دوستان عزیز منتظر خاطرات و مطالب بامزه ی شما هم هستم . قلب

 

 

بچه ها دارن کولاک میکنن .

بقیه در ادامه ی مطلب 


 

یکی از دوستام تعریف میکرد:کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده

 

(سوگند 1 )

 

 

چند ماه پیش یکی از اقوام از مکه اومده بود رفته بودیم خونشون .در زدن این خانومه پا شد رفت درو باز کرد چند تا از همسایه ها براش گوسفند خریده بودن که قربونی کنن.زنه خیلی جدی برگشت گفت حاج اقا چرا زحمت کشیدید شما خودتون گوسفندین.یعنی کله خونه رفت رو هوا خدایی قیافه مرده دیدن داشت

 

(هانیه)

 

 

تقریبا 1سال پیش بود که مامان و بابا رفته بودن عیادت یکی از آشناها که مامان تو بیمارستان اتفاقی یکی از دوستاشو که مدتی بود از هم بیخبر بودن می بینه خلاصه کلی ابراز خوشحالی میکنن از دیدن هم و شماره رد و بدل میکنن  . چند روز بعدشم خانمه زنگید ما رو واسه جمعه ناهار دعوت کرد منزلشون و از اونجایی که من از مامان شنیدم این خانم 2تا پسر مجرد داره مثل همیشه که بقول مامانم پسرای مجرد جن هستن و منم بسم اله نرفتم (( آخه من خونه دوستای مامان و بابام که پسر مجرد دارن نمیرم کلا درد بی درمون دارم )) خلاصه اونجا سراغمو گرفته بودن گفته بودن درس دارم نمیتونستم برم تا اینکه هفته بعدش مامان اونا رو دعوت کرد منم با دوستم هماهنگ کردم که زنگ بزنه منو دعوت کنه عمدا هم با مامانم صحبت کنه که مامانه اجازه بده من جیم بشم اونروزم با کمک دوستم و کلی قسم و التماس من رفتم خونه دوستم نموندم خونه تا اینکه از شانس خوب من یه روز که با مامان و بابا رفته بودیم بیرون همین خانم منو با مامان دیده بود البته از دور بعد زنگیده بود به مامانم گفته بود اون دخترت بود با هم بودین مامانم گفته بودن بله دختر بزرگمه . خانمه هم حالا با یه نگاه از دور دیدن و بر اساس صحبت هایی که تو این 2 جلسه غیبت من راجع به من شده بود تصمیم گرفت منو پسرشو با هم آشنا کنه . خلاصه زنگید به مامان و قرار گذاشتن که بیان خونه ما و ما دوتا همدیگه رو ببینیم مامانم از اونجایی که از اخلاق خوب من خبر داشت و میدونست اگه بدون هماهنگی باشه آبروش به خطر میفته سعی میکنه قبول نکنه که ظاهرا حریفشون نمیشه و تو رودربایستی قبول میکنه بعدش که به من گفت کلی دعوا کردم که چرا گفتین بیان حالا که خودتون بریدین و دوختین وقتی اومدن یه چادر بکن سر شوهرت بیار بنشونش جلو مهمونات من نمیام بیرون و از اونجایی که در این زمینه سابقه درخشانی داشتم مامانم دست به دامن بابام شده بود که منو راضی کنه بیام بشینم پیش مهمونا بعد برم با پسره بحرفم اگه نخواستم یه بهانه الکی بیارم بگم نه . بابا هم اومد با هم کلی صحبت کردیم در نهایت به جای اینکه بابام مخ منو یزنه من مخ بابامو زدم که تو نقشه جدید منو همراهی کنه اولش قبول نمی کرد ولی بعد از کلی اصرار قبول کرد خلاصه بعد از 2-3 روز اینا اومدن قرار هم شد واسه شام بمونن منم مثل بچه مثبتا رفتم تو آشپزخونه به مامان گفتم شما برو بشین من خودم چای میارم که دیدم چشمای مامانم اندازه نعلبکی شده آخه اصلا سابقه نداشته من اینقدر مهربون بشم بعد که دید اصرار میکنم بعد از کلی سفارش و اینا رفت نشست طفلی فکر میکرد من پسره رو دیدم خوشم اومده ازش که محبتم گل کرده . بعد از 10 دقیقه صدای من زدن که چای ببرم منم مثل یه دختر خیلی خوب و متشخص چای ریختم خیلی شیک سینی رو گرفتم دستم رفتم تو پذیرایی از در که رفتم تو گفتم س ..س.. س.. سلااام . همه برگشتن به سمت من جوابمو دادن و کلی تعارف و قربون صدقه و اینا دیگه رفتم سینی رو گرفتم جلو بابای پسره گفتم ب .. ب.. ب.. بفر... بفر ... بفرمائید . باباهه همچین شوکه شد که چند لحظه مات نگاه من میکرد بعد رفتم جلو مادره دوباره گفتم خوا ... خوا... خواهش می.. می ... میک... میکنم ب... ب.. بفرمائید . مامانش فکر کنم یه سکته ناقص زد دیگه به همین ترتیب سینی چای جلو همه چرخید تا رسیدم به مامان بابام یه لحظه چشمم افتاد به بابام دیدم از ترس اینکه چشمش به من بخوره خندش بگیره اصلا سرشو بالا نمیگیره و همش لبشو گاز میگیره و صورتشم شده مثل لبو . مامانمم گفت یا زودتر این مسخره بازی رو تموم میکنی یا من میدونم و تو با آبروی من بازی نکن . خلاصه من نشستم مامانه پسره گفت چه خبر یلدا جان ؟ گفتم س... س.. س.. سلا... لا .. لامتی اصلا دیگه همه هنگیدن . بعد خواهر پسره با یه حالت تمسخر گفت شما همیشه زبونت میگیره ؟ گفتم ن... ن...نه و...و...وقتی خواا.. خوا...خوابم ت...ت...تو خوا....خواب صحبت می...می...کنم .. ززززز...ز... زبونم ننننن.... نم... نمی... گیره . خلاصه یه 10 دقیقه ای گذشت مامانه یه اشاره به شوهرش کرد و گفتن ما با اجازه دیگه رفع زحمت کنیم . مامانم گفت کجا شام درست کردم .  گفتن یکی از آشناها اس ام اس داده گفته داره میاد خونه بریم دیگه زشته . حالا دیگه بابا وارد ماجرا شد گفت عذر میخوام ولی مگه قرار نبود یلدا جان و محسن جان باهم صحبت کنن ؟ البته اصلا به من نگاه نمی کرد که خنده اش نگیره . خانمه هم سریع گفت والا ما امشب خدمت رسیدیم بگیم ما بدون هماهنگی با محسن با شما قول و قرار گذاشتیم و محسن فعلا قصد نداره ازدواج کنه و خدمت رسیدیم واسه همین که عذر خواهی کنیم . واسه یلدا جون موردای بهتر از محسن من هست . بعد بلند شدن برن وقتی رفتیم جلو در که خداحافظی کنیم برگشتم گفتم خیلی خوش آمدین خوشحال شدم از آشنائیتون . مسلما واسه آقا محسن هم موارد خیلی بهتر هستش خوب دیگه قسمت نبود که این وصلت سر بگیره شبتون بخیر . همشون چشاشون اندازه هندونه شده بود به من نگاه میکردن مونده بودن چطوری من یهو زبونم راه افتاد منم با یه لبخند خیلی ریلکس زل زدم بهشون . پسره که همچین مات و مبهوت به من نگاه میکرد که باباش مچ دستشو گرفت کشیدش تو ماشین . خلاصه بعد از اون شب منو بابا از ترس مامانم خودمونو تو سوراخ موش قایم کرده بودیم و مادر گرامی به مدت 1 هفته با هر دوتامون قهر بود تا آخر هفته باز خانمه زنگ زد به مامانم گفت محسن جان تصمیمش عوض شده میخواستیم اگه ممکنه یه قرار بذاریم با هم حرفاشونو بزنن ببینیم به نتیجه میرسن یا نه .  مامانم گفت شرمنده یلدا قصد ازدواج نداره . بعدم گفت حقشون بود اون بلا رو سرشون بیاری و به این ترتیب ما مجددا آشتی نمودیم و در کنار هم به خوبی و خوشی به زندگی ادامه دادیم .

