بچه ها امیدوارم شما هم خاطراتتونو برامون بنویسید و تنبلی نکنید . قلب

 

بقیه در ادامه ی مطلب .

 


 

چند سال پیش تو عهد دقیانوس که من 17-18 سالم بود از یه از خدا بی خبری شنیده بودم که اگه بخوای کسی نیاد خونتون نمک بریزی تو کفشش دیگه نمیاد . بابای منم یه عمه داشت هربار میومد خونه ما هی راه میرفت قربون صدقه من میرفت هی چلپ چلپ منو ماچ میکرد اینقدر منو میبوسید که مثل انار آبلمبو میشدم منم حرصم میگرفت یه بار تصمیم گرفتم نمک بریزم تو کفشش که دیگه نیاد . یه چند روز بعد این عمه خانم باز تشریفشونو آوردن تا رفت نشست منم سریع رفتم یه کیسه نمک برداشتم بردم ریختم تو 2 تا کفشش . تا خرخره نمک ریخته بودم تو کفشاش میخواستم دیگه اصلا نیاد خو نمیدونستم باید کم بریزم خلاصه بعد 2-3 ساعت خواست بره دید کفشاش پر از نمک شده ناراحت شده بود از عصبانیت رنگش کبود شده بود مامانمم هی زیر چشمی به من نگاه میکرد منم اصلا به روی خودم نیاوردم ولی انصافا بد بهش برخورده بود دیگه بعد از اونم نیومد خونمون تا اردیبهشت ماه امسال که من بیمارستان بودم سر همون قضیه لواشکا اومد ملاقاتم دوبارم بعد از اون اومده خونمون فکر کنم دوباره کفشاش نمک لازم شده .

 

(یلدا)

 

 

مامان منم یه بار لواشک و آلوچه هایی که دائیم از شمال آورده بود  رو از دست ما دو تا قایم کرده بود آخه منم بخاطر خوردن بیش از حد لواشک یک هفته بیمارستان بستری شدم بعد از اون اجازه نمی داد لواشک بخورم یه روز که مامان رفته بود بیرون من و یکتا (خواهرم)  خونه بودیم گفتیم بگردیم این لواشکا رو پیدا کنیم خدا شاهده تمام خونه رو زیر و رو کردیم تمام کابینتا توی یخچال تو فریزر زیر تخت تو کمد حتی زیر مبلا رو هم گشتیم همه اتاقا همه جا رو گشتیم یعنی اگه 2-3 میلیون پول گم میشد اینقدر برای پیدا کردنش خودمونو به آب وآتیش نمی زدیم . خلاصه خونه رو زیر و رو کردیم پیدا نشد تا 3-4 روز بعدش من میخواستم لپ تاپمو ببرم دانشگاه کیف لپ تاپو برداشتم که بذارمش توش دیدم همه لواشکا تو کیف لپ تاپه دقیقا جایی که همش تو چشمم بود اینقدر حرص خوردم صدای یکتا زدم اومد نشونش دادم بعدم از حرصم با مشت کوبیدم تو بازوی یکتای بدبخت خلاصه از شدت حرص و عصبانیت مثل خروس جنگی افتادیم به جون هم  .     

 

 

(یلدا)

 

 

خاطره ی اول داش دیوونه :

