ماییم و نوای بینوایی

بسم الله اگر حریف مایی

 

 

بقیه در ادامه ی مطلب 


خوب داداش دیونه جون آماده مرگ باش :

 

یه مدت این آبجیتون از بد روزگار با این داش دیوونه تو یه دانشگاه درس میخوند که البته کرم خدا رو شکر طبق معمول از اونجا هم انصرافید و شرشو کم کرد . دو تا از دخترای هم رشته اش از بخت بدش دوست صمیمی ما بودن حالا چون قرار نیست با دروغ گلاویز هم بشیم و باس راسشو بگیم اون دوستای ما میگفتن کلا پسر و دختر به عشق این عقب مونده ی ذهنی میرن کلاس و اکثر استادا هم دوسش دارن البته یه دوسه تا از اون استادا هم بد جور برزخش بودن . یه استاد ادبیات فارسی داشتن  که بد برزخش بود از بس لامصب ازش سوالای عجیب میپرسیده مثلا استاد : است یعنی چی ؟ یا حرف اضافه ی در با در خونه نسبتی داره ؟ ... حالا اینها بماند و خلاصه همون ترم توی مسابقات شعر دانشجویی این داشمون یه مقام دهن پر کن آورد و از اون طرفم ادبیات گرفت هیجده خلاصه داشمون شاکی شد و رفت رو نمره اعتراض آورد که من باس بیست میشدم اما وقتی نمره های نهایی رو زدن استاد بهش داده بود هشت  وقتی پی گیر شد استاده بهش گفت : من  اون سوالا رو میپرسیدی با خودم فکر میکردم کلا خنگ تشریف داری حالا که فهمیدم شاعری و ما رو سیاه میکردی دیدم باس ادبت کنم . خلاصه کار به داد و قال و شکایت کشی رسید و داش دیوونه آخرش له شد و نظر نظر استاد شد .

 

 

 

 

یه بارم یه استاد  داشتن که فامیلش شادلوپور بود این داش دیوونه هم هر دفعه  بچه ها رو دور خودش جمع میکرد و میرفتن سر وقت استاده و هی این داش دیوونه بهش میگفت سلام استاد خوشحال نژاد ، خوبی استاد خوشحال پور ، خسته نباشید استاد شاد زاده ، حالا این استاده هم یه خورده مثه حقیر چاق بود و یه روز دیگه شاکی شد و بش گفت : عزیز من فامیل من شادلو پور  نه خوشحال زاده ونه چیزی دیگه ، از فرداش دوباره بچه ها رو جمع میکرد میرفت سراغش حالا تو محوطه دانشگاه سر کلاس یا هر جا که میشد گیرش آورد و صداش میکرد استاد چاق لو پور ولی چاقشو خیلی تند میگفت که به نظر شاد بیاد خلاصه آخر ترم اونم بهش داد هفت ، وقتی هم داشتون اعتراض آورد استاده بهش گفت بود درسته فامیلم شادلو پوره ولی کلا من آدم غمگینیم و الان با اون هفتی که بهت دادم دارم حس شادی رو درک میکنم و بازم داشتون له شد .

 

 

زت زیاد   

 

سیما معروف به قوطی له کن

 

 

 

داش دیوونه در جواب چنین گفت :

سیما ی قوطی له کن، نگفتن همه ی حقیقت هم خودش نوعی دروغ گفتنه من همون ترم بالاخره هر دو درس رو نمره گرفتم یکی رو هیجده و یکی رو شونزده و نیم در ضمن یادت باشه نمره ی تربیت بدنی تو رو هم از شیش کردم دوازده . سایه ات از سرمون کم کم ، کم نشه .

 

خوب حالا بریم و منم دو تا خاطره از زمان هم دانشگاهی بودن منو سیم سیم براتون بگم . آقا یه شب من و میترا بد جور تو خونه ی میترا اینها با هم حرفمون شد و میترا هم زد زیر گریه سیم سیم هم اونجا بود و خلاصه سیم سیم شروع کرد به نفرین کردن من و هی الکی حقو میداد به میترا منم به سیم سیم گفتم : تو خفه شو و خودت رو ننداز وسط و خلاصه سیم سیم هم زد زیر گریه و گلوله گلوله اشک میریخت . (حالا سر اینم دعوامون شده بود که میترا الکی رفته بود به دوستش گفته بود که آره خواستگارت معتاده و داداش من یعنی بنده کاملا در جریان اعتیادشه حالا چرا اینو بافته بود ؟ چون چند ماه قبل یارو دختره با سیم سیم حرفش شده بود و بهش گفته بود تو هرچی خوردی پس ندادی، این دو تا هم یعنی اینجوری تلافی میخواستن بکنن ، منم صاف رفتم در خونه ی طرف و بهش گفتم میترا ... خورده و فقط طرف سیگاریه ) خلاصه بعد از اینکه کلی آبغوره گرفتن عمو و زن عموی مارو انداختن به جون ما (البته به خاطر سیم سیم نه میترا) فردا صبحش من و سیم سیم باید با یه سرویس میرفتیم دانشگاه و تا همه ی بچه ها سوار شدن نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای وقت نکرده بود بره مستراح و خلاصه یه طرف پهلوشو بی سر و صدا تو مینی بوس خالی کرد خلاصه قیافه ی همه رفت تو هم و منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم پووووووووووووف و بعد با عصبانیت برگشتم طرف سیم سیم که پشت سرم نشسته بود و با عصبانیت نگاهش کردم یهو دیدم همه با من برگشتن طرفش دارن با عصبانیت نگاهش میکنن . اولش یه دو دقیقه سیم سیم دو ریالیش نیفتاد و یهو وسط مینی بوس افتاد گریه و بعدش هی بلند بلند و گریه کنان میگفت : درسته من چاقم ولی من نبودم. تا خلاصه بچه ها هم دلشون سوخت و گفتن نه بابا میدونیم شما نبودید و سیم سیم باز هم گلوله گلوله اشک ریزان گفت : پس چرا همتون نگاه من کردید؟ که در آن لحظه آقای متین سوتی یکی از ابر سوتی هاشونو دادن و گفتن نه خانم ما همه میخواستیم به ته مینی بوس نگاه کنیم نه اینکه شما گنده اید هر کی بخواد به هر طرف نگاه کنه چشمش می افته به شما...(لازم به ذکر است که متین هر گز فوق دیپلمش رو هم نگرفت) و در کل سیم سیم  قوطی له کن له شد .

