بچه های وبلاگ این یارو که بهش میگن داداش دیوونه خوب دقت کنند:

 

عموی و زن عموی این داش دیوونه (همون مامان بابای میترا جووووونم) خیلی اهل شعر و ادب هستند و میترا جوون و ویدا جوون هم دستی در ادبیات دارند . قبلا مامان میترا جوون و باباشون همه ی دختر پسرای فامیل و آشنا و خلاصه هر کس اهل ادبیات بود را با خانواده جمع میکردند توی پارک یا گهگاه در منزل ،و خودشون بین آشناها یه شب شعر درست کرده بودند و یه استاد درست حسابی هم بود که دوست صمیمی بابای میترا بود که الان نمیشه اسمشو بیارم می آمد و خلاصه ایراد و اشکال ها را میگفت یا راهنماییشان میکرد . من هم میرفتم در جمعشان مینشستم. این داش دیوونه هم هر سه جلسه یا چهار جلسه یک بار بعد از آنکه زن عمویشان سی بار به این شازده زنگ میزد  می آمد و تند یکی از شعرهایش را میخواند و می رفت ، و از بس که موها و ریشهایش را گذاشته بود بلند بشه جناب استاد صداش می کرد آقای بید مجنون. نه اینکه همیشه هم سرش پایین بود خداییش شبیه بید مجنون شده بود یه دختره هم بود به اسم شهلا  که این داش دیوونه تو گلوش گیر کرده بود و همیشه تا می اومدن می نشست تو شکم میترا و مرتب ازش میپرسید امروز داش دیوونه می آد ؟ کی میاد ؟ چطوری میاد ؟ مگه تو خواهرش نیستی پس چرا نمیدونی ؟ یا ویدا رو که کوچیک تر بود رو یه گوشه گیر می انداخت و سوال پیچش می کرد . داش دیوونه نامزد داره ؟ کسی رو میخواد ؟ حالا الحق هم خیلی قشنگ بود چشم های سبزی و موهای بور و پوست مهتابی رنگی داشت و میترا جووووون هم خیلی دوستش داشت  و دلش میخواست یه طوری بشه که داش دیوونه باهاش ازدواج کنه ولی دختره باباش میلیاردر بود و داش دیوونه آسش به پاسش سه تا سور زده بود . مامان بابای شهلا هم داش دیوونه رو خیلی دوست داشتن و حتی بابای شهلا به داش دیوونه پیشنهاد کرد باهاش بره دوبی و تو شرکتش مشغول بشه که به قول میترا تا اینو بهش گفت : داش دیوونه هم بهش جواب داده بود : آقای ... (سیم سیم ابله چند بار بگم دقت کن اسم کسی رو ننویسی مخ چاق ) اگه من برم دوبی پس بعدش دوبی کجا بره ؟ هرچی عمو وزن عموش بهش گفتن الاغ برو با این آقای ... (سیم سیم خر است) آینده ات تضمیمنه فقط جواب میداد مگر آقای ... (سیم سیم گاو است) خداست که چیزی باهاش تضمین بشه . از یه طرف هم من و میترا جرات نمیکردیم بهش بگیم شهلا بختش برگشته و از این کروکدیل خوشش اومده ، میپرسید چرا ؟ چون اگه یه همچین حرفی میزدیم می گفت : چی ؟ پس معلومه شماها همیشه با هم از این حرفهای عشق و عاشقی میزنید و خون راه می افتاد . داداش دیوونه انتظار داشت ما تا سن بیست و پنج سالگی فکر کنیم فرق دختر با پسر اینه که دختر صداش زیره و پسر بم .  خلاصه شهلا هم که هی میخواست یه طوری خودشو نشون بید مجنون بده یک بار یک متن ادبی نوشته بود و توی متن ادبی  یه جوری نوشته بود پسرها شیطان صفت هستن و خلاصه قلبشون از سنگه و بی عاطفه هستن . احتمال میدهم بی چاره منتظر بود داداش دیوونه دفعه بعد بیاد یه شعر بگه در مورد اینکه نه من هم دارم از عشق تو میمیرم . آخرش هم داش دیوونه یک چندتا شعر خوند و در آخر گفت : ولی الحق شاعر میگه

