بچه ها هر روز دارن بهتر از دیروز میشن 

این سری به نظر من کلا ترکوندین از همتون ممنونم . منتظر خاطرات همتون هستم قلب

 

به ادامه ی مطلب تشریف ببرید . 


 

 

امروز تو راه دانشگاه بودم بچه ها زنگ زدن گفتن آدامس و آبمیوه بخر دیگه دلم سوخت رفتم بخرم آبمیوه 800 تومن آدامس بسته ای 2500 یه کم فکر کردم دیدم آب معدنی خیلی مفیدتره یه آب معدنی بزرگ خریدم آدامسم دیدم حیفه 2500 بدی آدامس بجوی بعد بندازی بیرون دیگه 2 تا آدامس خرسی خریدم بردم گفتم نصف کنن بخورن خاک بر سرای نفهم بهم گفتن برو بمیر با این خرید کردنت الاغ بیا و خوبی کن نمیشه به کسی لطف کنی عقلشون نمیرسه که من از صبح کله سحر میرم دنیال یه لقمه نون حلال جون میکنم حیفه پولامو خرج آبمیوه و آدامس کنم وقتی ریمل شده  22500

(یلدا)

 

خخخخخخخخ داداش من و داداشمم یه بار از اون اسکناسهای کتاب کنده بودیم چنتا بود روهم گذاشتیم رفتیم بقالی که پیرمرد با یه عینک ته استکانیا رو چشش بود،کلی خوراکی گرفتیم اومدیم،هیچیهم نفهمید،فرداش مامانم فرستاد از همون یه چیزی بگیرم دیدم پولو برده نزدیک چشش داره ورانداز میکنه،میگم چی شده مشکلی هست؟ میگه نه دیروز سرم کلاه گذاشتن کاغذ به جای پول بهم دادنمنم گفتم خو مواظب باشین خوب دقت کنین دزد زیاده

 

(تازه وارد)

 

 

امروز ورقه امتحانی داداشمو نگا میکردم...پایین برگه یه نظر خواهی بود که توش نوشته بود نظرتون درباره ی ریاضی چیه؟؟؟؟؟داداشم نوشته بود...خیلی قشنگه فقط موقع امتحان سخت میشود و اگر بخوانی اسان میشود.

 

(سوگند  آبجی قدیمی خودم)

 

 

پارسال واسه تولد من همین رامین گور به گور شده یه نامه گذاشته تو پاکت ، پاکتو گذاشته تو یه جعبه کفش بعد کادو کرده داده به من میگه هدیه من خاصه وقتی تنها شدی بازش کن آخر شب رفتم تو اتاق بازش کردم دیدم یه نامه نوشته با این مضمون : 
یلدایی الهی پیش مرگم بشی ایشااله واسه کفن و دفنتم خودم بالا سرت باشم چون 29 خرداد که تولد منه ، من ایران نیستم و دارم میرم یه جایی که به تو مربوط نیست کجاست و تو نمی تونی واسه تولدم بهم کادو بدی منم کادو نخریدم برات که یه وقت زیر دین نباشی که شب اول قبر با مشکل روبرو نشی و راحت بتونی از رو پل صراط عبور کنی منم نامه شو قاب گرفتم زدم تو اتاقم همه فامیلم دیدنش اومده بود میخواست ورش داره همچین زدم تو سرش صدا بز کوهی داد گفتم کادو خودمه دلم خواست بزنمش تو اتاقم که همیشه به یادت باشم .

 

(یلدا)

 

