نه واقعا اونهایی که بهم خیانت کردن و دیس لایک کردن ، چطوری روشون میشه برن و این خاطره ی من بدبخت رو که دست رنج و حاصل عرق ریختن کف دستهای بدبخت و پینه بسته ی منه رو بخونن و بخندن؟ 

اما لایک کننده های عزیز شما با خوشحالی و بدون احساس گناه برید تقدیم به شما عزیزان که در تمام مدت این نبرد مشغول جانفشانی بودید . 


دوستان این ممکنه یه کم طولانی باشه بذارید سر وقت بیاید و بخونیدش .

 

سفر شیراز قسمت دوم :

 

... شب که شد و شامو خوردیم بهرام شروع کردن به زر زدن درباره ی جن و ارواح و اشباح و ... . احتمالا میخواست انتقام بلاهایی رو که سرش آورده بودیم رو بگیره و یعنی ما رو بترسونه بیچاره احتمالا تو تخیلاتش تصور کرده بود بعد از اینکه برنامه ریزیش درست از آب دراومد ما چهار تا میریم تو کمدی جایی قایم میشیم و در حالی که زانوهامونو بغل کردیم و عین بچه اردک میلرزیم و هی التماسش میکنیم تا ما رو از شر اجنه ی تو خونشون نجات بده . اول شروع کرد به ... ه خوری درباره ی اینکه آره خونه ی ما جن داره و من فقط میبینمش و هر وقت که من بهش بگم ظاهر میشه البته اگه سر حال باشه و یه بار توی چت به دانشمند آمریکایی نشونش دادم و دانشمنده گفت: هفت ملیون دلار ازت میخرمش . (یادتون که نرفته اون اژدها پشمالوش رو هم خدا تومن ازش میخواستن) شهرام بهش گفت : خو بهناز (خواهر بزرگه ی بهرام) هم میگفت چند تا جن تو خونه ی اونها هم هست که بهرام با عصبانیت جواب داد : برو بابا اونها رو هر سه تا جن خونشون صد هزار دلار قیمت گذاشتن . یعنی خداییش اگه دکترای اوسکولوژی نداشتم حتما بعد این جواب از خنده منفجر میشدم . فقط خدا خدا میکردم سعید کار رو خراب نکنه و بزنه زیر خنده ولی از شهرام و اسی مطمئن بودم که مخشون داره عین ساعت کار میکنه که بهرامو اسکول کنیم و هم آماده ی هماهنگ شدن با برنامه ی اونها بودم و هم داشتم خودم نقشه میکشیدم . (توی اسکولیشن این درس بزرگیه ، نقشه کشیدن انفرادی و آمادگی لحظه ای برای هماهنگی با دوستان همدست) . شهرام گفت : خفه شو بهرام جن های بهناز اینا هم جنسشون خوبه . که یه دفعه سعید دهن باز کرد و به شهرام گفت : شهرام ، اینقدر پسر عموتو مسخره نکن  بعدشم یه چند ثانیه سکوت کرد . یعنی دلم میخواست همون موقع بلند بشم و با لگد صورت سعید رو شوت کنم(فکر کردم دوباره داره بچه مثبت بازی در میاره) . که سعید گفت : هر چند این مسئله سریه و دانشگاهی که توش کار میکنم ازم تعهد کتبی گرفته که جایی اینو بازگو نکنم ولی من الان سرپرست گروه محقق هایی هستم که روی پروژه ی موجودات ناپیدا کار میکنن . بعدم گفت اگه یه چیزی نشونتون بدم قول میدید جایی حرفی نزنید . ما هم عادی گفتیم آره قول میدیم . اما بهرام گفت : آره به شرفم قسم به خداوندی خدا قول میدم ، (همون موقع فهمیدم تنور داره به اندازه ی کافی گرم میشه ،لبخند محو روی لبهای اسی و شهرام هم نشون میداد اونها هم فهمیدن) . بعدش سعید راه افتاد رفت و لپ تاپشو آورد و بعد از اونکه کلی پسورد داد به سیستمش یه فایل تصویری رو باز کرد . اما تا میخواست شروع بشه نگهش داشت و به شهرام گفت این پسر عموت قابل اعتماده ؟ شهرامم یه نگاهی به بهرام انداخت و گفت : نمیدونم والا چی بگم ، این همین الان الکی الکی جن خودشونو واسه هیچ و پوچ لو داد . (دانشجویان بدجنسکی عزیز دقت کنید چون شهرام از نقشه ی سعید بی خبر بود و اصلا نمیدونست سعید چیزی تو چنته داره یا نه جو رو معلق کرد که اگه سعید چیزی نداره باز هم بهرام فکر کنه یه خبری بوده به این میگن کار تیمی) ، بهرام افتاد به التماس اما سعید میگفت ببین بهرام جان اگه اینو نشونت بدم و جایی حرف بزنی هم جون خودتو به خطر میندازی هم جون و شغل منو پس بیخیال شو . بعدم منو اسی و شهرام گفتیم خوب به ما نشون بده ما که از پروژه های قبلی هم خبر داشتیم و قسم نامه رو اجرا کردیم و جز گروهت حساب میشیم (حالا اینها یعنی چی ؟؟؟ یعنی باز کردن راه برای تفریحات سالم بعدا میبینید به چه دردی میخوره). خلاصه رفتیم دورتر و در حالی که بهرام با چشمانی پر از حسرت به ما نگاه میکرد مشغول دیدن شدیم . واقعا صحنه ی جالبی بود یه بیمار هیستریک بود که روی یه تخت تو آسایشگاه داشت جیغ میزد بعد چندتا دکتر اومدن بالا سرش و یه چیزی بهش تزریق کردن و بعد از یه چند ثانیه یه چیزی مثه یه ابر رقیق قرمز از بدن یارو دیوونهه اومد بیرون و یارو آروم شد . بعدشم یه دکتره اومد و به زبون آلمانی یه کم شیسه دیش ویختون آس ای داس کرد و صحنه تموم شد . بهرام که صدای جیغ های یارو خل و چله رو شنیده بود هر کدوم از چشماش شده بود اندازه ی یه بشقاب پرنده و هی التماس میکرد و قسم میخورد که دهنشو نگه میداره . خلاصه شهرام پا در میونی کرد و سعید هم راضی شد که اگه بهرام مراسم قسم نامه رو اجرا کنه جز گروه محسوب میشه . بهرام هم گفت قسم میخورم . که بهش گفتم قسم نامه که اینطوری نیست ، مراسم خاصی داره ولی هرجاش نخواستی میتونی بگی نمیخوام و تموم میشه. بعد به شهرام و اسی گفتم برید یکی از اتاق خوابها رو آماده کنید و حسابی تاریکش کنید . بعد به بهرام گفتم چراغ مطالعه داری ؟ گفت آره و تند رفت چراغشو آورد . خلاصه اتاق آماده شد و من به بهرام گفتم  یا لا هر چی من میگم رو بگو . بعدم به شهرام گفتم تو هم ازش فیلم بگیر که بعدها نزنه زیرش ، اونم شروع کرد با گوشی فیلم گرفتن .  خلاصه بهش گفتم بگو : من بهرام ... ... در این شب (حالا اونم داره هی پشت سر من تکرار میکنه ) سوگند یاد میکنم که همواره چون سگی با وفا (در این قسمت بهش گفتیم باید هر جا اسم سگ میاره بعدش عو عو کنه  و اونم میکرد) همواره از اسراری که به من گفته میشود ، حفاظت کنم و چون سگی دوست داشتنی (عو عو عو ) باشم . خلاصه فیلمو گرفتیم و گفتیم حالا مرحله ی بعد . بعد شهرام به سعید گفت : پروفسور میشه کلمه ی رمز رو بهش بگی ؟ سعیدم تو گوشش یه اسم چرتی گفت و بعدش گفت به هیچ وجه نباید به اونایی دیگه اسمو بگی . بهرام هم خیلی جدی به سعید نگاه کرد و گفت مطمئن باشید پروفسور .

