برای خواندن لطفا به ادامه ی مطلب بروید . منتظر خاطرات بامزه ی شما هم هستیم .قلب                                                   

 

 

 

 

 

 


انروز زنگ زدم ب دوستم تا با دختر دایی 5 سالم حرف بزنه..دختر داییم شروع کرد به زر زر کردن ک سلام عزیزم خوبی قربونت برم؟؟دردو و بلات بخوره تو سرت عزیزم..چه خبرا؟؟بعد من همینجوری هنگیده بودم..عکس این دوست مام  رو شمارش بود..برگشته میگه نگین جان این عکس توئه عزیزم؟؟یعنی دختر بیچاره پشت تل نمیدونس بخنده هنگ کنه؟یا حرف بزنه خلاصه با کلی زور و اینا نگین گفت اره عزیزم عکس خودمه..بعد این گف وای تو چقدر خوشگلی خیلی ماه شدی؟؟بعد نگین گفت میدونم عزیزم همه میگن..بعد فاطمه یا همون دختر داییم گفت وای تو چقدر باهوشی...یعنی تیکش عالی بود..منو کیمیا پخش زمین بودیم..بعد دیگه فاطمه خیلی از رده پرت شد. مثلا میگف مادرجان بیا ببرمت حموم..واسه خودش چرتو پرت میگفت .

یه سری ام تو غدا مو پیدا کرد برگشته مو رو تو دستش گرفته ب خالم نشون میده میگه عمه جون مو پختی؟؟؟؟؟؟یعنی من موندم این بشر میدونه داره تیکه میندازه یه چیزی میگه فقط.. ب نظرم از یه دختر 4  یا 5 ساله بعیده...

 

(سوگند)

 

 

رفتم داروخونه سیستم شتاب طبق معمول کار نمیکرد! یه دونه از این باکلاس سانتی مانتال بچه خوشکلا برگشت گفت دکتر عزیزم میشه از کارتم بکشی! دکتر گفت نه شتاب خرابه بانکت تجارت باشه میشه! تجارته! یارو گف نه متاسفانه صدارته! صدارت! یه وضی بود ملت کف داروخونه یکی داشت قرص گاز میزد یکی شیاف..... یکی به خودش آمپول میزد یکی سرم کرده بود تو حلقش!

 

(اشکان)

 

 

 

راستی یه چیزی غذا درس کرده بودیم مونده بود بیرون کپک زده بود یک بوی بدی میداد من رفتم درشو برداشتم همه از اتاق زده بودن بیرون هی بهم چیز می گفتن که چرا درشو برداشتی تا 5 دیقه همه پنجره ها رو باز گذاشته بودیم عصر که همه خوابیدن خواستم درشو باز بذارم که همه فیض ببرن دوسم نذاشت گفتن این دفعه دوستان گرامی می کشنت.

 

 (روشنک)

 

 

 

 

یه روز اومدم وبلاگ داش دیوونه دیدم زیرش یه نظر سنجی گذاشته که دوس دارین کدوم قسمت بیشتر باشه! عکس جوک خاطرات من! منم دیدم ملت بیشتر به جک رای دادن! گفتم بذار به خاطرات رای بدم چون بهتره! یه رای دادم و حس بدجنسناکیم گل کرد! خوشبختانه با یه آی پی میشد هزار بار رای بدی! حدود 40 باری به خاطرات رای دادم! و اینجوری ... به رای گیری داش دیوونه 

 

(اشکان)

 

سفر به شیراز قسمت سوم (قسمت آخر) :

 

ظهر بهرام بهمون گفت : بچه ها میاید شب بریم مغازه ی خودم پیتزا بخوریم ؟ راستش من زیاد مایل نبودم ، یه من و منی کردم و تسلیم نظر جمع شدم .  اما نظر شهرام و اسی و سعید مثبت بود ، اما شهرام گفت ببین میآیم ولی به یه شرط ، به شرط اینکه نخوای با کلاس بازی دربیاریم و بذاری راحت باشیم و در ضمن ما چهار تا آبمون توی یه جو نمیره و باید رو چهارتا صندلی مجزا بشنیم . بهرام یه نگاهی بهمون کرد و گفت : خدا وکیلی میخواید چه بساطی بچینید ؟ اسی گفت : ببین بیا با هم رو راست باشیم ما میخوایم یه جوری واسه خودمون پایه خنده جور کنیم ولی مغازتو خراب نمیکنیم . خلاصه بهرام هم قبول کرد و گفت : حالا که منم تو بازیم بیاید یه نقشه با هم بکشیم . البته با نظر بهرام نقشه قشنگ تر شد و خودمون پنج نفری قبل از اجرا اینقدر خندیدیم که تا یه ساعت بعد از تموم شدن نقشه هامون نای بلند شدن نداشتیم و خداییش ما هیچه های شکم من از شدت خنده درد میکردن .

