برای خواندن خاطرات آبجی یلدا به ادامه ی مطلب تشریف ببرید و ببینید از من بدجنسک تر هم هست . قلب


واسه امتحان ریاضی واسه اینکه خیلی سخت بود نمیشد خوند تصمیم گرفتیم تقلب ببریم با خودمون با بچه ها هماهنگ کردیم نیم ساعت زودتر بریم دانشگاه بشینیم قسمتای مهم رو بنویسیم البته از خونه هم کلی نوشته بودم اونروزم کیف سفیدمو برداشتم شلوار سفیدم پوشیدم رو شلوارمو کلا تقلب نوشتم . وقتی رسیدم دانشگاه با بچه ها نشستیم به نوشتن نکات مهم یکی کف کفشش مینوشت یکی رو دستش و از اونجایی که من سابقه درخشانی داشتم سر جلسه میومدن کف دستمو رو صندلی و اینا رو چک میکردن دیدم راهی نیست منم پشت کیفم شروع کردم به نوشتن همینطور داشتیم مث خوشحالا مینوشتیم یهو دیدیم یه نفر بالا سرمون ایستاده همه سرا اومد بالا با یکی از مراقبا که از شانس ما یه آقای جوون و خیلییییییی هم سیریش بود چشم تو چشم شدیم همه زل زده بودیم بهش که این آقا هم با یه ژست خاص یه لبخند زد از کنارمون گذشت هیچی دیگه حالا 10 دقیقه دیگه امتحان شروع میشه ما هم مثل خر موندیم تو گل که چه کار کنیم دیگه همه دوئیدن سمت دستشویی 2-3 نفرشون دستاشونو تا آرنج می سابیدن یکی مثل گاو دیدی میخواد حمله کنه چند بار پاشو میکشه رو زمین اینم کف کفشش نوشته بود واسه اینکه پاک بشه هی پاشو میکشید تو خاکای باغچه . خلاصه هرکسی به یه طریقی خودشو نجات داد من موندم چه کار کنم کیفم کلا پر تقلب هیچ جوری هم نمیشد پاکش کرد تو همین فکرا بودم که یکی از دوستامون اومد این همیشه چادر سرش میکنه و اتفاقا کیفش هم سفید بود البته یه کم با کیف من فرق داشت ولی میشد نقشه رو اجرا کرد . دیگه بهش جریانو گفتم اونم کیف منو گرفت کیف خودشو داد به من ما هم مثل خوشحالا رفتیم سر جلسه امتحان ورقه ها رو دادن پسره شروع کرد گشتن بین بچه ها و یکی یکی گروه ما رو پیدا کرد چکشون کرد تا رسید به اون دوستم که کف کفشش نوشته بود کف کفششو نگاه کرد دید هنوز یه کم از آثار تقلب روش هست گفت کفشتو در بیار حالا از این اصرار کفشتو در بیار بعد امتحان بیا تحویل بگیر از دوست ما التماس و خواهش که نه چیزی معلوم نیست و تورو خدا بیخیال بشین و اینا خلاصه آقای مراقب کوتاه نیومدن و کفش دوست ما رو در آورد با خودش برد که یهو کل سالن رفت رو هوا منم مرده بودم از خنده تصور کن بدون کفش نشسته باشی سر جلسه امتحان  همینطور داشتم میخندیدم که اومد بالا سرم کف دستامو نگاه کرد چیزی ندید گفت کیفتو بده گفتم چرا ؟ گفت تحویل بده بعد امتحان بیا بگیر گفتم یه امانتی توش دارم نمیشه به کسی اعتماد کرد پیش خودم باشه امن تره گفت اگه کیفتو تحویل دادی که هیچ در غیر اینصورت کیفو گرفتم باید از سر جلسه بلند شی ورقه رو خط میزنم میدونم کیفت پر تقلبه . منم خیلی ریلکس گفتم ثابت کن ولی اگه نتونستی ثابتش کنی و رو کیف من چیزی پیدا نکردی آبروتو میبرم . اینم فکر کرد من دارم یه کاری میکنم که بیخیال بشه بره واسه همین با یه اعتماد به نفس خاصی گفت باشه خودت خواستی الان آقای نجفی رو میارم ( معاون دانشگاه ) مطمئن باش اون کوتاه نمیاد . منم گفتم هرطور راحتی برو بزرگترتو بیاراینم بهش برخورد با عصبانیت رفت نجفی بیاره حالا همه بچه ها بیخیال امتحان زوم کردن رو ما ببینن چی میشه . یارو رفت با نجفی اومد . نجفی گفت میتونم کیفتونو ببینم منم خیلی خونسرد گفتم بله خواهش میکنم کیفو گرفتم سمتش . تا نجفی کیفو گرفت پسره از دستش کشید کیف رو برگردوند چشاش گرد شد هرچی زیر و روش کردن چیزی نبود دوباره سالن رفت رو هوا نجفی هم همچین یه نگاه عاقل اندر سفیه به پسره کرد گفت چیزی که نیست پسره گفت خدا شاهده خودم دیدم داشت مینوشت مطمئنم پشت کیفش پر بود از نوشته . منم گفتم آقای نجفی این آقا 10 دقیقه از وقت منو گرفته واسه یه حرف بی سر و ته اگه من وقت کم بیارم مقصر ایشون هستن یعنی چی همینطور الکی حرف میبنده به آدم خوب اگه من نوشتم رو کیفم پس کو؟ نمیخواین بگین رفتم شستم خشکش کردم که کسی نفهمه که ؟ نجفی هم کلی عذر خواهی کرد و گفت اگه زمان کم آوردین به شما 10 دقیقه اضافه تر وقت میدیم بنویسید به پسره هم گفت عذرخواهی کنید اونم یه من من کرد منم یه کم جوزده شدم شروع کردم به دعوا کردن گفتم آقای نجفی از شما بعید بود حداقل 4 نفر رو به عنوان مراقب بذارید تو سالن که چشماشون سالم باشه حس بینائیشون درست کار کنه یعنی چی این کارا ایشون جلو چشم تمام دوستان بهم توهین کردن خلاصه برام آب آوردن کلی عذرخواهی کردن و رفتن . دیگه هیچ کدوم از مراقبا جرات نکرد سمت من یا بقیه بچه ها بره و همه با خیال راحت شروع کردن به کپی اطلاعات از روی تقلباشون امتحان که تموم شد تصمیم گرفتم حال پسره رو بگیرم ورقه هامونو که تحویل دادیم سریع کیفمو از دوستم گرفتم کیفشو دادم بهش . نگاه کردم نجفی که از سالن رفت بیرون رفتم سمت پسره با یه لبخند خیلی حرص درآر نگاش کردم بعد رفتم کنارش ایستادم کیفمو نشونش دادم گفتم دیدی عرضه نداشتی بگیریش جلو چشمت بود اما کاری ازت بر نیومد وای اصلا چشمش که به کیف و نوشته های روی کیف خورد لال شد به خدا قسم هر کدوم از چشماش اندازه یه پرتقال شده بود . بعدم گفتم از این به بعد سعی نکن از من تقلب بگیری چون بد جوری ضایع میشی همیشه منو نادیده بگیر اونم گفت تو هم منو دست کم نگیر یه کاری میکنم پشیمون بشی کاری میکنم اصلا دیگه سر هیچ امتحانی راهت ندن منم خیلی ریلکس یه نگاه بدجنسکانه بهش انداختم و سریع متواری شدم تا فرصت نداشته باشه شر به پا کنه .         .   . .