اونزمان که ما نوجوون بودیم (زمان دایناسورها) مثلا دوازده سیزده سالمون بود ، یکی از وظایفمون این بود که اگه ننه ی (به قول امروزی تر ها مامان) دوستمون رو میدیم داره با زنبیل پر میاد باید تند عین بچه ی آدم می دویدیم و می گفتیم : خاله بذار من بیارمش و با زور زنبیل رو میگرفتیم و تا دم در خونه ی طرف میبردیم  معمولا هم مزدمون یه خیر ببینی خاله بود . البته این قانون شامل تمام پیرزنهای محل هم میشد چه ننه ی دوستمون بودند چه نبودند . یه روز تو کوچه من و متین (خداوند بلاهت و سوتی) داشتیم فوتبال بازی میکردیم که یه دفعه چشمم خورد به مادر خدابیامرز یکی از بچه ها که داشت یه زنبیل پر از خربزه و هندونه رو کشون کشون می آورد . خلاصه بدون اینکه به متین حرفی بزنم یهو دویدم طرفش که به وظیفه ی محلیمون رسیدگی کنم . متین هم بعد از اینکه یه سی ثانیه بعد دوریالیش افتاد  پشت سرم شروع کرد به دویدن که اون بتونه شامل دعای خیر ببینی خاله بشه اما تا متین اومد برسه من زنبیل رو گرفتم و راه افتادم  متین هم هر ده ثانیه یه بار بهم میگفت :خسته شدی ها بدش به من خو ... ولی این امکان پذیر نبود چون من اول زنبیل رو قاپیده بودم امکان نداشت بدمش به کسی دیگه . کم کم شروع کرد به گفتن : خو نامرد تنها خور بده منم بیارم خو ... . ولی بازم ممکن نبود . خلاصه آخر سر بار رو رسوندم و یه خیر ببینی خاله دشت کردم . همینطور که داشتیم بر میگشتیم یهو چشممون خورد به یه پیرزنه که اونم یه زنبیل پر دیگه رو داشت میبرد . متین هم تو پ رو از زیر بغلش انداخت و شروع کرد به دویدن و من هم بی خیال توپ شروع کردم به دویدن به سمت پیرزنه . خلاصه هر دو با هم رسیدیم به طعمه و هر کدوم یه دسته ی زنبیل رو گرفتیم که متین گفت ولش کن نوبت منه ، منم گفتم تو ولش کن اول من رسیدم و کار بالا کشید . هر چی پیرزنه میگفت خو ننه دوتایی باهم کمک کنید نشد که نشد آقا من و متین وسط کوچه افتادیم به جون هم و یه ربع داشتیم همدیگه رو میزدیم آخرش هم من متین رو زدم زمین و صورتشو گرفتم زیر مشت و بالاخره متین گفت خو باشه تو ببرش  اما وقتی بلند شدیم نه زنبیلی بود و نه پیرزنی یه کم بیشتر که دقت کردیم دیدیم اون ته کوچه دو تا پسر دیگه دارن زنبیل رو میبرن . فریاد کنان تا ته کوچه دنبال اون دو تا دزد دعا دویدیم . وقتی بهشون نزدیک شدیم اون دو تا بدبخت هم از ترس ما زنبیل رو گذاشتن زمین و الفرار ولی ما ول کن نبودیم که ، بیخیال زنبیل شدیم و دنبال اونها راه افتادیم . تا تو کوچه ی بعدی گرفتیمشون و تا میخوردن کتکشون زدیم و در آخر هم متین جان فرمودند : کره خرا دیگه نبینم تو این محل هر گ*ی که ما میخوریم رو شما هم بخورید ها ، برید برا خودتون یه گ* جدید کشف کنین و گ* خودتونو بخورید . بعدم یکی یه اردنگی بهشون زدیم تا بدونن گ* خورهای این محله کیا هستن . اما وقتی برگشتیم دیگه اثری از پیر زن و زنبیل نبود در ضمن توپمون رو هم دزدیده بودن .

 

 

خاطره ی دوم داش دیوونه:

 

