ببینید هر روز داره بهتر از میشه درست مثه صا ایران دینگ دینگ نیشخند

 

در ادامه ی مطلب بخوانید


 

یه بار تو سالن نشسته بودم تنها کسیم نبود بعد تازگی جای دستشویی پسرارو با دخترا عوض کرده بودن  استاد ریاضیمون با اعتماد به نفس اومد بره دستشویی  اصن حواسش به تابلوها نبود  منم هیچینگفتم  خواستم یه ذره بخندیم خلاصه رفت تو دستشویی و وقتی اومد بیرون من دیدم صورتش  خیلی دیگه سرخــــــــــــــــــــــــــــــ خداوکیلی مردم از خنده نمیدونم حالا اون تو چی دیده بود اومد گفتم خانوم فلانی خبر نداشتی جاشون عوض شده گفتم چرا استاد گفت پ چرا نگفتی گفتم مگه من دربون دستشوییم خودتون دقت کنید ماشالا استادید برگشت گفت بامن درس داری گفتم پاس شد استاد عقده ای میخواست بندازه منو ها ولی خب نتونست تیرش بیراهه رفت

 

(صبا)

 

 

من هر وقت جریمه میشدم اصلا ناخودآگاه مریض میشدم بعد هی میگفتم نمی تونم بنویسم و دیگه نمیرم مدرسه مامانم دعوام میکرد میگفت تا ننوشتی حق نداری بخوابی کمتر بازیگوشی کن تا جریمه نشی . منم می نشستم تا مامانم بخوابه بعد بابا میومد دست خطشو عوض میکرد همه رو برام مینوشت الهی قربونش برم که اینقدر جیگره

 

(یلدا)

 

 

خواهرم سرما خورده یه کم تب داشت با بابا بردیمش بیمارستان وقتی رسیدیم دیدم یه خانمی نشسته داره گریه میکنه هی میگه خدایا شکرت که پسر منو لایق دونستی خدایا تا ابد ممنونتم خدایا نمی دونم پسرم چه کار خیری در راهت انجام داده که لایق دونستیش من هرچی به این بابای نامردش میگم این بچه خدا بهش رو آورده بهش بد نکن قبول نمیکنه میگه این یه مرگیش هست . خدا ازت نگذر مرد که با این بچه اینقدر بد تا میکنی بعد دیدم همه دارن میخندن شوهر همین خانمه هم از یه اتاق اومد بیرون با خانمه دعوا کرد گفت بس کن دیگه پسرت کم آبرومو برده حالا نوبت توئه . خانمه هم گفت خدا ازت نگذره این پسر چشم برزخی داره خواست خدا بوده این دکترا چی حالیشونه فقط واسه اینکه کار و کاسبی خودشون به راه باشه میگن پسرت مریضه . دیدم دوباره همه زدن زیر خنده . به خانمی که کنارم نشسته بود گفتم چی شده ؟ گفت پسره این خانمه شیشه مصرف کرده از عصر تا حالا پیله کرده میگه من یه طرفم خره یه طرفم سگ بقیه رو هم به شکل بقیه حیوونا میبینه باباهه فهمیده آوردش بیمارستان ولی مامانه فکر میکنه پسرش چشم برزخی پیدا کرده که همه رو به شکل حیوون میبینه همشم شوهره رو نفرین میکنه میگه میخوای یه چیزی ببندی به بچه ام . هم خندم گرفته بود هم دلم واسه خانمه سوخت . به بابا گفتم برم پیش پسره ببینم منو  شبیه چی میبینه بابام نذاشت .

 

(یلدا)

 

 

 

امروز با دوستام رفتیم کارت ورود به جلسه امتحان بگیریم آقایی که مسئول تحویل کارتا بود تا چشمش به ما خورد گفت از همین الان بگم که درسا رو تقسیم بندی نکنید . سر جلسه تمام امتحانا میام  از هم جداتون میکنم هرکدومتون یه طرف سالن میشینید ه منم گفت قبل از رفتن سر جلسه امتحان موبایلتو خاموش میکنی میاری تحویل میدی وگرنه خودم میام ازت میگیرم خو ما کلی نقشه کشیده بودیم واسه امتحان برنامه نویسی جوابا رو واسه هم اس ام اس کنیم  بعدشم گفت با رئیس دانشگاه صحبت کردم گفتم بچه های  کلاس شما نمره های چندتا از امتحانات میان ترمتون کپی هم شده قرار شد قبل از اینکه برید سر جلسه همتونو بگردن اصلا دیگه روحیه ندارم درس بخونم میخواستم از امشب شروع کنم به خوندن ولی کلا از نظر روحی تضعیف شدم عمیقا دارم به روشهای جدید تقلب فکر میکنم میگم بدبختم بگین نه .