خلاصه من و اسی و شهرام بردیمش تو اتاق و با یه کیلومتر نخ پرده بستیمش به صندلی کامپیوترش و سه تایی شروع کردیم  باز جویی حالا اتاق تاریک چراغ مطالعه تو چشم بهرام ، پرسیدم اسم ؟ گفت : بهرام اسم پدر؟ ... . خلاصه پرسیدم : تو سال 1942 کی مامور مخفی ما رو توی بنین لو داد ؟ گفت نمیدونم که شهرام بی وجدان با کشیده گذاشت تو گوشش و آروم گفت : ببین بشاش تو مامور مخفی بنین من الان میخوام مثه بچه آدم بگی سعید چی بهت گفت ؟ من زبونتو باز میکنم . بهرام هم که حسابی جو گرفته بودش و حس میکرد یه پارتیزان اسیر تو دست گشتاپو هستش تف کرد تو صورت شهرام . شهرامم به اسی گفت : برو برام آبجوش درست کن تا این ...(حرفهای بد بد) رو به حرف بیارم . بهرام هم که توی انتهای حالت جو گرفتگی بود سر اسی داد زد : سعی کن آبشو دویست درجه جوش کنی فضاییه حر..م زاده (یادتون که هست شهرام قبلا بهش گفته بود اسی نصفش فضاییه) خلاصه تا اسی آبجوشو آورد شهرام اون بدبختو له کرد و اونم جیکش در نیومد وقتی هم آبجوش رسید به اسی میگفت : فضایی کثافت بیا بریزش تو چشمام و بعدش شروع کرد به آواز خوندن که دیگه خلاصه بهش گفتم آفرین مرحله ی دوم رو هم قبول شدی،  ولی الان مرحله ی سومه باید بری پتو بکشی رو سرت و زیرش تا میتونی باد ول بدی تا نگفتم هم حق نداری بیای بیرون مگه اینکه حاضر بشی اسم رمزو بگی . اونم گفت عمرا تند رفت زیر پتو و از اون زیر پرسید باید چند تا ول بدم ؟ که جواب دادم یه هفت هشتا حد اقل . خلاصه هی داشت سر تعدادش از زیر پتو چونه میزد که ندارم و نمی آد و الانه که بری...م به خودم و اینها که دیگه قبولش کردیم و بردیمش بیرون و به سعید گفتیم قابل اعتماده و سعید هم فیلمو نشونش داد . بهرام هم که کف کرده بود از سعید پرسید اون دکتره چی میگفت ؟ سعید هم گفت : اونی که رو تخته و داره جیغ میزنه یکی از همکارای ماست که دارن جنی رو که تو بدنش کار گذاشتن رو خارج میکنن . این اول عملیات بود که ما بلد نبودیم چطوری جن رو تو بدنمون نگه داریم ولی بعدها یاد گرفتیم و الان همه ی همکارا یکی یه جن تو بدنشون دارن که به عنوان بادیگاردشون عمل میکنه . بهرام پرسید : تو هم داری؟ سعید گفت : آره ، مسلمه . در جا گفتم : البته جن تو مالی نیست زورش عمرا به من برسه سعیدم سرم داد زد : ... (داش دیوونه) خفه شو با این چیزا شوخی نکن میخوای عصبانیش کنی ؟ (دانشجویان بد جنسکی عزیز به خاطر داشته باشید که من عمدا سریع پریدم وسط بحث تا فرصت به بهرام ندم که بپرسه میشه نشون من بدیش ؟)  منم گفتم مثلا عصبانی بشه چه غلطی میتونه بکنه و هر هر خندیدم که سعید با دست کوبید رو سینه ام منم شروع کردم به خندیدن که دیدی طوری نشد که یهو الکی شروع کردم به بالا و پایین پریدن و جیغ زدن و خودمو به در و دیوار کوبیدن و بعدم رفتم استکانهایی که توش چایی خورده بودیم و برداشتم و پرت کردم واسه بچه ها و افتادم رو زمین و هی به سعید التماس میکردم که نجاتم بده و هی حرفهای بی معنی میزدم (مثلا یه چیز تو این مایه ها : هخفش گلو بز نی جح خوووووووووو و ... ) دیگه اسی و شهرام افتادن به وساطت که سعید بی خیال شو ولی بهرام هی میگفت نه ، نه ولش کن تازه داریم حال میکنیم ها ... ... (حرفهای بد بد ) فکر کرده با همه چیز میشه شوخی کرد . منم داشتم رو زمین کله ملق میزدم و به بهرام میگفتم خدا خدا کن زنده نمونم و الا کشتمت ... ... (حرفهای بد بد) وبعد دوباره هت میخسورتی لا بیس شی هن  و... . که خلاصه یه یک دقیقه بعد سعید اومد دستشو گذاشت رو سینه ام و یکدفعه آروم شدم و تا ده دقیقه بعد یعنی که از هوش رفتم، تکون نخوردم . بعد سعید به بهرام گفت : خوب حالا نوبت توئه جنت رو نشونمون بدی و الا تو رو میندازم زیر دست جنم تا مجبورت کنه . حالا سرعت دروغ سازی بهرام رو ببینید . بهرام گفت : درست تو همون موقع که تو داشتی (داش دیوونه) رو تنبیه میکردی جن من از ترس در رفت . خلاصه سعید بهش گفت : اگه به مدت سه سال درست بری سر کار و بیای و مثه آدم زندگی کنی اگه بدنت کشش داشت خودم یه جن بهت میدم . شب که ما میخواستیم بخوابیم بهرام رفت تو اتاق و شروع کرد با نامزدش حرف زدن شهرامم رفت فال گوش ایستاد و بعد اشاره کرد که ما هم بریم ، بهرام داشت به نامزدش میگفت : عزیزم حیف نمیتونم بهت بگم امشب یه چیزی دیدم که به هرکس بگم باورش نمیشه ... فکر کنم دختره هم هی داشت میگفت نه باید بگی که بهرام گفت: میخوای با دونستنش منو خودتو پروفسور رو به کشتن بدی ؟ امابذار ببینم پروفسور حاضره تو هم مراسم سوگند رو اجرا کنی بعد از سوگند فقط میشه بدونی ... .

خوب دوستان این درسهای بد جنسکی بیشتر به این دردتون میخوره که یهو خدایی ناکرده کسی با این ترفندها سر کارتون نذاره .

(ادامه دارد در صورتی که در خواست داشته باشد)