 

 

 

 

یه دو هفته بعد از قضیه بالا تازه یه شلوار سفید خریده بودم داشتم تو محوطه دانشگاه ول میگشتم که سیم سیم و  دوتا از دوستاش با لیوان چای سر رسیدند وسیم سیم چایشو ریخت رو شلوارم و بعدش تند گفت ببخشید پام پیچ خورد و بعدشم قاه قاه کنان در حالی آروم داشتن به هم میگفتن حالا همه فکر میکنن جیش کرده دور شدند . خلاصه عصرش من رفتم یه شکایت نامه الکی از سیم سیم یعنی به نیروی انتظامی نوشتم و توش نوشتم چای داغ بوده و پام سوختگی شدید پیدا کرده و بعد هم از طرف چند تا شاهد الکی خودم امضا کردمو ازش کپی گرفتم و کپی شو دادم به دختر داییم نرگس و بهش گفتم برو در خونه ی سیم سیم اینها و اینو نشونش بده و بهش بگو آره داش دیوونه اومد در مغازه ی بابام (لوازم التحریری داشتن) و به من (اونجا کار میکرد و در ضمن همکلاسی من هم بود) گفت تو هم بیا شهادت بده فردا میخوام برم پاسگاه شکایت کنم و منم تا حواسش نبود یه کپی ازش گرفتم و بد جور هم میلنگید و خلاصه سیم سیم یه فکری به حال خودت بکن . خلاصه شب بود که دیدم سیم سیم و خانوادش همه اومدن دم خونمون از بخت بد سیم سیم خانواده ی عموی من و بابام اینها هم رفته بودن کنار زاینده رود قدم بزنن و فقط من خونه بودم و داداشم خلاصه تا اومدن  تو خونه (داداشم در رو باز کرده بود) منم دراز کشیدم وسط اتاق و آه و ناله رو سر کردم داداشم هم کلا از اول تو جریان بود . آقا اینها هی التماس که شکایت نکن و ما هم نه مرغ یه پا داره و سیم سیم هم گلوله گلوله اشک (به جان خودم باید اشکاشو عوض دستمال کاغذی با حوله ی حموم پاک میکرد) ها ها یادم رفت بگم یه جعبه شیرینی گنده هم آورده بودن که همونو گذاشته بودیم وسط به عنوان پذیرایی خلاصه یه نیم ساعت بعد ش عموم و زن عموم و میترا و بابا و ننه ی ما با اون داش کوچیکمون اومدن خونه ی ما و با دیدن این وضع جا خوردن و خلاصه در عرض سی ثانیه سیم سیم همه ی جریانو اشک پشیمانی ریزان  براشون گفت . و بعدش میترا گفت : من شک ندارم این یه حقه ای تو کارشه اینو دماغشو شکونده بودن هر چی بهش میگفتیم با کی دعوا کردی بریم شکایتش رو بکنیم میگفت : من عمرا شکایت کنم تو محل آبروم میره حالا چطوری میخواد بره شکایت کنه ؟ بعدشم گفت یالا بیا بریم تو اتاق من ببینم تو کجات سوخته دروغگو ، خلاصه داشت جنگ لفظی بین من میترا بالا میگرفت : که بابامو عموم اومدن وسط گفتن بیا بریم تو اتاق باهات حرف بزنیم خلاصه تا رفتیم تو اتاق دو تایی ریختن سر من و به زور معاینه ام کردن و وقتی دستم رو شد عموم گوشمو گرفت و گفت  : اینقدر بچه های مردم و نچزون جونور بابام هم میخواست سرشو بزنه تو دیوار ولی بعدش گفتن حالا برای اینکه آبرو ریزی نشه میگیم واقعا سوختی ولی شکایت نمیکنی . خلاصه وقتی این خبر مسرت بخش به سیم سیم رسید صحنه ی زیبایی پیش اومد سیم سیم یه کم گریه میکرد یه کم شیرینی میخورد و یه کم میخندید  و دوباره از اول ...،  خدایی خودش الان شاهده هنوز که هنوزه صمیمی ترین دوستش(میتی) مسخره اش میکنه. خلاصه همه ی شیرینهارو خودش خورد نه اینکه فکر کنید دارم شلوغش میکنم ها خدا شاهده کل اون جعبه رو خودش یه تنه خورد .

 

 

آره سیم سیم اینم از این . ایندفعه ات بهتر بود ولی بازم واسه ما درحد وز وز مگس بود نه له شدن بهتر کار کن . مثلا میتونستی اونو بگی که از رو پشت بوم افتادم رو ماشین بابات ... . (ببین چه دشمن خوبی ام راهنماییت هم میکنم )

 

 

 

 

همگی شاد باشید     

 

    قلبقلب