این رفیق ما شهرام کلا خیلی گند ه است (حدودا صد و نود قدشه و دور هر بازوش نزدیک شصت سانته) همیشه هم یه عالمه ریش داره و لباس گشاد میپوشه که هیکلش توش نیفته(سیصد سالی میشه بدن سازه) و در تمام طول عمرش به جز من و اسی فکر نکنم با بقیه ی آدمها ده دقیقه حرف زده باشه (جالب هم اینه که آرایشگره) . تا یکی هم خیلی حرف بزنه خیلی راحت بهش میگه حوصله ام سر رفت به نفعته خفه شی . باز هم بجز من و اسی کسی تا حالا خنده اشو ندیده . در کل خیلی آدم خفنیه . اسی رو هم که میشناسید دیگه غول زشت و بد صدا که از صدای پچ پچش قناریها لال میشن . چند وقت پیش یه شب من و اسی و شهرام داشتیم میرفتیم طرف باغ پرندگان که بلال بخوریم و یه کم دور هم باشیم که دیدیم یه پراید بوق کشمون کرد که بهش راه بدیم اسی هم کشید کنار که رد بشن وقتی که از کنارمون رد شدن یکیشون سرش رو از ماشین کرد بیرون و داد زد خیلی گوساله ای ... اسی هم سرشو از ماشین کرد بیرون و با اون صدای ملکوتیش داد زد نه به اندازه ی بابات . دویست متر جلو تر دیدیم ماشینشونو کج پارک کردن وسط خیابونو سه نفری با یکی یه چوب ایستادن وسط جاده . یهو اسی و شهرام هم که انگار دنیا رو بهشون داده بودن همزمان دستاشونو بهم زدن و گفتن جوووووووووووووووووون تفریحات سالم به قصد پاکسازی اجتماع . بعدشم شهرام برگشت سمت من که عقب نشسته بودم و گفت : ... داش دیوونه زود قاطی نکنی تا یه کم تفریح کنیم . اسی هم تا تونست نزدیکشون پارک کرد و بعدش سه تایی پیاده شدیم . تا پیاده شدیم و چشمشون افتاد به این دوتا نره خر کاملا میشد شک رو توشون دید که بمونن یا در برن. اما شهرام با صدایی لرزون ازشون پرسید : آقایون چکار کنیم که کتکمون نزنین ؟؟؟ یکیشون که از بقیه کم سن و سال تر بود (حدودا بیست و یکی دو سالش بود) گفت : باید واسمون عر عر کنید . اسی گفت خو اول باید عمو زنجیر باف بازی کنیم  بعد که ما پرسیدیم با صدای چی ؟ شما بگید با صدای خر بعد ما عر عر میکنیم . کم کم دو ریالیشون افتاد که بد جایی گیر افتادن و یکیشون گفت : نه دعوا بده بیاید بریم بچه ها و داشتن راه می افتادن که برن (من هم دیدم اسی و شهرام هم دارن بی خیال میشن که پریدم گوش رانندشونو گرفتم و گفتم : یالا اول بشین ماشینو تو جاده صاف کن تا بعدا دور هم یه میزگرد در مورد بدیهای دعوا داشته باشیم و خلاصه نشستم کنارش تا ماشینو پارک کرد و هی التماس میکرد که آقا بذارید بریم . خلاصه پیاده شدیم و در حالی که هر کدوم یکیشونو گرفته بودیم رفتیم تو پارک نشستیم دور هم (بدبختا رنگ گچ شده بودن و هر ده ثانیه یه بار نگاه اسی میکردن و هی آب دهنشونو قورت میدادن و رنگشون بیشتر میپرید .) یه بیست ثانیه ای که گذشت اسی گفت : ببینید ما چند نوع خر داریم خوب دقت کنید ببینید دوست دارید صدای کدومشونو براتون در بیاریم : اول خر قبرسی خوشحال با پالون کجه که از علفزار های سوئیس تغذیه کرده و نعل شده . دوم خر قبرسی غمگین با پالون صافه که توی زلاند نو رفته چریده . سوم خر اماراتیه که در اصل مال کویته ولی چون تو ثبت آشنا داشته براش ثبت کردن اماراتی و ... خلاصه یه ربع داشت انواع خر رو براشون میشمرد و در آخر پرسید صدای کدومشونو دوست دارید ؟ همون پسره که از همشون نوتر(نو+تر = جوون تر) بود افتاد گریه و گفت : آقا غلط کردیم بذارید بریم من بابام و بابا بزرگم خرن ، راننده هم با بغض گفت : منم هفت جدم گوساله ان سومیشون هم که از بقیشون بزرگتر بود گفت : میدونم به این راحتیا نمیذارید بریم ولی بگید اگه چکار کنیم میتونیم بریم . شهرام هم گفت : ما کاری باهاتون نداریم میتونید برید ، راستش ما سه تا استاد دانشگاه در رشته ی خرولوژی هستیم چون جایی بهمون کلاس نمیدن که درس بدیم برای جوونها ی مستعد کلاس های خر شناسی اجباری میذاریم . شما هم دورتون رو با موفقیت پشت سر گذاشتین  ضمن عرض تبریک میتونید برید . بدبختا سه تایی آروم بلند شدن و راه افتادن که برن یه ده قدم که دور شدن یهو اسی عربده زد بگیرینشون ... (به مرگ خودم همون شب زاینده رود خشک شد) . که خدا شاهده یه دفعه سه تاییشون  با یه صدایی شبیه هههههههههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پاگذاشتن به فرار که ما سه تا هم بعدش اینقدر خندیدیم که من تا یه ربع بعد از قطع شدن خنده ام سرم گیج میرفت .

 

میدونم زیاد بامزه نبودند ولی الان همینها  یه دفعه یادم اومدند .

 

یادتون نره منتظر خاطرات زیبای شما دوستای گلم هستم . 

 قلب