خلاصه شب که شد همگی رفتیم طرف پیتزا فروشی بهرام و بهرام هم سفارشای لازم رو به شاگرداش کرده بود . آقا سرتونو درد نیارم ساعت نه که رفتیم مغازه ی بهرام حسابی شلوغ بود ولی دو  تا از میزها رو پیش پیش رزرو داشتیم . اول سعید و اسی رفتن داخل و طبق نقشه سعید نشست رو صندلی و اسی هم کنار میزش نشست رو زمین (آشغال نشسته رو زمینش هم یه طوری بود که انگار نشسته رو صندلی بسکه درازه) یه پنج دقیقه بعد من و شهرام و بهرام رفتیم داخل و بهرام رفت تا سفارش پیتزا ها رو بده و اما خنده دار اینجا بود که همه ی ملت داشتن به اسی و سعید که تو اون وضع عجیب نشسته بودن نگاه میکردن و بعضی ها ریز ریز میخندیدن و بعضی ها هم دنبال دوربین مخفی میگشتن و بعضی ها هم در عمق تعجبشون داشتن غواصی میکردن  . خلاصه یه ده دقیقه بعد چهار تا پیتزای اول از راه رسید و من و شهرام خیلی عادی شروع کردیم به خوردن . اما سعید شروع کردن و اول دو تا پیتزا رو کشید طرف خودش و اول خودش یه قاچ پیتزا برداشت و مشغول شد . یه ده ثانیه بعد اسی عین سگ کتک خورده شروع کرد به آروم زوزه کشیدن (خداییش استاد این تقلید صداس نسناس) بعد شهرام یه قاچ از پیتزا کند و انداخت رو میز جلوی اسی . اسی هم بدون استفاده از دست (درست عین سگ با بغل دهنش) شروع کردن به خوردن سعید هم درست مثه اینکه داشت با حیوون خونیگش  رفتار میکرد دوباره شروع کرد خیلی عادی غذاشو خوردن و یه چند ثانیه بعد تیکه دوم رو انداخت جلوی اسی رو میز و ... . تو همون حین یکی میخواست با موبایلش فیلم بگیره که بهرام سریع رفت جلو و به یارو گفت فیلم نگیر آقا و یا رو هم بی خیال شد . خداییش نصف ملت داشتن مثه اسب میخندیدن و نصف دیگه گیج شده بودن . یه چند دقیقه بعد من یه تیکه از پیتزامو کندم و شروع کردم به موچ موچ کردن و اسی برگشت طرف من و درست عین سگ نگاهم میکرد بعد اون تیکه پیتزا رو گرفتم طرف اسی و اسی هم چهار دست و پا اومد طرف میز ما . و منم شروع کردم با دست بهش غذا دادن . اونم تند تند میخورد و هی زوزه ی یواش به عنوان سپاسگزاری میکشید . توی همون حین یه بچه ی چهار پنج ساله هم پیتزا به دست اومد طرف اسی که به این حیوون بدبخت غذا بده که مامانش تند بغلش کرد و نذاشت . اما یه دو تا پسر جوون شروع کردن به پیتزا طرف اسی گرفتن و موچ موچ کردن اسی هم قشنگ بلند شد رفت طرفشون ولی اینبار با دستاش پیتزاهای اونها رو گرفت و خورد و بعد اشاره کرد به بقیه ی پیتزاشون رو میز . خلاصه نمیدونم یاروها ترسیدن یا دلشون سوخت همه ی باقیمونده ی غذا رو دادن به اسی ، اونم نامردی نکرد و همه رو خورد . خلاصه یه دوقیقه بعد کل ملت داشتن برای اسی موچ موچ میکردن و تیکه ی پیتزا نشونش میدادن اونم د بخور . فکر کنم تمیز یه شیش تا پیتزا رو خورد . خلاصه بعد از چند دقیقه بهرام  یه سه تا پیتزا رو تو مقوا داشت می آورد طرف میز ما (که یعنی ما میخوایم اینها رو ببریم)که اسی یهو بلند شد و حمله کرد به بهرام و سه تا پیتزا رو ازش قاپید و زوزه کشان الفرار . سعید هم هی تند تند پشت سرش داد میزد پاپی پاپی بی ادب نشو برگرد ... و افتاد دنبال اسی و اونم در مغازه رو باز کرد والفرار و سعید هم دنبالش ، جالبتر اینکه ملت هم دنبال اونها از مغازه رفتن بیرون ببینند آخرش پاپی چکار میکنه؟(ما هم دنبال ملت) که جلوی چشم حیرت زده ی اونها پاپی پرید سوار بی ام دبلیو ی سعید شد و با پیتزاها فرار کرد . خنده دار تر از همه ی اینها جمله ی یه مرد میانسال شیرازی بود که با لهجه ی غلیظ شیرازی گفت : اووووووی چه سگ پولداریم بود که دیگه بعد از جمله ی اون ملت داشتن از خنده زمینو گاز میزدن . (البته در همون حین سعیدم داشت تو خیابون دنبال ماشین میدوید و هی میگفت پاپی مودب باش ... ) همون مرده دوباره گفت : چه سگ خریه ها نمی ایسته صاحبشو سوار کنه سگم سگهای قدیم و باز مردم کم مونده بود کف زمین دراز بکشن  . خلاصه ما هم تو شلوغی متواری شدیم .شب که بهرام برگشت میگفت بعد از رفتنتون کل ملت تو مغازه بلند بلند هی به هم میگفتن پاپی بخور پاپی بشین پاپی مودب باش و .... چند روز پیش هم بهرام زنگ زد ه بود به شهرام و گفته بود : هنوزم یه عده میآن در مغازه و سراغ پاپی رو میگیرن .

(به امید اینکه خوشتون اومده باشه )

 

(داش دیوونه)

 

 قلب