زن و اهرمن هر دو در خاک به

جهان پاک زین هر دو نا پاک به

بعدشم پا شد و اون کفش پاره پوره هاشو پوشید و رفت طرف اون آقا اسی و شهرام و احسان (که خداییش دو برابر من چاقه)  که اون طرف پارک منتظرش بودن (و همیشه و همه جا این چهار تا با هم هستن هر جایی که داش دیوونه دعوت بشه به صاحب مجلس میگه شرمنده یا برای دوستام هم کارت بدید یا من هم نمی آم) و یک دقیقه بعد هم تو پارک با یه گله پسر دیگه شروع کردن به کتک کاری و قلیان احساسات ادبی  شان را به تراوش وادار کردن   و چند دقیقه ی بعد با التماس بابای میترا و استاد با لباسهای پاره پوره تر از همیشه  از تعقیب  اون بیچاره ها دست برداشتن و در حالی که هنوز داشتن فحشهای رکیک به اونهایی که حد اقل سه دقیقه بود کاملا متواری شده بودند می دادند توسط بابای میترا و استاد آروم شدند دعوا هم سر این شده بود که یکی از اون پسرها  به دختر یکی از خانواده هایی که توی پارک نشسته بودند  چشمک زده بود و جالب اینکه ما اصلا آن خانواده را نمیشناختیم  ولی چون ایشان پلیس پارک بودند به وظیفه  خود عمل کرده بودند . بعد هم که میترا جوووونم به ایشان گفتند نخود هر آش دعوای دوم راه افتاد .

جلسه ی بعد ی که داش دیوونه اومد شهلا با یه  شعر توپ داش دیوونه رو له کرد (به قول خودش قهوه ایش کرد) . (با تشکر از آرشیو نوارهای ویدا خانم که سه روز زیر و روشون کردم تا اینو پیدا کردم)

زن و اهرمن هر دو در خاک به

جهان پاک زین هر دو ناپاک به

 

تو را اهرمن زاد ای بیخرد ؟

چه کس نام مادر به زشتی برد ؟

تو را خواهرت باد در زیر خاک ؟

تو داری برایش امید هلاک ؟

اگر زن به عالم نشانی نداشت

عمل آمدی مرد از زرع و کاشت ؟

چرا ابلهی باشدت افتخار ؟

چرا روی داری به دوران غار

چرا دائما پیرهن پاره ای ؟

همیشه به جنگی و آواره ای ؟

چرا هیچ در قلب تو عشق نیست؟

تویی کوه نفرت دلیلش زچیست ؟

این قسمت یه کم کیفیت نوار اومده پایین  و درست متوجه نمیشم چی سروده  ولی در آخر میگه :

برو ذهن خود را کمی بسط ده

به دستان رویا کمی دست ده

برو  شعر در وصف زنهاسرای

که رحمش بیاید به تو آن خدای

زن و نور هر دو ز یک ریشه اند

که زاینده شیر در بیشه اند .

و در انتها داش دیوونه کاملا به رنگ قهوه ای در آمد، دخترا جیغ کف سوت هورا . البته چون قراره همیشه از هر خاطره ای همه اش رو بگیم همون موقع داش دیوونه هم جوابشو با یکی دو بیت داد که چون به من مربوط نیست و مطمئنم الان یادش نمی آد و خودش میتونه بره دنبالش بگرده پس اصلا به بقیه ی نوار گوش نکردم .

زت زیاد

 

 

 

 

 

خوب خوب سیم سیم چاق

اولا که اول متن رو میترا برات نوشته و بقیه اش رو تو بالا آوردی . ثانیا جواب من این بود (فکر کردی همه مخشون چاقه ؟ ) که فی البداهه گفتمش:

سه من مثنوی خواندی وگوش گفت

که من نیستم دخترک عضو  مفت

چو مردان بود حرفشان یک کلام

به گوشت بیاویز اینرا مدام

زن و اهرمن هر دو در خاک به

جهان پاک زین هر دو ناپاک به

حیف اون موقع ها افق کشف نشده بود و الا بعدش میرفتم سمت افق و نا پدید میشدم . پسرا سنگین بشینین و فقط لبخند بزنین که درهای افق به روی ما بازه .