صبح بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه داشتم ظرفا رو میشستم همه هم خواب بودن آب گرم رو که باز کردم یهو آبگرمکن آتیش گرفت لوله ها هم ترکید آب جوش ریخت تو چشمم و یه کمم تو صورتم  فقط طی اقدامی شجاعانه شیر گاز رو بستم که همه با هم نریم رو هوا   و بعد از صحنه بوجود اومده خندم گرفت وایسادم وسط آشپزخونه حالا چشمم داره میسوزه لوله ها هم ترکیده همینطور داره آب میریزه از در و دیوار منم وایسادم فکر میکردم کاش گوشیمو آورده بودم فیلم میگرفتم از آتیش گرفتن آبگرمکن و ترکیدن لوله ها بعد یادم افتاد الان مامانم بیاد این صحنه رو ببینه چمدونمو میذاره جلو در با اردنگی پرتم میکنه بیرون  بعد دوباره یادم اومده که خیلی ترسیدم دارم میلرزم بعد میبینم چقدر من بی عقلم تو این شرایط دارم ماجرا رو تجزیه تحلیل میکنم و میخندم دوباره از کارم خندم گرفت . دیگه تصمیم گرفتم تا سیل همه رو نبرده برم بابا رو بیدار کنم بیاد یه کاری کنه تازه به ذهنم رسیده که با این صدای انفجار چرا هیشکی از خواب بیدار نشد چرا اینا اینقدر خوابشون سنگینه ؟ خلاصه با بدبختی بر افکار مزاحم غلبه کردم رفتم بابامو بیدار کردم میگه چی شده زبونم بند اومده نمی تونم بگم چی شده هی با دست اشاره میکنم به پائین دوباره یادم افتاده که تو آشپزخونه وایسادم  به تجزیه تحلیل کردن موضوع و خندیدن حالا که باید برا بابا توضیح بدم چی شده زبونم بند اومده باز خندم گرفت نشستم رو زمین بلند بلند میخندم مامان بابامم با یه علامت تعجب گنده بالا سرشون نگام میکردن . حالا تصور کن خونه رفته زیر آب تو این شرایط من یاده قضیه شب یلدا که شما نوشته بودی تو وبلاگ افتادم و اینکه هرکی اسمش یلداس خل و چله دوباره خندم شدت گرفت خلاصه با کلی مکافات تونستم بفهمون که بابا بیاین تو آشپزخونه دیگه همگی دوش به دوش هم البته با یه تفاوت که من با نیش باز و چشمانی قرمز بخاطر سوختگی و مامان بابام با تعجب و سردر گمی رفتیم تو آشپزخونه . حالا یکی بیاد مامان و بابامو جمع کنه دوتایی همونجا ایستادن یه نگاه به من میکنن یه نگاه به کف آشپزخونه که پر از آبه یه نگاه به آبگرمکن ترکیده  باز من قیافه این دوتا رو دیدم زدم زیر خنده اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود هی یاد یه چیزایی میفتادم خندم میگرفت دیگه بابام از شوک خارج شد رفت شیر اصلی آب رو بست مامانم طفلی فکر کرد من خل شدم هی میگفت عزیزم تو خوبی ؟ چیزیت نشده ؟ دوباره افکار مزاحم اومدن سراغم با خودم فکر کردم نکنه در اثر این اتفاق شوکه شدم دیوونه شدم زده به سرم که هی الکی میخندم باز به خودم اومدم از فکر خودم خندم گرفت دیگه دیدم داره دیرم میشه رفتم حاضر شدم اومدم سرکار نشد دیگه بخندم . ولی الان میدونم مامانم به تمام روانپزشکای شیراز زنگیده قضیه رو تعریف کرده ببینه من از نظر روحی به مشکلی بر خوردم یا نه ؟ طفلی نمیدونه از روز اول مشنگ بودم .

 

(یلدا )  

 

 

 

یه بار با عمه هام رفته بودیم یکی از شهرستانای نزدیک تهران عروسی، قرار بود عروسی که تموم شد شبونه برگردیم تهران.توی راه ما جلو بودیم عمه ام اینا عقب مونده بودن که شوهر عمه ام زنگ زد گفت من بنزینم کمه یه جا وایسید منم برسم با هم بریم .ما هم زدیم به خاکی و منتظر شدیم که بیان، یهو یه صدای وحشتناکی اومد بعد همه جا گردو خاک شد.شوهر عمه ام اومد و گفت خوب بالاخره رسیدیم.بابام بهش میگه چرا چراغ خاموش اومدی ؟همه ترسیدن گفتن صدای چیه؟بر گشته میگه من که گفتم بنزین ندارم. همچین خانواده ای هستیم ما چراغ خاموش میریم بنزین تموم  نشه .

 

(هانیه)