مطالب در ادامه ی مطلب منتظر شما هستند . ( آقا اگه دوست داشتید بگید خاطره رو ادامه بدم )شیطانقلب


وقتی من بچه بودم یکی از آشناهای ما که البته بنظرم یه کم، کم داره  یه قوطی روغن نباتی و یه قوطی مایع ظرفشویی گرفته بوده. بعد میاد نهار درست کنه بجای روغن پیاز ها رو با مایع ظرفشویی سرخ میکنه.

 

(سرمه)

 

 

خیلی باحال بود! جات خالی! دیروز داشتم میرفتم دوبار یه 405 پلاک اداری پیچید جلوم! منم رفتم بغل دستش یه نگاه بهش کردم و سرمو تکون دادم! یارو دستشو گذاشت رو بوق! توجه نکردم! رفتم جلوتر دیدم چراغ میده و اومد بغلم شروع کرد چرت و پرت گفتن! سرد بود و شیشه ها بالا نفهمیدم چی زر زر کرد! با علامت دست بهش اشاره کردم بزن بغل یارو زد بغل منم رفتم حدود 20 متر جلوتر زدم بغل! نشستم تو ماشین و پیاده نشدم! یارو پیاده شد و اومد طرف ماشین! نزدیک صندوق عقب که شد گازو گرفتمو با 120 تا صحنه رو با علامت بی تربیتی دست ترک کردم! از آینه که نگاه کردم دیدم یارو داره جر میخوره و مدوئه طرف ماشینش! ولی عمرن بتونه یه ماشین بازو بگیره 

 

(اشکان)

 

 

بچه ها 2روز پیش دوسم اس داده بود سلام اوچولو موچولو(کوچولو موچولو) دلم بلات تنگیده عچقم منم جواب دادم سلام سحر جان خوبی منم دلم برات تنگ شده نوشت خوفم تو خوفی یه لوز با ندین(نگین)بیاید حونمون دیده(دیگه) گفتم حتما مزاحم میشم نوشت چه خبرا مامان اینا خوبن منم جواب دادم اله(اره)ناناسی جونم خوفه خوفن عسیسم(عزیزم)زنگ زده میگه خیلی بیشوری کثافت قطع کرد الان دو روزه جواب نمیده به نظرتون اشتبا کردم مثه خودش حرف زدم

 

 

(هانیه)

 

 

دوره دبیرستان یه معلم داشتیم خیلی بچه هارو اذیت میکرد نه اینکه کاری داشته باشه ها نه ولی سر نمره دادن حسابی حرص میداد اخرای سال بود با چندتا از بچه ها تصمیم گرفتیم بهش بفهمونیم که ما هم میتونیم حرصت بدیم اگه کاری باهات نداریم چون دلمون واست میسوزه. معلمه عادت داشت میومد تو کلاس چادرشو پشت صندلی میذاشت اقا این پونه هم نامردی نکرد قبل از اینکه بیاد رو نشیمن صندلی ادامس چسبوند و پشتشم یه چندتا میخ فرو کرد. معلمه اومد نشست میخواست بره دمه تخته تازه فهمید به مانتوش ادامس چسبیده پا شد یه کم دادو بیداد کرد اومد چادرشو برداره بره گیر کرد به میخ ها پاره شد چادرش کله کلاس فقط میخندیدن اون روز خیلی باحال بود اما اخر سال دو نمره از همه کم کرد تازه گفته حلالمونم نمیکنه ولی ما که کلی خندیدیم                                                                                                        

 

(هانیه)

 

 

 

اینم یه داستان از طرف پسر خالم .ینی به زبون خودش مینویسم:تو محرم با حسین و سامان (پسر داییم و داماد داییم)رفته بودیم خونه یه شیخ که کلی از ادمای درست حسابی که همه سرشون به تنشون می ارزه و از امام و پیغمبر خیلی میدونن اونجا بودن.بعد یکی از اون اقایون از من درمورد امام حسین سوال کرد مثلا میخواست ببینه اطلاعاتم تا کجاست.منم یه چیزایی میدونستم که گفتم بعد از سامان پرسید شما چه اطلاعاتی دارید ؟پسر خالم میگفت سامان همچین ژستی گرفت که گفتم باز خوبه لابد این یه چیزایی میدونه ابرومون نمیره از اون حسین که هیچ بخاری در نمیاد.خلاصه سامان ژست گرفت و گفت:بله بسم الله الرحمان الرحیم.....بسم الله الرحمان الرحیم......اقا حسین شما بفرمایید .میگه همه خشکشون زد فقط بهش نگاه میکردن ما هم که دیدیم که اوضاع خرابه اومدیم بیرون فقط خندیدیم بیچاره پسر خالم از خجالت دیگه اونجا نمیره .

