میتی برو کمک دوستت سیم سیم جرات داشتم و نوشتم .

 

بقیه در ادامه ی مطلب .

 

منتظر


یه دو سه هفته پیش نزدیکای ساعت دو بود که که ممد (معروف به شیزو –به علت داشتن بیماری شیزوفرنی) یه قابلمه ی گنده آش رشته آورد دم محل کارمون بهمون داد که به قول خودش نخواد برای نذری دادن از این کله ی شهر بیاد تا اون کله ی شهر (از دم خونه ی باباش اینها تا دم خونه ی ما سه کورس هلیکوپتر میخوره) من ابله هم زنگ زدم به ویدا گفتم آبجی برام یه کلی آش رشته آوردن وقت ناهار بیا دفتر ما بشینیم با هم بخوریم در ضمن به اون میترا هم نگو بیاد که حال ریختشو ندارم (چون عادت میترا اینه تا جایی که تونست کوفت میکنه بقیه اشو هم میبره واسه اون دخترای انتری که تو بیمارستانشون نقش پرستار و دکتر رو بازی میکنن بعدشم میگه چشمت کور میخواستی خبر ندی) چشمتون روز بد نبینه ساعت دو نیم که شرکت تعطیل شد یه لشکر از گشنه گداها شامل میترا و دوستان با یکی یه کاسه و قاشق حمله کردن به محیط کار ما و خود ویدا هم از خجالتش نیومده بود . هیچی تا رسیدن سر دیگ گنده ی آش اولش همشون مثه سرخپوستها یه کم کل کشیدن که به همشون میرسه و بعد میترا خانوم یه کم چشید و گفت کشکش کمه برو برامون کشک کاله بخر بیار تا بهش اضافه کنیم ما هم رومون نشد بگیم نه و رفتیم کشک بگیریم . حالا تا اینجا رو داشته باشین .

آقا ما یه رفیق (یه جورایی همکار هم هست) داریم فامیلش نسترن هستش و همیشه ام همه بهش میگیم نسترن جووووون (واسه ی خنده) و منم واسه ی خنده اسمشو تو گوشیم نسترن جیگر ذخیره کردم .

خلاصه وقتی ما در به در کشک کاله بودیم این نسترن زنگ میزنه به گوشی ما . میترای فضول هم میره سر گوشی میبینه نوشته : تماس از طرف نسترن جیگر . اونم یه کم به مغز علیلش فشار میاره میبینه ما تو فامیل و آشنا دختری به اسم نسترن نداریم و کلمه ی جیگر هم که خودش سه تا شش ماه حبس داره ،میپره گوشی رو بر میداره و میبینه اونور خط یه آقاییه طرفم تا میبینه یه خانمی گوشی رو بر داشته میگه : ئه ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم میترا هم میگه نه داداش درست گرفتی برو گوشی رو بده به اون دختره ی ... (فحش زشت) و بهش بگو این کلکها قدیمی شده که اول بدی یه آقایی زنگ بزنه اگه وضع مناسب بود خودت بیای پشت خط  برو بهش بگو این ذلیل مرده زن و بچه داره و ... . خلاصه این آقای نسترن هم تازه دو زاریش می افته و میگه خانم دکتر ... (فامیلمون) شما هستین ؟ بابا منم مهندس نسترن باباتون منو میشناسن و من همکار داش دیوونه ام و فامیلم نسترنه . خلاصه بعدش میترا هم عذر خواهی میکنه و میگه داش دیوونه نیستن . درست تو همین لحظه ها من داشتم با کشک بر میگشتم که دیدم یهو یه عالمه دختر دارن تو دفتر با جیغ و ویغ میگن و میخندن . (میترا داشته جریان رو تعریف میکرده و اونها هم میخندیدن) خلاصه تا رسیدم بالا و من رو دیدن صدای خنده ی همشون دو برابر شد و بعدم میترا هر هر کنان واسم قضیه رو تعریف کرد . کارد بهم میزدن خونم در نمی اومد دلم میخواست اون دیگو بکنم تو حلقشون . اما یه دفعه یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد ، گوشی میترا که روی میز کارم بود ، منم الکی یه کم خندیدم و آروم گوشی رو کش رفتم و گذاشتمش تو جیبم . بعدش به بهانه ی شستن دست و صورتم رفتم بیرون و گوشی میترا رو خاموش کردم تا مبادا زنگ بخوره و میترا یادش بیاد گوشیش کجاست . خلاصه وقتی خوب کوفتیدن و به نوبت یکی یه لیس هم به ته دیگ خالی زدن و رفتن منم گوشی رو روشن کردم و از بالا ی لیست دفتر تلفن میتی شروع کردم به انتخاب دوستای صمیمی و مجرد میترا اول : آزاده(یه بچه پولدار لوس که تا حالا دستش به سیاه سفید نخورده) ، ایشون یه همچین اس ام اسی رو از گوشی میترا دریافت کرد : آزاده مردشور اون صورتتو ببرن که شبیه موش خرماست فکر نمیکردم اینقدر آشغال باشی همه ی جریانو فهمیدم دیگه بهم زنگ نزن و طرفم نیا که اگه صداتو بشنوم حلق آویزت میکنم .

