خوب اینم دو تا خاطره ی سگی از داش دیوونه . امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

 

بقیه در ادامه ی مطلب.  (نه اصلا چی نوشته بودم که گفتم بقیه در ... ؟ والا خوشت میاد)


خاطره ی اول

 

فکر کنم تابستون سال هفتاد یا هفتاد و یک بود که میترا خانم (خواهر شیری و دختر عموم) پیله کرد که آره تو باید هر روز غروب بیای دنبال من تا با هم بریم پیاده روی اولش من هم قبول نکردم چون اون موقع تازه وقت ول گشتن من با دوستام تو خیابون بود . اما در برابر پیشنهاد اینکه اگه یک ماه بیای دنبالم من هم ویدئوی توی اتاقم رو میدم به تو نتونستم مقاومت کنم . (البته اون موقع ها میترا غلط میکرد تنها بره خیابون و حتما باید یه نره خری (سعید) یا یه کره خری (بنده) دنبالش راه می افتاد در غیر این صورت همون موقع عموم شوهرش میداد) خلاصه کار یک ماه من شده بود که دم دم های غروب برم سراغ میتی و باهاش بریم خیابون پیاده روی . اون موقع ها میترا خانم در اوج ادعای سگ شناسیشون به سر میبردن و کلا فکر میکرد دیگه همه چیز رو درباره ی سگها میدونه مخصوصا اینکه عموم تازه از انگلیس یه چند جلد کتاب درباره ی سگ واسش آورده بودو چون میترا از بچگی کاملا به زبون انگلیسی آشنایی داشت کتابها رو واسه خودش خونده بود و در عالم خویش سگ پنداری (خسپ) سیر میکرد . یه روز که رفتم دنبالش که بریم بیرون پیله کرد که بیا بریم طرف دانشگاه اون موقع از دم خونشون تا دانشگاه حداقل یه هفت کیلومتری راه بود که قشنگ سه کیلومترش بیابون بود و پشه پر نمیزد . خلاصه دیگه نزدیک های دانشگاه که رسیدیم دیدیم صدای عو عوی چند تا سگ میاد . میترا تا صدا رو شنید در بحر فکر غوطه ور شد (و در این حالت نیمرخ صورتش مثل کلاه قرمزی میشه بسکه دک و دهنش و دماغش رو میکشه جلو) و یهچند ثانیه بعد گفت : سه تا سگ اونجاست یکیشون ژرمنه یکیشون بولداگه و یکیشون دوبرمنه (البته نژادها رو الان از خودم نوشتم چون یادم نیست اون موقع چی گفت) بعدشم اضافه کرد ژرمنه شش ماهشه ، بولداگه پیره و دوبر منه داره کتک میخوره .  آقا ما چیزی به روی خودمون نیآوردیم ولی کلی کف کردیم که بابا ای ول این خواهر ما عجب وارده ها . خلاصه وقتی به محل رسیدیم دیدم اونجا عوض سه تا سگ سه تا سگ توله پهن شده بودن روی چمن های جلوی دانشگاه و دوتاشون داشتن سیگار میکشیدن ویکیشون هم داشت بیسکویت میخورد و از خودشون صدای سگ در می آوردن . یکی از اون سه تا سگ توله هم اسی خودمون بود . اون موقع صد تومن از میترا حق السکوت گرفتم که برای کسی نگم. ولی الان گفتم .  فردا هم میرم صد تومنشو بهش بر میگردونم تا عذاب وجدان نداشته باشم .

 

 

 

خاطره ی دوم

 

 

 

یه بارم شونزده هفده سالمون بود با شهرام رفته بودیم دهشون . طرفای عصر بود که دیدیم یکی یه سگ رو با زنجیر بسته کنار جاده . سگه هم برای خزنده و چرنده و پرنده واق واق میکرد و میخواست زنجیرشو پاره کنه و دنبالشون کنه . به شهرام گفتم فکر کنم سگه هاره . اونم زود گفت نه هار نیست چون دهنش کف نکرده . بعدشم رفت سراغ سگه و هی بهش میگفت بشین ... بشین ... بهت میگم بشین و سگه هم هی خودشو جر میداد که شهرام رو بگیره هر چی به شهرام میگفتم ولش کن اونم میگفت نه الان رامش میکنم . خلاصه چشمتون روز بد نبینه سگه زنجیر رو پاره کرد و افتاد دنبال شهرام و شهرام فرار و سگه هم دنبالش و منم با یه تیکه کلوخ به دنبال سگه که شهرام رو ول کنه خلاصه با کلوخ زدم به سگه و سگه هم شهرام رو ول کرد و افتاد دنبال داش دیوونه ، حالا مسیر برعکس شد من جلو بودم سگه وسط بود شهرام دنبال سگه با سنگ میدوید . خلاصه من پریدم بالای یه درخت و سگه هم نشست زیر درخت تا من بیام پایین و حسابی گازم بگیره . شهرام هم دور تر ایستاده بود کنار یه درخت دیگه و هی به سگه سنگ پرت میکرد . اما سگه از سر جاش جم نمیخورد . یه نیمساعت بعد صاحب سگه که از اهالی همون ده بود اومد و سگشو برداشت و برد و ما همچنان در خدمت شما هستیم .

 

 

 قلب خوشحال و خندان بودنتان را آرزوست