 

 

(یلدا)   

 

 

اقا ما بعد از کلی التماس و عجز و ناله جلوی مامان تونستیم راضیش کنیم یه سگ نگه داریم بعد از تحقیقات بسیار دیدم پسر همسایمون یه توله سگ داره که میخواد بفروشتش منم ندید گفتم همین خوبه. حالا از اون طرف میدونستم بابام عمرا بزاره تو خونه سگ نگه دارم تصمیم داشتم سگ رو که اوردن بم دادن بگم مال دوستمه میخواد بره مسافرت داداه دست من مواظبش باشم تا بر میگرده. تا بعد هم خدا بزرگه.خلاصه یکی دو روز بعد سگ رو اوردن بم دادن چشتون روز بد نبینه یه سگ سیاه و کچل و بی دم اصن وحشت میکردی نگاش کنی حالا بابام یه دل نه صد دل شده عاشق این مگه ولش میکرد اورده تو اتاق خودش میگه به دوستت بگو چرا این بلا رو سر حیوون اورده دیگه نمیزارم ببریش.بخدا گریم گرفته بود.اخر مجبور شدم راستشو بهش گفتم بعد از کلی دعوا پسش که نداد هیچ رفته پشت بوم واسش خونه درست کرده.بچه گربه ی منو هم فرستاد خونه داداشم جالب اینجاست که بابا یه توده ای تو ریه اش پیدا شده که دکترا گفتن فقط به خاطر الودگی های سگه.چون ما همیشه سگ داشتیم جز این یکی دو ساله ..

 

 

(آذر)

 

 

 

خاطره ای از یه دختر با ایمان که نمازش هیچ وقت ترک نمیشه 
2-3روز پیش با بچه ها نشسته بودیم صحبت میکردیم بحث رسید به مشکلات و اینا منم گفتم یه مشکل برام پیش اومده به هر دری میزنم حل نمیشه یکی از دوستامون نسبت به ماها یه کم با ایمان تره گفت برو 2 رکعت نماز حاجت بخون دعا کن حل میشه حالا منم جو زده تصمیم گرفتم نماز بخونم . تا رسیدم خونه سریع لباسامو عوض کردم پریدم وضو گرفتم اونم چه وضویی انگار رفته بودم زیر دوش از سر تا پام خیس شده بود . داشتم میرفتم تو اتاق مامان بابا دیدنم . مامان میگه چرا خیسی تو این سرما. با یه حالت حق به جانب مثل بچه مثبتا گفتم وضو گرفتم میخوام نماز بخونم . دیدم بابام داشت چای میخورد خندش گرفت پرید تو گلوش افتاده رو سرفه مامانمم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد گفت جدی ؟ گفتم آره خنده داره ؟ خو هرکی از یه جایی شروع میکنه . مامانم گفت اون که بله ولی شما بهتر بود قبل از شروع لاکت رو پاک میکردی بعد وضو میگرفتی بعد دیدم ضایع شدم گفتم خودم میدونستم فقط عجله داشتم یادم رفت و بعد با سری افکنده رفتم لاکامو پاک کردم دوباره رفتم وضو گرفتم اومدم تو اتاق نماز بخونم خلاصه شروع کردم به نماز خوندن رکعت اول بودم رفتم رکوع حالا هرچی فکر میکنم یادم نمیاد ذکر رکوع چی بود یه 10 دقیقه ای همینجوری در حالت رکوع منتظر بودم بهم وحی بشه از یه جایی بهم برسه دیدم نه فایده ای نداره حافظه یاری نمیکنه . نماز رو شکستم رفتم به مامان میگم وقتی میریم رکوع چی باید بگیم ؟ دوباره بابای ما از خنده ولو شد مامانمم با اخم گفت خجالت داره بخدا تو حالا باید نماز خوندنو یاد بچه هات بدی بعد از کلی نصیحت مادرانه بهم گفت چی میشه گفت دیگه مشکلی نداری گفتم نه بقیه رو بلدم فقط همین یادم رفته بود . دوباره رفتم ایستادم نماز . خوندم تا رسیدم به رکعت دوم حالا قنوت ، باز هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی باید می گفتم هی میگفتم السلام علیک ایها ... بعد میگفتم نه اینکه مال آخرشه یه کم فکر کردم دیدم یادم نیومد خواستم برم از مامان بپرسم دیدم الان باز دو ساعت میخواد نصیحت کنه . تصمیم گرفتم بزنگم به همون دوستم که گفته بود نماز بخونم زنگیدم بهش اونم یه 10 دقیقه ای بهم خندید بعد بهم گفت چی باید بگم یه کمم با هم تمرین کردیم که یادم نره  بعد دوباره رفتم شروع کردم . خوندم تا رسیدم به تشهد . باز هرچی فکر میکنم یادم نمیاد هی هرچی بلد بودم مرور کردم دیدم فایده نداره دیگه گفتم خدایا نوکرتم اصلا این کارا با گروه خونی من جور نیست خودتم الان همون بالا نشستی با جبرئیل و میکائیل دارین بهم میخندین دوست داشتی مشکلمو حل کن دوستم نداشتی بجاش اون دنیا 2-3 روز منو بفرست جهنم برم یه سر به داش دیوونه و بقیه بچه ها بزنمو برگردم بهشت پیشتون . دیگه بلند شدم سجاده رو جمع کردم چادرم برداشتم دو تاشو بوسیدم گذاشتم سر جاش رفتم دنبال جنگولک بازیای خودم . . . .