 

خو اینم خاطره دومی:

 

دو روز بعد امتحان بعدی همه رو خوب بلد بودم تقلب نیازی نبود رفتم سر جلسه نشستم از در که داشتم میرفتم تو پسره تا منو دید اخم کرد منم یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم . امتحان که شروع شد دیدم همش اطراف من داره میچرخه و تمام حواسش به منه . منم عمدا یه 2-3 تا سوال رو جواب ندادم که فکر کنه بلد نیستم و میخوام تقلب کنم بقیه رو نوشتم و شروع کردم به اینور و اونور رو نگاه کردن اشاره کرد بهم گفت سرت پائین باشه منم یه کم سرمو گرفتم پائین بعد یواش آستین مانتومو زدم بالا هی الکی نگاه دستم میکردم یه کم مینوشتم یهو دیدم با سرعت جت رسید بالا سرم منم خودمو زدم به اون راه که یعنی ترسیدم سریع گفت آستینتو بزن بالا گفتم مگه میخوای واکسن بزنی ؟ گفت میگم آستینتو بزن بالا . همینطور که ما داشتیم بحث میکردیم یکی دیگه از مراقبا اومد گفت چی شده اینم گفت رو دستش نوشته  اون یکی گفت آستینتو بزن بالا منم خیلی ریلکس آستینموتا آرنج زدم بالا دوباره سالن منفجر شد اینا ضایع شدن رفتن بعد دیگه هی الکی سرمو بر میگردوندم چند بار الکی ورقمو انداختم رو زمین خم شدم برداشتم کف کفشمو نگاه میکردم تا میخواست بیاد سمت من یکی جلوشو میگرفت . تا اینکه دفعه آخر دست کردم تو جیبم دستمال در آوردم سریع اومد گفت چی تو دستته ؟ گفتم دستمال گفت بدش به من گفتم مفیه ها گفت خیلی بی ادبی گفتم خو دروغ بگم ؟ بگم تمیزه بعد بازش کنی توش یه چیزایی باشه خوبه ؟ گفت دستمالتو بده به من گفتم خو آقا بینیمو با چی پاک کنم ؟ لازم بود بینیمو تمیز کنم صدات کنم میای با آستینت پاکش کنم ؟ بعدشم الکی شروع کردم با صدای بلند باهاش بحث کردن اونم هی میگفت آروم تر بقیه امتحان دارن چه خبرته ؟ منم بیشتر داد میزدم تا دوباره نجفی اومد گفت چی شده گفتم از ایشون بپرسید من نمیدونم چه پدر کشتگی با من داره هی میاد گیر میده به من بعد دستماله رو باز کردم جلو نجفی گفتم بفرمائید دستمال در آوردم بینیمو پاک کنم میگه تقلبه . میشه بگین تکلیف من چیه با این آقا ؟ هر بار کلی از وقت منو میگیره آخه اینجوری که نمیشه . نجفی گفت امتحانت تموم شد بیا دفتر من بعدشم دست پسره رو گرفت رفت . منم کلی خوشحال بعد امتحان رفتم دفتر نجفی دیدم پسره هم اونجاس معلوم بود کلی هم دعواش کرده حسابی توپش پر بود تا من رفتم تو اتاق پسره گفت حالا که دیگه امتحانا تموم شد ما هم که چیزی ازت نگرفتیم خودت بگو تقلب داشتی که بفهمن من باهات پدر گشتگی نداشتم  . منم گفتم نه آقا من تقلبی باهام نبود ترمای قبل میاوردم ولی این ترم نه چرا حقیقتو به آقای نجفی نمیگین ؟ چرا نمیگین سر چی با من لج کردین بهم گفتین آبروتو تو دانشگاه میبرم ؟ دیدم پسره چشاش گرد شد زل زده به من . نجفی پرسید چی شده منم در کمال نامردی گفتم آقای نجفی من حقیقتو به شما میگم ولی خواهش میکنم این مسئله بین خودمون بمونه نمیخوام تو دانشگاه انگشت نما بشم . گفت باشه دخترم مطمئن باش . منم در کمال نامردی گفتم این آقا به من شماره داد ولی وقتی من شمارشو پاره کردم باهاشون دعوا کردم لج کردن بهم گفتن از این به بعد نمیذارم تو دانشگاه آرامش داشته باشی  دو نمونه از کاراشونم که خودتون دیدید چطور سر امتحانا اعصابمو بهم میریخت تمام اینا رو هم با یه حالت مظلومانه میگفتم که بیشتر تاثیر گذار باشه . پسره که اینقدر شوکه شده بود اصلا لال شد نجفی هم با تاسف یه سر تکون داد گفت شما میتونی بری من خودم این مسئله رو بررسی میکنم . منم بدون نگاه کردن به پسره سریع جیم زدم رفتم واسه بچه ها تعریف کردم مرده بودیم از خنده . تا کنون اطلاعی از ایشون در دست نیست که بفهمیم چی شد ولی اگه خبری شد متعاقبا به اطلاع شما خواهد رسید   .

 

به نظرت من انسان پلیدی هستم ؟شیطان