بعدشم ببخشید آره من جایی که رفیقم دعوت نشه اگه صد تا کارت دعوت بهم بدن بازم معنیش واسم اینه که منم دعوت نشدم . بعدشم یادته تو عروسی خواهرت عموت و داییت بلند شدن همو بزنن ؟ چی شد ؟

جهت اطلاع دوستان: اسی رفت وسطشون ایستاد گفت: ببخشید شما با هم مشکلی دارین ؟ اگه مشکلی هست بیاید بیرون با هم حلش کنیم . بعد جفتشون تا چشمشون به اسی افتاد مودبانه گفتن نه اصلا مشکلی نبود و عین بچه آدم نشستن سر جاشون اسی هم تا آخر مجلس نشست روبروشون و هر پنج دقیقه یه بار بهشون میگفت : فکر کنم مشکلی هست ؟ اونها هم هی میگفتن : نـــــه !!!! بعد اسی میگفت پس چرا به هم لبخند نمیزنید ؟ و اون دو تا هم تند بر میگشتن و هی به هم سر تکون میدادن و لبخند میزدن . احسان و شهرام هم که شده بودن لیفتراک مجلستون . چون دلم برای آدمهای چاق میسوزه دیگه نمیگم دعوا سر چی بود .

سیما یادته شب عروسیت فشارت افتاد و میترااااااا جوووووووووووووووونت به زور آمپول و اون شربت سفیده بدون اینکه کسی بفهمه  برت گردوند سر سفره ؟ همیشه این برام سوال بود چرا غشیدی ؟ آیا دلیلش این نبود که فکر میکردی هیچ کس یه موجود به این چاقی رو نمیگیره ؟ و از شوق این که این کابوست به حقیقت نپیوسته بود غش کردی ؟ یا شایدم الکی خودتو زدی به غش که یه کم چیز شیرین بهت بدن بخوری چون گشنه ات شده بود ؟ آها فهمیدم ناقلا میخواستی وقتی کیک میدن سهم تو رو بیشتر بدن . اصلا یه چیز دیگه شما به خاطر کیکش ازدواج نکردی ؟ راستشو بگو ؟ خو اگه نه پس چرا تو اون عکسی که ویدا ازت گرفته پنج تا انگشتت تو کیکه ؟ یه سوال دیگه هم دارم ، خدا وکیلی چطوری تا شب عروسیت سی کیلو کم کرده بودی ؟ راسته میگن  شبها خودتو مجبور میکردی خواب ببینی بقیه دارن خوراکی میخورن و به تو نمیدن که هی دلت بخواد و از غصه آب بشی؟ سیمایادته میخواستی بری استرالیا برای ادامه تحصیل اومدی به من گفتی : برو یه تحقیقی بکن ببین تو استرالیا به دانشجوها چقدر غذا میدن ؟ ها راستی یادته شب عروسیت که اومدی بری خونه ی اون خدا بیامرز و بابات دستت رو داد دست داماد اومدی یعنی مثه دخترای ملوس گریه کنی یهو باباتو بغل کردی و زور زدی گریه کنی بعد یهو ترکیدی از خنده و بعدم چاق چاق و خندان (خدا شاهده سه دقیقه خنده اش بند نمی اومد) ایستادی به بابات گفتی من گریه ام نمی گیره خو ؟ دم بابات گرم چه جمله ی تاریخی بهت گفت : خو دختر بسکی از بچگی شیرینی خوردی شیرین عقل شدی . سیما یادته سر سفره عقد وقتی گفتن عروس رفته گل بچینه خندیدی و گفتی مگه عروس زنبوره ملت پکیدن از خنده عاقد هم میخواست قهر کنه بره . (سیما جان تا حالا کسی ندیده زنبور گل بچینه ) . سیما اینجا یه آبجی دارم اسمش سرمه است خیلی ادعا کباب خوردنش میشه بذار واسه ی رو کم کنیش بگم شب عروسیت حد اقل دوازده سیخ کوبیده رو اعدام کردی . البته از خدا بیامرز شنیدم میگفت : سیما یه لقمه میخورد یه دو ثانیه میگفت هیییییییییییییی آخیش به دلم و دو باره یه لقمه دیگه میخورد ... . سیما یادته اومدی با داماد برقصی پاشنه ی کفشت دووم نیاورد و شکست ؟ سیما اصلا میدونستی موقع عروس کشون اون سمتی که تو تو ماشین نشسته بودی گلگیرش یه چند سانت مونده بود بسابه به زمین .

و در آخر میدونستی سیما اگه غلط کردم نامه رو امضا نکنی  جریان سوسک رو میگم ؟

 

موفق باشید داش دیوونه .