 

 

(هانیه)

 

 

 

 

 سفر به شیراز قسمت اول :

(اخطار!!! هر گز این شوخی ها را با دیگران نکنید، زشته ...)

راستش تو این سفر هم با جان فشانی های بی دریغ من کلی تفریحات سالم انجام دادیم اما نمیشه همشو گفت چون خوب دیگه بعضی هاشون یا به شدت بد آموزی دارن یا یه کم ناجورن خو دیگه .

حالا بماند که چقدر توسط عواملی پلید و دستهای شیطانی سعی شد ما به این سفر نریم اما بالاخره رفتیم (یه بار دیگه جنگ من و میترا و سعید و خانم (س) رو براتون مینویسم)

همه چیز از اونجا شروع شد که خانواده ی عموی شهرام اومدن اصفهان و شهرام بهشون گفت: پس چرا بهرام رو نیاوردن ؟ و جواب گرفت که آقا بهرام گفته حال ندارم بیام . خوب بذا رید اول بهرام رو براتون معرفی کنم : 1- بزرگترین خالی بند تارخ بشر (ایشون ادعا دارن دوبار پشت سر هم توی دوبی (تنها جایی که رفته) مچ آرنولد رو خوابونده . 2- دارای توهمی قابل تامل (ایشون ادعا میکنن اطراف شیراز یه جایی هست که مار های پشم آلو و پرنده و شاخدار زندگی میکنن (تقریبا یه اژدهای کوچک پشمالو) و ایشون یکیشونو یه جا یی قایم کرده و دانشمندها هی بهش اصرار میکنن اونو بهشون یه ملیارد دلار بفروشه و ایشون قبول نمیکنه 3- دارای عمق خوابی حیرت انگیز (چند سال پیش یه بار من و شهرام  با دشک بردیمش تو حیاط انداختیمش تو حوض و در لحظه ی خفگی از خواب بیدار شد) 4- بی نهایت ترسو و بینهایت علاقه مند به جن و روح و ... . 5- فوق العاده کودن و زود باور در حد یه جلبک(مثلا شهرام بهش گفته اسی پدرش یه موجود فضایی بوده و مادرش انسان و ایشون الان کاملا به این قضیه باور دارن) 6- تنبل ترین موجودی که خدا خلق کرده (یه فست فودی تقریبا بزرگ داره که ایشون فقط دم عصرها میره دم مغازه پارک میکنه زنگ میزنه به صندوق دارش که سود روز قبل رو براش بیاره ) 7- سن 36 سال 8- وضعیت تاهل دو بار مطلق (مطلقه به زن میگن) چون حاضر نمیشده خونه ی جدا بگیره حالا چرا چون معتقده هیشششششششکی دست پخت مامانشو نداره . (بد نیست اینم بگم مادر ایشون معمولا ایشون رو به اسم بهرام الهی داغش به دلم بمونه صدا میکنه . )