نفر دوم : بهاره (یه دخترچندش که فکر میکنه اگه خنگ بزنه خیلی تو دل بروئه) ، بهاره هم اینو دریافت کرد : مردشورتو ببرن زردک (چون بوره) جریان تو آزاده رو فهمیدم اگه دیگه بهم زنگ بزنی و طرفم بیای روده هاتو از تو دهنت میکشم بیرون .

 

نفر سوم چنور( یه دختر لاغر و دراز با بینی عقابی و صورت کش اومده ) ایشون اینو دریافت کرد : خاک بر سرت با اون صورتت که مثه اسب آنتونی کویین میمونه جریان تو و بهاره و آزاده رو فهمیدم اگه دیگه اسممو بیاری نوک اون بینی درازتو بر میگردونم سمت پیشونیت . آشغال حیف من که تو رو آدم حساب میکردم .

 

نفر چهارم : سمانه (یه دختر شکل ننه ی فولاد زره دیو که دچار بیماری خدپ (خود داف پنداریه)  و اینقدر صورتشو جراحی زیبایی کرده که خدا وکیلی یه چیزی شده تو مایه های ماهی بادکنکی اینقدر گه تزریق کرده به لباش که دیگه نمیتونه دهنشو ببنده) ایشون اینو دریافت کرد : سمانه خیلی آشغالی با اون صورتت که آدمو یاد شب اول قبر میندازه کلاغه واسم جریان تو و چنور و بهاره و آزاده رو خبر آورد اگه بهم زنگ بزنی یا دیگه بیای طرفم جوری اون لباتو چنک میزنم که تا یه سال بارون سلیکون از آسمون بباره .

 

نفر پنجم : غزل (یه دختر وا رفته که وقتی راه میره آدم فکر میکنه یه موجود نامرئی هی داره بهش اردنگی میزنه ) ایشون اینو دریافت کرد : ماکارونیه اردنگی از جن خور ، کرم دندون (ایشون دندون پزشکه) دیگه نه بهم زنگ میزنی نه طرفم میای چون جریان تو و سمانه و چنور و بهاره و آزاده رو فهمیدم طرفم بیای میام اون مته ی دندون پزشکی رو میکنم تو حلقت آشغال .   

 

جالبیش اینه که تا وقتی گوشی دستم بود هیچکدومشون به گوشی میترا زنگ نزدن . و بعد هم رفتم گوشی را دادم به میترا و گفتم جاش گذاشته بودی .

 

فردا ظهر ساعت سه بود که دیدم میتی و چنور و سمانه و آزاده و بهاره و غزل اومدن دفترم در حالی که همشون از عصبانیت میلرزیدن و رنگشون پریده بود و من با لبخندی که انگار خود لئوناردو داوینچی بر لبانم نقش کرده بود بهشون نگاه میکردم یهو میترا اومد جلو و آروم گفت : گوشیتو بده و الا الان یه جیغی میزنم که بمیرم . منم خیلی آروم گوشیمو با لبخند دادم بهش و بعد همشون نشستن با هم همفکری کردن و یه اس ام اس به این مضمون ساختن :

(( سلام ، ری * م به سرت خاک بر سر نفهم من یه آدم فاسدم دیگه حق نداری باهام حرف بزنی  )) بعدم فرستادن واسه ی اسی و شهرام و داریوش و پویان و سعید (برادر خود میترا)  بعدم منتظر نشستن بیبینن عکس العمل دوستای من چیه خداییش این جوابیه که تک تک بچه ها در کمتر از دو دقیقه دادن :

اسی : تو فاسدی بعد خاک بر سر من ؟ نه من میدونم تو با من قهر نمیکنی چون تو یه فاسد مهربونی .

شهرام: صد بار گفتم برو تو یخچال بخواب فاسد نشی ،حرف گوش نکردی . اصلا همیشه ننه خدا بیامرزم میگفت با تو حرف نزنم ها من خر گوش نمیکردم .

داریوش: امروز نر*ن بذار فردا میخوام کله امو بتراشم فردا بیا بر*ن که کله ام روغنکاری بشه مزدتم میدم قهر نکن .

پویان : فاسد ، فاسد ،عنو ، شاشو ،نفهم ، بز ، تو هم با من حرف نزن فاسد .

ولی زیباترین جواب مال سعید (داداش میتی) بود:

مرتیکه ی فاسد برو بر*ن تو سر اون خواهر ترشیده ات میترا لیته خاک تو سر نفهمت .

 

برای بچه هایی که تازه با وبلاگم آشنا شدن بگم : میترا و ویدا و سعید با هم خواهر برادرن و بچه های عموم هستن و هم خواهر برادرای شیری من .

 

هیچی دیگه بعدش میترا و دوستاش لرزان و عصبانی در حالی که بیشتر لجشون گرفته بود زدن به چاک فقط موقع رفتن میترا بهم گفت: لجن . منم شروع کرم به خوندن : من یه لجنم آرزو دارم کنارم باشی ... .

به قول داش علی (یکی از بچه های وبلاگ)

نمیدونم بعضی از دخترا آی کیوی خودشون اینقدر پایینه یا کمک هم میگیرن .

خوب ببین داداشم اینها با کمک آی کیوی هم به ذهنشون رسید اون جمله رو بنویسن پس کمک هم میگیرن .

 

خنده ی شما تمام آرزوی منست

داش دیوونه .