 

 

(یلدا)

 

 

 

یه بار سرما خورده بودم حالم خیلی بد بود مامان صبحانه برام تخم مرغ آب پز آورد منم از تخم مرغ آب پز نفرت دارم تهدیدمم کرد گفت اگه نخوردی هرچی بد دیدی از چشم خودت دیدی و به علت سابقه درخشان بنده گفت میرم و بر میگردم زیر تخت ، تو سطل زباله تو کمد همه رو میگردم یه وقت به سرت نزنه بری قایمش کنی جایی . منم مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم بعد دیدم قفس قناری هام تو اتاقه بالاست مامان توی قفسو نمی بینه شک هم نمیکنه که اونجا باشه . دیگه سریع گذاشتمش تو قفس رفتم دراز کشیدم یه 10 دقیقه بعد مامانم اومد همه جا رو گشت چیزی پیدا نکرد دیگه مطمئن شد من خوردمش با خیال راحت رفت به کاراش برسه  .  همون موقع خواهرم مثلا اومد به من سر بزنه تا رسید تو اتاق رفت قفس رو  آورد پائین که یه کم با قناریا بازی کنه یهو یه جیغ بنفش کشید گفت یلدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بدوووووووووووووووووووو بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چیز توووووووووووووووووووپ

میگم چته ؟ کر شدم . میگه قناریا تخم گذاااااااااااااااااااااااااااااااشتن یعنی شما فکر میکنید من اون لحظه باید چه کار میکردم ؟ اینقدر خندیدم که از رو تخت افتادم پائین اینم جو گیر شده بود فکر میکرد چیز مهمی کشف کرده سریع رفت مامانمو صدا کنه منم اینقدر خندیده بودم نمی تونستم جلوشو بگیرم . خواهر خل ما هم رفت دست مامانه رو گرفت آورد میگه ببین قناریا تخم گذاشتن مثل ... ذوق میکرد . یعنی دیگه تصور کن مامانم که اگه میفهمید من تخم مرغ رو نخوردم پوست از سرم میکند بعد از شنیدن این حرف افتاده بود کف اتاق میخندید خواهر خل و چل ما هم وایساده با تعجب نگامون میکنه میگه خو چی اینقدر خنده داره ؟ دیگه بعد از حدود 3-4 ساعت خندیدن من و مامان براش توضیح دادیم که آخه کدوم قناری تخم به این گندگی میذاره ؟ یعنی تو حتی نتونستی تشخیص بدی تخم مرغ آب پز شده است بعد که فهمیده چه سوتی داده دیگه نوبت خودش بود بیفته کف اتاق دست و پا بزنه یه همچین خواهر فهمیده ای دارم من کلا مامانم پس از 26 سال زحمت و تلاش تونسته 2 تا خل و چل مشنگ تحویل این جامعه بده .

 

 

(یلدا)