در ادامه ی مطلب بخوانید .قلب


یکی از فانتزیهام اینه که جایزه ی نوبل ادبیات رو ببرم . وقتی صدام زدن و رفتم بالا و با یارو دست  دادم و دعوتم کردن برم پشت میکروفن یه صحبت کوتاهی بکنم آروم میکروفون رو از سر جاش بردارم و اول بگم یک دو سه امتحان میکنیم ... بعد بگم صدا خوب میرسه وقتی همه با تعجب گفتن آره !!! یه دستمال از جیبم در بیارم و اول یه نمه اشکی رو که ریختم پاک کنم و بعد بگم امشب میخوام بترکونین ها بعد دستمال رو دور سرم تاب بدم و بگم دست دست دست 

لب کارون ...

چه گل بارون ...

 

همه دست ، دست .

 

و در حالی که همه دارن میزنن و میرقصن افق خودش بیاد منو محو کنه .خجالت

 

 

خو چیه ؟ فانتزی داش دیوونه اینطوریه تو برو فانتزی خودت رو بساز