  .

(یلدا)

 

 

 

هفته قبل منم دانشگاه بودم با بچه ها داشتیم از پله ها میومدیم پائین یهو دیدم استاد ریاضیمونم داره میره پائین چندتا پله پائین تر از ما بود با صدای بلند صداش زدم گفتم سلااااااااااااااام استاااااااااااااااااد خوبییییییییییییییین ؟؟؟؟ یهو همچین با تعجب برگشت سمت ما که پاش پیچید مثل توپ قل خورد رفت پائین خیلی صحنه توپی بود دیگه چندتا از آقایون رفتن کمکش کردن بلند شد منم همونجا رو پله ها نشسته بودم میخندیدم استاد هم وقتی دید میخندم با اخم بهم گفت آخه دختر مگه تو سادیسم داری ؟ اینکارا چیه ؟ برو تو شناسنامتو نگاه کن ببین چند سالته ؟ آخه مردم آزار تر و بد ذات تر از تو هم تو این دنیا کسی هست ؟ 
منم در حالی که مرده بودم از خنده گفتم استاد خو ادب حکم میکرد سلام کنم شما بازیگوشی کردین بعدشم از من بد ذات تر و مردم آزار ترم هست ولی شما نمیشناسیش ما بهش میگیم داش دیوونه نمی دونم چرا تا اسمتو آوردم همه زدن زیر خنده خود استادم خندش گرفت خلاصه کلی تفریحات سالم داشتیم .

 

(یلدا)