خوب وقتی شهرام گفت بهرام نیومده اصفهان یه دفعه من و اسی نگاهمون به هم گره خورد و در برق نگاه هردومون شراره های تفریح آفرینی و انتقام(بعدا میگم انتقام چی) موج میزد . بعد به شهرام گفتم : میتونی کلید خونه ی عموتو بدون اینکه به بهرام بگه ما داریم میریم شیراز بگیری ؟ شهرام گفت : اتفاقا خود عموم گفت با دوستات برید شیراز پیش بهرام  ولی من گفتم بچه ها حالشون از ریخت بهرام بهم میخوره . خلاصه  ما دو روز بعد در راه بودیم با کلید و بدون اینکه بهرام بفهمه ما توی راهیم . (چون شهرام کلید خونه ی عموشو دزدکی کپی کرد و از توی راه بهش زنگ زد که ما داریم میریم پیش بهرام و بهرام  ساعت هشت  صبح که چه عرض کنم چهار بعد از طهر با بیل از زیر پتو بیرون می آد و امکان نداره کسی بتونه باهاش تماس بگیره و خبرش کنه) .  خوب نزدیک های ساعت 2.5 بود که من و اسی و شهرام و سعید بالای سر بهرام حلقه زده بودیم و ایشون بادهانی باز داشت خر و پف میکرد . طبق نقشه ی قبلی جورابهای زنونه ای رو که به عنوان توشه ی راه با خودمون آورده بودیم رو رو سرمون کشیدیم و بعد اسی یهو با تموم قدرت داد زد پاشو بچه قرتی بگو ببینم طلاها تون رو کجا قایم کردین ؟؟؟ (باور کنید هنوز که صدای عربده زدن اسی رو یادم میاد ابرو هام دو دل میشن که بریزن یا نه .) بهرام بد بخت (که تو حوض هم از خواب بیدار نمیشد) از ترس چسبید به سقف و با دهانی نیمه باز یه دو ثانیه به ما چهار تا جوراب به صورت نگاه کرد و اولش گفت :ئییییییی ئییییییی ئییییییی بعد گفت : یا خدای آسمون و زمین و در ادامه افزود: چی فرمودید بزرگوارها ... . همینجور که رو زمین پهن شده بود و نیم خیز بود با لگد زدم تو شکمش و گفتم : طلاهاتون کجان ؟ ایشون هم عین بچه ی آدم جای طلا ها و سند زمین و خونه و مغازه و پول رو برامون توضیح داد و بعدشم ساعت مچیشو هم باز کرد و داد به اسی و گفت : ساعت طلاست چهار پنج ملیونی می ارزه . وقتی در حال انفجار خنده جورابها رو از سرمون در آوردیم اولش یه دو ثانیه خندید و هی گفت شوخی بود... شوخی بود ... بعدشم از حال رفت ... . خلاصه  بردیمش تو حموم و آب یخ رو روش باز کردیم تا زنده شد ، تا یه ربع بعدش داشت عق میزد و ما هم کف زمین داشتیم از خنده به خودمون میپیچیدیم . بعدش که یه کم حالش جا اومد اومد سرمون داد زد : از خونمون گمشید بیرون ... . که دو باره بساط تفریحمونو جور کرد منو شهرام و اسی گرفتیمش بردیمش تو حموم اول خوب خیسش کردیم بعد با زیرشلواری و تیشرت خیس انداختیمش تو کوچه و در رو روش بستیم . تا یه ده دقیقه هی زنگ میزد و هی میگفت : غلط کردم بذارین بیان تو خونه ... خیلی سرده دارم یخ میزنم . شهرامم هی میگفت : تو جلوی دوستام بهم توهین کردی باید بمیری حالا ... (داش دیوونه) و اسی هیچ جلوی پروفسور سعید دیگه روم نمیشه سرمو بالا بیارم . اونم هی میگفت خو پروفسور رو بیار پشت آیفن تا بگم غلط کردم . شهرام ... نامرد دارم از سرما یخ میزنم ... . شهرام هم گفت اگه در رو باز کردم باید جوراب سعید رو ببوسی قبوله !!! بد بخت قبول کرد تا در رو باز کردیم . تا اومد داخل یه لنگه جوراب سعید رو دادیم دستش و اونم گفت : عمرا جورابشو ماچ کنم . دوباره ریختیم سرش که ببریمش تو حموم که اینبار زود قبول کرد . البته سعید نذاشت جورابشو ماچ کنه و دوربین های موبایل ما بی نصیب موند . خلاصه هی بعدش میگفت شهرام خیلی نامردی نزدیک بود بمیرم خوبه پسر عموتم اگه غریبه بودم چکار میکردی ؟ شهرام گفت : بی پدر یادته پارسال داشتم کولر گازی قدیمیتونو باز میکردم پله رو از زیر پام کشیدی و با کمر افتادم زمین بعد گفتی این کار اون جنه است که تو خونمونه ؟؟؟ اینم که کار ما نبود کار اون جنه بود با رفیقاش ریختن سرت . بچه پررو بازم زیر بار نمیرفت که ، هی میگفت کار جنه بوده ... . بعدش ازش پرسیدم بهرام میگم تو که زور آرنولدو داری چرا پا نشدی یه کتک سیر به ما بزنی ؟ اونم کاملا جدی گفت : آخه نه اینکه ضرب دستم سنگینه گفتم با پول قضیه رو حل کنم بهتر از اینه که هی بخوام بعد از پله های دادگاه برم بالا و بیام پایین .اینجا بود که همه زدیم زیر خنده و آب دهن اسی پرید تو حلقش و داشت یه ساعت سرفه میکرد ... .

(ادامه دارد)