قلمم باز در سیاهی شد

تو دگر چون سفید خواهی شد .

 

خوب دوستای گلم صبا http://www.sabacat.blogfa.com/ 

 

با داش دیوونه وارد جنگ وبلاگی شده و در پستی به اسم مخصوص داش دیوونه حملات سنگینی رو به مرزهای غربی وبلاگ من شروع کرده ، من هم با کمک نیروهای نفوذی یه چند برگه از دفتر خاطراتشو گیر آوردم که امروز یه برگه اش رو براتون منتشر میکنم . تا به این وسیله بتونم با یه واکنش سریع مواضع متزلزلش رو به سختی در هم بکوبم . منتظر نظرات تک تک شما هستم (فقط داداشای گلم لطفا با ادبانه داریم شوخی میکنیم ها با دعوای سر کوچه اشتباه نگیرید ) در مراحل بعد ممکنه به پرواز شما یاران گرامی به عنوان نیروی پشتیبانی هوایی برای در هم کوبیدن بخش نظرات ایشان نیاز پیدا کنم . پس همه ی مرخصی ها لغو شده و نیروی هوای در حالت آماده باش کامل باشند . جاسوسهای جنگی بی درنگ تیرباران خواهند شد .  در ضمن آبجی صبا

بر حدت طبعم آفرین کن

گر هجو کسی کنی چنین کن .

 

 

مقدم شما سرداران بزرگ را به ادامه ی مطلب خوش آمد میگویم .


 


برگی از ایام دختری چاق :

قسمتی لو رفته از دفتر خاطرات صبا .

 

خدا جونم آخه چرا ؟

امروز تولدم بود مریم و لیلا و فریده و فرشته و نرگس و سعیده و سارا و معصومه اومده بودن به جشن تولدم البته فریده یه کم دیر اومد . بچه ها همه داشتن پشت سر فریده حرف میزدن و میگفتن خیلی سر خودش معطله و فکر میکنه آخر اندامه و بعد سارا دلقک بازی در آورد و شروع کرد به مسخره کردن طرز راه رفتن فریده و بقیه بچه ها هم ریز ریز میخندیدن ، منم گفتم : بچه ها دقت کردین هیکل فریده مثه مستطیل میمونه ؟ یهو همه با هم به سر تا پای من نگاه کردن و زدن زیر خنده . (خوب درسته من از بچگی گامبو بودم ولی خوب یعنی دیگه حق ندارم حرف بامزه بزنم ؟ خدا ازشون نگذره که دلمو شکوندن) ...

موقع عکس گرفتن که شد مجبور شدم فقط عکس تکی بگیرم چون با بچه ها که می ایستادم بازم فقط خودم تو کادر قرار میگرفتم با نصفی از سارا و نرگس . اما معصومه پیشنهاد خوبی داد و گفت : بچه ها بیایید صبا رو متکا کنیم تا بتونیم یه عکس دسته جمعی بگیریم بعدشم منو دراز به دراز انداختن رو زمین و عین متکا سرشونو گذاشتن رو من و عکس دسته جمعی گرفتیم (خدا رو شکر که حد اقل قدم کوتاهه و اینطوری میتونم عکس دسته جمعی بندازم) .

 

نه اصلا این سعیده خیلی بی شعععوره وقتی رفتم لباس عروسمو پوشیدم تا با کیک تولدم عکس بگیرم بلند بلند زد زیر خنده و گفت بچه ها، بچه ها بیاین به یه توپ بسکتبال هم کت و شلوار بپوشونیم بذاریم کنار صبا یعنی داماده .

 

اصلا از لیلا انتظار نداشتم اونم دنبال حرف سعیده رو گرفت و گفت : بچه ها میدونستید اون اولها باد ها اسم نداشتند ولی وقتی دیدن صبا اینقدر باد کرده اسم یکشونو گذاشتن باد صبا ؟ (دلم میخواد همشون رو آب بخندن)

 

وقتی بهشون گفتم خوب بابا هر کس یه عیبی داره عیب منم اینه که چاقم معصومه خانم (براش دارم) گفت بابا تو قدت هم اینقدر کوتاهه که همیشه کله ات بو جوراب میده . (فکر کنم منظورش این بود که چون کوتاهم هی اشتباها با پا میرن رو سرم)  ولی خیلی نامردن چون همشون کلی بهم خندیدن منکه ازشون نمیگذرم .

 

موقع بریدن کیک هم که شد اومدم یعنی یه کم رقص چاقو کنم که همسایه ی طبقه ی پایینیمون اومد بالا در خونه و شروع کرد به داد قال که چرا دارید با پتک تند تند میزنید رو کف خونتون ؟ آخه ما هم امنیت جانی میخوایم  که وقتی بهش گفتن : صبا داشت میرقصید بدتر از کوره در رفت و گفت : پس یه باره بفرمایید تصمیم دارید ساختمونو از پی خراب کنید . ..

 

شام هم الویه داشتیم با سوپ مرغ و ورمیشل  (با دیدن ورمیشل یاد یکی از دوستام افتادم و جاشو خیلی خالی کردم) و ژله (کلی زحمت کشیده بودم و ژله ها رو توپی شکل درست کرده بودم) . بازم سارای بی شعور دلقک بازی در آورد و از بچه ها پرسید بچه ها بچه ها اگه گفتین اگه همه ی این الویه ها رو بریزیم تو پلاستیک فریزر و خوب گردش کنیم شکل کی میشه ؟ که همه ی بچه ها با هم گفتن صبا و بعدش سر سفره هر کدومشون از خنده یه طرف افتادن و غش کردن . تازه بعدش هم که میخواستن ژله بخورن مریم خانم برگشته به ژله اش میگه صبا جون نترس نلرز میخوام بخورمت .

 

خلاصه شب خوبی خوبی بود هر چند من زیاد نخندیدم ولی بچه ها کلی خندیدن . یاد وبلاگ داش دیوونه افتادم که میگه( بیایید با هم بخندیم) کاشکی همه ی آدمها چاق بودن که منم دلیلی برای خندیدن داشتم .

 

همه بچه ها هم یا برام قرص و شربت لاغری آورده بودن یا از این کمربندهای لرزونک شکم آب کن فقط خداییش دم سارا گرم که خیلی زحمت کشیده بود و برام یه کپسول اکسیژن گرفته بود تا بعد از غذا خوردن بتونم یه کم بهتر نفس بکشم .

 

 

خدا جون کاشکی یا منو چاق نمی آفریدی یا حد اقل این کوتاه نبودم که بشم عین توپ بسکتبال . حالا هم که شدم شعر بچه های مهدکودک

من یک صبای چاقم

دائم توی اتاقم

از بس شیکمو هستم

توی یخچال نشستم

هی میخورم باد میکنم

دستشویی آباد میکنم .

 

پی نوشت : کاشکی بچه ها نیومده بودن خودم همه ی کیکها رو میخوردم .

 

صحنه هایی از جشن تولد صبا