یعنی دلم میخواد بدونم شما اگه جای من بودید چکار میکردید ؟

(این خاطره خیلی بامزه نیست )

 

بقیه در ادامه ی مطلب


آقا سعید که معرف حضورتون هستند ؟
آره همون پسر عمو و برادر شیری بنده .
یادتونه خاطره ی طلاقش رو واستون نوشتم که بعد منجر به اون مسافرت شمال شد ؟
خوب ایشون الان یه یکی دو ماهیه از آلمان گردن خورد کردن تشریف آوردن ایران خدا بخواد بهمن هم گورشو گم میکنه میره همون آلمان . این گوساله ی بینهایت شبیه به انسان، از روزی که اومده پیله کرده به من که برام یه دختر خوب پیدا کن ولی حتما این مشخصات رو داشته باشه ، حالا مشخصات رو داشته باشید ( مدرک دکترا داشته باشه ، قدش کمتر از 175 نباشه ، نه خیلی سفید باشه نه سبزه ، زشت نباشه ، وقتی میخنده رو لپش چال بیفته ، (فکر کنم میخواد ماشینشو ببره رو چال لپ طرف روغنشو خودش عوض کنه) دوست میترا و ویدا نباشه ، خواهر نداشته باشه ، ندید بدید نباشه ، خوشرو باشه ، تا حالا با هیچ پسری حرفم نزده باشه ، و یه دو نکته ی دیگه که دیگه اینجا جاش نیست بگم ) . همون اول بهش گفتم آقا من همچین سوژه ای سراغ ندارم در ضمن تو دو تا خواهر داری که کلی دکتر مکتر میشناسن چرا اومدی به من میگی ؟ خوب چه ایرادی داره دوست خواهرت باشه طرف ؟ میگه نه اونا آدم نیستن تا یکی یه کم به روشون خندیده باشه میخوان واسه ی من بگیرنش . منم بهش گفتم والا من فقط یه نفر رو میشناسم که دکترا نداره فوق لیسانسه است ولی نویسنده است قدش هم از من کوتاه تره ، رو لپش چاه حفر نکردن ، باباش معلمه ، خودش هم توی بانک کار میکنه. تک فرزند هم هست ، قیافش هم بد نیست . میخوای من فقط همینو میشناسم و لاغیر . گفت میتونی بهم نشونش بدی ؟ گفتم آره . فرداش رفتیم و طرف رو نشونش دادیم . اونم گفت نه واسه من خیلی قدش کوتاهه . (خوب شاید بشه گفت حق داشت) . دو روز بعد اومده میگه پیدا نکردی ؟ من که اصلا جریان یادم رفته بود گفتم چرا جاش گذاشته بودم تو داشبورد (فکر کردم گوشیمو میگه) . میگه الاغ الان وقت شوخی نیست دختر مورد نظر رو میگم . گفتم منکه از اول گفتم سراغ ندارم و به خدا اصلا یادم رفت مشخصاتش چی بود که میخواستی . تند یه برگه در آورده دوباره واسم نوشته داده دستم . یکی دو روز بعد جمعه بود با شهرام و اسی نشسته بودیم خونه ی اسی اینها داشتیم دور هم زر میزدیم که یهو رگ بامزه جاتی من گرفت و برای اون دو تا هم همین حرفها رو زدم یه کم که خندیدیم و اسی پیشنهاد عمه اش رو داد و شهرام پیشنهاد دختر خاله ی 53 سالشو یهو اسی گفت : بچه ها به پیر و به پیغمبر من واقعا یکی رو سراغ دارم من و شهرام هم منتظر بودیم مادر بزرگشو نامزد این موضوع بکنه که اسی ارواح خاک مادرشو قسم خورد که شوخی نمیکنه و گفت همه ی چیزایی رو که گفتی داره فقط سنش طرفهای سی و پنج ساله . پرسیدم دکترای چی داره ؟ گفت : ریاضی ، گفتم خواهر نداره ؟ گفت نه سه تا داداش داره ، گفتم وضع مالیشون گفت : پدرش بساز بفروش بود همکار خودم بود پارسال فوت کرد و به هر کدوم از بچه هاش کلی مال رسید . پرسیدم مطمئنی سر به زیر بوده ؟ گفت آره حاضرم روش قسم بخورم . بعدش گفتم چال رو لپ رو داره ؟ (یه ربع که خندیدم و شهرام افتاده بود رو اسی با فرو کردن ناخون واسه اسی چال لپ در آورد و بعدم اسی رفت آشپزخونه و با کارد دنبال شهرام گذاشت تا تو صورتش چاه بکنه ) اسی تضمین داد طرف چاله چوله داره . برگه ای که سعید داده بود رو دادم به اسی و گفتم یه بار چک کن ببین کم و کسر نداره ؟ اسی هم دوباره خوند و گفت به خدا انگار یکی مشخصات این خانم رو نوشته . هیچی طرف استاد دانشگاه بود . من و اسی سه روز از کار و زندگیمون زدیم و در دانشگاه رژه رفتیم تا خانوم رو دیدیم . اون بدبختم تا اسی رو دید سلام کرد و حال خانمشو توله اش رو پرسید و رفت . خداییش عین مشخصات رو داشت . حالا کار نداریم که واسه ی قد دو متر و خورده ای و قیافه ی دیو مانند اسی و صدای هشت ریشتریش متلکی نبود که دم دانشگاه از این دانشجو ها مخصوصا دخترا نخورده باشیم . (مثلا یکیشون میگفت : آقا اینو از کدوم باغ وحش خریدین ؟ یکی دیگه گفت : ننش اینو چطوری زاییده ؟ یکی گفت : بچه ها این غوله نماد مشکلات دانشجوییه ، یکی گفت : آقا اون بالایی از خدا چه خبر؟ البته به خانومها که چیزی نمیشد گفت فقط حرف میخوردیم ولی یه بار یه پسره بچه پررو تو چشمای من نگاه کرد و بعد به اسی نگاه کرد و گفت آقا فروشیه ؟ که با لبخند یه تیپا مهمونش کردم و میخواستم یه کم ادبش کنم که اسی جدامون کرد و گفت بذار ملت حالشونو بکنن . البته زیبا ترین حرفو از یه دختر خوردیم که به من گفت : حاج آقا حواست باشه پاشو نذاره روت ) 
خلاصه هفته بعد همون روز طرف رو نشون سعید دادیم و فرداش شماره ی برادر طرف رو از اسی گرفتیم و قرار خواستگاری رو گذاشتیم و خانواده ی عموم رفتن خواستگاری . وقتی برگشتن رفتم خونه ی عموم اینها و پرسیدم چی شد ؟ دیدم همه کل زدن و میترا و ویدا شروع کردن رقصیدن و زن عموم هی قربون صدقه ام رفت و که الحق به تو میگن داداش و ... . عموم میگفت : مرامت مثه خودمه و زن عموم میگفت نه اینو من شیرش دادم و مثه منه و ... . 
سه روز بعد هم سعید زنگ زد و گفت نه نمیخوامش . 
چرا ؟
چون چند بار باهاش تلفنی حرف زدم فهمیدم اصلا اهل شوخی نیست و خیلی جدیه . تازه چشماش هم سبز نیست . گفتم سبز بودن که جزء شروطت نبود؟ گفت حالا هست .
منناراحت
امر خیر ناراحت
شانسم شیطان
سعیدخنثی
آبروی اسی خجالت
عمومناراحت
زن عموم گریه
ویدا گریه
میترا شیطان
اینکه من مثه زن عمومم یا عموممتفکر

حالا کشنده ترین قسمت قضیه : امشب زنگ زده به من میگه یادت نره یکی رو پیدا کنی فقط اینبار بیشتر دقت کن . کلافهکلافه

سعید جان خیلی گوساله ای همین و بس در ضمن ری...م به دکترای فیزیکت و آلما ن و اون دانشگاهی که توش درس میدی و محققی و مدرک پنجم دبستانت  .

 

من رفتم یه جایی بمیرم ناراحت