغول بود که واقعا چه نعمت هایی داریم و قدرشو نمی دونیم 

 قلب